درس بیست‌ونهم: ردیه‌نگاری و نقد وهابیت از درون
چکیده
از آغاز پیدایش فرقۀ وهابیت، علمای بزرگی از اهل‌سنت خود به مبارزۀ علمی ‌با افکار تند بنیادگزاران وهابیت برخواستند و کج‌روی اعتقادی آنها را نمایان ساختند. در این درس، به بررسی نمونه‌هایی از نقدهای درونی وهابیان به آرای محمدبن عبدالوهاب می‌پردازیم.
مقدمه
محمدبن عبدالوهاب با مطالعه و تحقیق در اعتقادات و رفتار مردم مسلمان سنى و شیعه ساکن در مناطق نجد، درعیّه، حُریملاء، مکّه، مدینه، أحساء، قَطیف، بصره ، عراق و... به زعم خود به این نتیجه رسید که بسیارى از اعتقادات و رفتار مردم با آیات قرآن و اصول گفته شده از زبان صحابه پیامبراکرم(ص) و تابعین مخالفت دارد. او عقیدۀ خودش را باوجود مخالفت بزرگان و علمای اسلامی‌و ازجمله پدر، برادر و... اعلام کرد که بعدها با کمک آل‌سعود گسترش و ادامه یافت.
محمدبن عبدالوهاب از آغاز دعوت، دست به تألیف برد؛ مانند کتاب «التوحید فیما یجب مِن حق اللّه على العبید» و «کشف الشُبهات» و... . تکیه‌گاه فقهى‌حدیثىِ او آرای احمدبن حنبل و تکیه‌گاه اعتقادى‌‌کلامى‌اش سیره و روش احمدبن تیمیه و ابن‌قیم جوزیه بود. یکى از مهم‌ترین اهداف او احیای توحید خالص و سنت سَلف صالح عنوان شد؛ گرچه این ادعا در زمان حیاتش و بعدها بارها رد شد و علماى زیادى به مخالفت با افکار و اندیشه‌هاى او برخاستند.
در زیر به نمونه‌هایی از مخالفان سنّی آرای وهابیت می‌پردازیم
۱- سلیمان ‌بن‌عبدالوهاب
سلیمان‌بن عبدالوهاب، برادر محمدبن عبدالوهاب ازجمله اولین کسانی بود که علیه وی به مخالفت برخاست. او در مورد اجتهادات برادر می‌گوید:
«کسی می‌تواند امام مردم شود و فتوا دهد که جامع شرایط اجتهاد باشد؛ یعنی عالم به کتاب خدا و سنت رسول خدا باشد، ناسخ و منسوخ و متقدم و متأخر احکام را بداند و روایت صحیح از ضعیف، مرسل از مسند و متصل از منقطع را تمییز دهد. ایشان از ابن‌قیم جوزی نقل می‌کند: «‌روا نیست کسی به قرآن و سنت فتوا دهد؛ مگر آنکه شرایط اجتهاد و تمام علوم مربوط در او جمع باشد.»
در این گفتار سلیمان‌ به صورت غیرمستقیم به برادرش می‌گوید: با اینکه او شرایط اجتهاد را ندارد؛ پس چرا برای امت فتوا می‌دهد و مردم را به زحمت می‌اندازد؟! وی در ادامه تصریح می‌کند برادرش مجتهد نیست و به این نکته ظریف اشاره می‌کند که: «امروزه مردم گرفتار کسانی شده‌اند که خود را به کتاب و سنت منتسب می‌کنند و می‌گویند گفتار خود را از آن‌دو گرفته‌ایم‌... . اینان گفتار خود را به اهل‌علم عرضه نمی‌کنند و هرکس هم با فهم آنان مخالفت کرد، او را تکفیر می‌کنند. این درحالی‌است که به خدا سوگند، این افراد یک‌دهمِ شرایط اجتهاد را هم ندارند. این فردی که یک‌دهم اجتهاد را ندارد، برای هیچ‌یک از افراد امت ارزشی قائل نیست و همه را جاهل یا کافر می‌داند. خدایا، ضالّ را هدایت کن و او را به جادۀ حق بازگردان.»[۱]
سلیمان معتقد بود برادرش محمدبن عبدالوهاب همه را کافر می‌داند. وی در این‌باره می‌گوید:
«إنّ هذه الأمور حدّثت من قبل زمن الإمام أحمد فی زمان أئمه الإسلام وأنکرها من أنکرها منهم ولا زالت حتی ملأت بلاد الإسلام کلّها وفعلت هذه الأفاعیل کلّها التی تکفّرون بها، ولم یرو عن أحد من أئمه المسلمین أنّهم کفّروا بذلک، ولا قالوا: هؤلاء مرتدّون، ولا أمروا بجهادهم، ولا سمّوا بلاد المسلمین بلاد شرک وحرب، کما قلتم أنتم بل کفّرتم من لم یکفّر بهذه الأفاعیل، وإن لم یفعلها أیظنّون أنّ هذه الأمور من الوسائط التی فی العباره الذی یکفّر فاعلها إجماعاً، وتمضی قرون الأئمه من ثمان مائه عامّ ومع هذا لم یرو عن عالم من علماء المسلمین أنّها کفر بل ما یظنّ هذا عاقل بل واللّه لازم قولکم: إنّ جمیع الأمّه بعد زمان الإمام أحمد رحمۀ‌الله‌تعالی، علماؤها، وأمراؤها، وعامّتها، کلّهم کفّار، مرتدون، فإنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، وا غوثاه إلی اللّه ثمّ وا غوثاه، أم تقولون ـ کما یقول بعض عامّتکم ـ إنّ الحجّه ما قامت إلاّ بکم، وإلاّ قبلکم لم یعرف دین الإسلام.»:
«این امور(توسل به پیامبراکرم(ص) که تو موجب شرک و کفر مسلمانان می‌دانی) پیش‌از احمد حنبل و در زمان پیشوایان اهل‌سنت هم مطرح بود. جمعی آن را انکار کردند؛ ولی هیچ‌یک از پیشوایان اسلام روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر و مرتد دانسته باشند، و دستور جهاد با آنها داده باشند، و بلاد مسلمانان را به همان‌گونه که تو می‌گویی، بلاد شرک و یا دارُالحرب (جهاد) نامیده باشند؛ بلکه تو کسانی را که متوسلین به پیامبراکرم(ص) را تکفیر نکند نیز کافر می‌دانی، گرچه خود به آن حضرت توسل نجویند. تو گمان می‌بری که علمای اسلام اتفاق نظر دارند که واسطه‌قراردادنِ پیامبراکرم(ص) نزد خدا موجب کفر می‌شود، اینک هشت‌صدسال از زمان ائمۀ اربعه می‌گذرد، از هیچ‌یک از علمای اسلام نقل نشده که این امور را کفر دانسته باشند. بخدا سوگند که لازمۀ سخن تو این است که تمام امت پیامبراکرم(ص) بعد از زمان احمد حنبل، چه علما و چه امرا و چه عامه مردم، همه کافر و مرتدّ هستند. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»! واغوثاه! و هزاران فریاد از این سخنان شما! و یا بر این خیال هستید ـ همان‌گونه که برخی از عوام شما به زبان می‌آورند: قبل از شما کسی دین اسلام را نشناخته است و اسلام راستین توسط شماها معرفی می‌شود.»[۲]
سلیمان در جای دیگر از کتابش عقاید وهابیان را از مفاهیم باطلی می‌شمرد که کلام خدا و رسول را بر آن عقاید فاسد خود حمل می‌کنند. او می‌نویسد:
«وحملتم کلام الله تعالى و رسوله‌صلى‌الله‌علیه‌وسلم و کلام اهل العلم‌رحمهم‌الله على مفاهیمکم الفاسده فانا لله وانا الیه راجعون.»[۳]  
سلیمان در دشمنی با دعوت برادرش محمد همواره کوشش نمود، و از اسلوب‌های گوناگونی با او در ستیز علمی بود. او رساله‌ای به نام «فصل الخطاب فی الرد علی محمدبن عبدالوهاب» تألیف نمود که از آثار آن خروج اهالی حریملاء از میان پیروان دعوت محمدبن عبدالوهاب بود. امر او تا این حدّ متوقف نشد، بلکه نقدیه‌های او به عیینه رسید، و برخی از مدعیان علم در عیینه در صدق و صحت این دعوت شک نمودند.[۴]
سلیمان در تکفیرگرایی وهابیان می‌نویسد:
«ازجمله چیزهایی که دلالت بر بطلان گفتار شما در تکفیر کسانی که آنان را تکفیر می‌کنید، حدیثی است که بخاری در صحیحش از معاویه بن ابی‌سفیان نقل کرده که گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: "هرکسی را که خداوند قصد خیر به او دارد او را در دین فقیه گرداند، و همانا من تقسیم‌کننده‌ام و خدا عطا می‌نماید. و همیشه امر این امت مستقیم خواهد بود تا اینکه قیامت بر پاشده یا امر خداوندمتعال برسد." وجه دلالت آن اینکه پیامبر(ص) خبر داده که امر این امت همیشه تا پایان تاریخ مستقیم خواهد بود و معلوم است که این اموری را که شما به آن، مردم را تکفیر می‌کنید از قدیم‌الایام در شهرها پُر بوده است و اگر اینها بت‌های بزرگ باشد و کارهایی که مردم انجام می‌دهند، درحقیقت عبادت بت‌ها است، لازم می‌آید که امر این امت مستقیم نباشد بلکه بیراهه باشد.»[۵]
و از جمله اموری که دلالت بر بطلان مذهب شما دارد روایتی است که در صحیحین از عقبه‌بن عامر نقل شده که: «پیامبر(ص) بالای منبر رفت و فرمود: من بر شما نمی‌ترسم که پس‌از من مشرک شوید؛ بلکه بر شما از دنیا می‌هراسم که برای آن نزاع کنید ... وجه دلالت آن اینکه پیامبر به تمام آنچه در بین امتش واقع می‌شود خبر داده ... و ازجمله خبرهایی که در این حدیث داده، این است که از امتش در امان است که بت‌پرست شوند و از این خوف ندارد و به آن خبر داده است.»[۶]
سلیمان در جای دیگر در رد پیروان برادرش می‌گوید:
«از کجا برای شما ثابت شده که مسلمانی که شهادت به وحدانیت خدا و عبودیت و رسالت پیامبر می‌دهد اگر غائب یا مرده‌ای را صدا زند یا برای او نذر کرده یا برای غیرخدا ذبح نماید، این شرک اکبر است که اگر کسی آن را انجام دهد عملش حبط شده و مال و خونش حلال می‌شود؟ اهل‌علم نگفته‌اند: کسی که از غیرخدا طلب کند مرتد است و نگفته‌اند: کسی که برای خدا ذبح کند مرتد می‌شود!»[۷]
سیلمان در کتاب دیگرش: «فَصل الخطاب فى الرّد على محمدبن عبدالوهاب» نیز به انکار و رد افکار برادرش پرداخت که فعلاً مفقود است. مى‌گویند، روزى شیخ سلیمان از برادرش(محمدبن عبدالوهاب) پرسید ارکان اسلام چند است؟ او جواب داد: پنج است. سلیمان گفت: اما تو آن را شش قرار دادى!؟ چون مى‌گویى: هرکس از تو پیروى نکند و اعتقادات(آرا و افکار) تو را قبول نداشته باشد، کافِر است.»[۸]
سلیمان‌بن عبدالوهاب در این‌باره تصریح کرده و می‌گوید: برخی از بزرگان حنابله این امور(تبرک و طواف قبور) را مکروه و برخی آن را حرام می‌دانند؛ اما هیچ‌یک مرتکبان را مرتد معرفی نکرده‌اند؛ برخلاف شما که همه را مرتد دانسته‌اید. این مسئله در کتاب «جنائز» در فصل دفن و زیارت میت آمده است. اگر بخواهی می‌توانی به کتاب «فروع» و کتاب «اقناع» و امثال آن از کتب فقهی مراجعه کنی و اگر صاحبان این کتاب‌ها را هم کافر می‌دانی، بدان که این مؤلفان، مذهب احمدبن حنبل و علمای حنبلی را در این زمینه نقل کرده‌اند. این اموری که شما آنها را از مصادیق کفر جلی می‌دانید، هیچ‌کس پیش‌از شما از مصادیق کفر جلی و کفر اکبر ندانسته، بلکه برخی از علما آن را از مصادیق شرک، برخی دیگر از محرمات و بعضی هم ازمکروهات دانسته‌اند؛ اما هیچ‌کس فاعل این امور را مرتد ندانسته است. روش شما مثل روش عبدالملک‌بن مروان است که به فرزندش گفت: "مردم را به اطاعت خود درآور و هرکس قبول نکرد، سر از تنش جدا کن."»
سلیمان‌بن عبدالوهاب در ادامه به اصلی بسیار مهم در باب کفر و تکفیر اشاره می‌کند و می‌گوید: «گاهی کفر و اسلام با هم در یک فرد یا گروهی جمع می‌شود؛ یعنی درعین‌حال‌که مسلمان است، کافر هم محسوب می‌شود. اگر کسی به این نکتۀ ظریف و کلیدی در فهم دین توجه نکند، به سرعت دیگران را به ارتداد و خروج همه‌جانبه از اسلام متهم می‌سازد و حکم به قتل آنان می‌دهد؛ درحالی‌که آن فرد به جهت کفرش کافر است؛ اما به سبب اسلام‌اَش نمی‌توان حکم به قتلش داد و باید با او مثل مسلمان رفتار کرد.»
۲- عبدالله‌بن محمدبن عبداللطیف شافعیِ احسائی
عبدالله یکی از شیوخ و اساتید محمدبن عبدالوهاب در منطقه احساء است.[۹] محمدبن عبدالوهاب پس‌از آنکه دعوت خود را آغاز کرد برای استاد خود نامه‌ای نوشت و او را به آیین خود دعوت نمود؛ ولی استاد از دعوت او سرباز زد و رساله‌ای علیه او نوشت و اسم آن را «سیفُ الجهاد لمدعی الإجتهاد» گذاشت.[۱۰]
۳- محمدبن سلیمان کردی
محمدبن سلیمان کردی کتابی به نام «مسائل و اجوبه و ردود علی الخوارج» دارد که حاصل سؤال‌ها و جواب‌هایی است که با محمدبن عبدالوهاب داشته است. وی در مقدمه می‌گوید: ای پسر عبدالوهاب! درود بر هرکسی که از هدایت پیروی کرده، من تو را به خاطر خداوند متعال نصیحت می‌کنم که زبانت را از مسلمانان برداری و به آنان ناسزا نگویی.»[۱۱]
۴- سمهودی
سمهودی(متوفّی ۹۱۱ق) روایات زیادی در استحباب زیارت پیامبراکرم(ص) نقل کرده و می‎گوید: «برخی روایات گرچه متضمن لفظ زیارت نیستند اما بیان تأکید مشروعیت زیارت و نزدیک‌بودن به درجه وجوب تا آنجا است که بعضی، لفظ وجوب را بر آن اطلاق نموده‎اند و از آن به وجوب زیارت رسول‌الله تعبیر کرده‎اند. بنابراین رفتن برای زیارت قبر پیامبر درست است و نیز نذر زیارت آن حضرت و اجیرگرفتن برای رساندن سلام به آن حضرت از یقینیات است.»
سمهودی می‎نویسد: فقها و علمای حنفی گفته‎اند: زیارت قبر پیامبراکرم(ص) از با فضیلت‎ترین مستحبات بلکه به درجۀ‎ واجبات نزدیک است و همچنین مالکیه و حنابله هم بر این مطلب تصریح نموده‎اند و سبکی در کتابی که دربارۀ زیارت دارد، نقل‎های آنها را توضیح داده؛ ولی چون بر آن اجماع هست، نیازی به بررسی و تتبّع آنها نیست.
۵- ابن‌عقیل حنبلی
ابن‌قیم جوزیه، مطلبی از ابن‌عقیل حنبلی نقل کرده که مؤید این ادعا است که خاک، سنگ، ضریح و اشخاص به خودیِ خود و مستقلاً نمی‌توانند مورد تبرک قرار گیرند و دلیل متبرَّک‌بودن این است که چون آنها شعائرُالله و نشانه‌های مردم به سوی خدا هستند، خداوند این عزت و عظمت و فضیلت را به آنها داده است.
۶- علامه شامی از علمای دیوبندیه
بنابر دیدگاه علامه شامی، حکم اهل بغی در مورد وهابیت تکفیری صادق است. او معتقد است وهابیان همان خوارج صدر اسلام هستند و در زمان حاضر نیز پیروان محمدبن عبدالوهاب خروج نموده و از نجد بیرون آمدند و بر حرمین شریفین غلبه پیدا کردند. وهابیان خود را پیروان احمدبن حنبل معرفی می‌‏نمایند اما آنان بر این عقیده هستند که فقط آنها مسلمان و مخالفان عقایدشان مشرکند، و با همین تصورات کشتن اهل‏سنت و کشتن علما را مباح دانسته ‏اند تا اینکه خداوند قدرت آنان را شکست. از این‌رو به وضوح می‌گویم که محمدبن عبدالوهاب و پیروانش در سلسله علمی، فقهی، حدیث، تفسیر و تصوف جزو مشایخ ما نیستند.
۷- انورشاه کشمیری حنفی
شیخ انورشاه کشمیری حنفی از اکابر علمای هند، در شرح بر صحیح بخاری مى‌گوید: «اما محمدبن عبدالوهاب نجدى مردى کودن و کم‌عقل بود و در صدور فتواى کفر شتاب مى‌کرد؛ درحالى‌که این درست نیست مگر براى کسانى که آگاه بوده و انواع کفر و اسباب آن را به خوبى بدانند.»
۸- شوکانى
ابن‌‌حجر عسقلانى و شوکانى از علمای بزرگ اهل‌سنت نوشته‌اند:
«قاضى شافعى دمشق دستور داد که در دمشق اعلان کنند که: «من اعتقد عقیده ابن‌تیمیّه حلّ دمه و ماله»:[۱۲] «هرکس عقیدۀ ابن‌تیمیه را داشته باشد، خونش هدر و مالش مباح است.»
۹- محمد علوی مالکی
او کتاب‌های بسیاری علیه عقاید وهابیان تألیف نموده است؛ مانند کتاب «مفاهیم یجب أن تصحح». او در آن کتاب به موضوع پرهیز از گزافه‌گویی در تکفیر، مجاز عقلی، واسطه بین خلق و خالق، بدعت، حقیقت توسل، شفاعت، استعانت از ارواح اولیا و دیگر موضوعات پرداخته و در هر موضوعی دیدگاه وهابیان را به‌‌طور مفصل و مستدل پاسخ داده است.
این کتاب به حدی در جهان اسلام تأثیر گذار بود که بسیاری از علمای کشورهای اسلامی خصوصاً مصر بر آن مقدمه و تقریظ نوشته‌اند.[۱۳]
محمد بن علوی مالکی در کتاب دیگرش با عنوان «التحذیر من المجازفه بالتکفیر» در مخالفت با تکفیر افراطی وهابیان می‌نویسد:
«لقد ابتلینا بجماعه تخصصت فی توزیع الکفر و الشرک و اصدار الأحکام بالقاب و اوصاف لا یصحّ و لا یلیق ان تُطلق علی مسلم یشهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمداً رسول الله، کقول بعضهم فیمن یختلف فی الرأی و المذهب معه: محرف... دجّال... مُشعوذ... مبتدع... و فی النهایه: مشرک... و کافر... . و لقد سمعنا کثیراً من السفهاء الذین ینسبون انفسهم إلی العقیده یکیلون مثل هذه الألفاظ جُزافاً، و یزید بعض جهلتهم بقوله:
داعیه الشرک و الضلال فی هذه الأزمان، و مجدّد ملّه عمرو بن لحّی المدعو بفلان... هکذا نسمع بعض السفهاء یکیل مثل هذا السب و الشتم و بمثل هذه الألفاظ القبیحه الّتی لا تصدر إلاّ عن السوقه الذین لم یجیدوا اسلوب الدعوه و طریقه الأدب فی النقاش... .»:[۱۴] «ما به کسانی مبتلا شده‌ایم که در توزیع کفر و شرک و صدور احکام با القاب و اوصاف غیر صحیح تخصص دارند، اوصافی که لایق مسلمان شهادت‌دهنده به توحید و نبوّت پیامبراکرم(ص) نیست، مثل اینکه برخی از آنان به افرادی که مخالف خود در رأی و مذهب می‌باشند عنوان: تحریف‌کننده... دجال... شعبده‌باز... بدعت‌گذار... و در آخر مشرک... و کافر را اطلاق می‌کنند. ... از بسیاری از سفیهانی که خودشان را به عقیده نسبت می‌دهند شنیده‌ایم که چگونه امثال این‌گونه الفاظ را بی‌ضابطه و به‌طور گسترده به کار می‌برند. و حتی برخی از آنها پا از این فراتر نهاده و بر مخالف خود عنوان: (دعوت‌کننده به شرک و گمراهی در این زمان، و تجدیدکننده ملّت عمرو بن لحی آقای فلانی...) را به کار می‌برند . ... این‌گونه از برخی سفیهان می‌شنویم که به‌صورت گسترده امثال این دشنام‌ها و فحش‌ها و الفاظ قبیح را به کار می‌برند، الفاظی که تنها از افراد کوچه و بازار صادر می‌شود، کسانی که اسلوب و روش دعوت و طریقه ادب در مناقشه را به خوبی نمی‌دانند. ... .»
۱۰- حسن‌بن فرحان
حسن‌بن فرحان یکی دیگر از عالمای اهل‌سنت دربارۀ نسبت تکفیر وهابیان می‌گوید:
«و العاقل من اتعظ بهذا عن تلک؛ فلایتسرّع فی التکفیر قبل معرفه حجج الخصم و ارتفاع موانع التکفیر، ومعرفه شُبَهه و اعتذاره، من قوله لا من نقل خصمه.»:[۱۵] «عاقل آن است که از این امور عبرت گیرد و قبل از آنکه به ادله مخالف خود معرفت پیدا نماید و موانع تکفیر را مرتفع سازد، و شبهات و عذرهای او را از زبان خودش بشناسد نه از نقل دشمنانش، با سرعت کسی را تکفیر نمی‌کند.»
حسن‌بن فرحان در ردّ محمدبن عبدالوهاب در جای دیگر می‌گوید:
«کلام الشیخ عجیب، فهو لایفرق بین المنکر لشیء ممّا جاء به الرسول متعمّداً، ممّن ترک بعض ما جاء به الرسول ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) متأولا.»:[۱۶] «کلام شیخ عجیب است، او بین منکر عمدی چیزی از آنچه که پیامبراکرم(ص) آورده با کسی که از روی تأویل برخی از آنچه را که پیامبراکرم(ص) آورده ترک می‌کند فرق نمی‌گذارد.»
۱۱- عصام العماد
عصام العماد یکی از دانشمندان مستبصر در رد بر آرای شیخ محمد عبدالوهاب در کتاب «نقد شیخ محمدبن عبدالوهاب از درون» می‌نویسد:
وهابیان صدها کتاب در رد اهل‌سنت و شیعیان دوازده‌امامی‌ نوشته‌اند، چون به اعتقاد وهابیان اهل‌سنت و شیعیان، به دلیل مخالفت با غلوّ وهابیت دربارۀ شیخ محمد عبدالوهاب، خود غالی و منحرف شده‌اند. نبرد بزرگی دربارۀ شیخ عبدالوهاب، جهان اسلام را فراگرفت که تفرقه در میان صفوف جهان اسلام را دوچندان کرد. وهابیت نبرد بزرگی را میان دو گروه توهّم می‌کند:
گروه اول: وهابیان مسلمان و کسانی که آیات و روایات توحید را به روش محمد عبدالوهاب تفسیر می‌کنند؛
گروه دوم: غالیان منحرف و گمراه اهل‌سنت و شیعه دوازده امامی ‌که با روش شیخ محمد عبدالوهاب در تفسیر آیات و روایات توحید مخالفت می‌کنند.
صدها عبارت از عالمان بزرگ وهابی وجود دارد که روشن می‌کند اندیشۀ وهابی- بدون اینکه بداند- گرفتار مشکل غلوّ دربارۀ شیخ محمد عبدالوهاب شده است. گزیدۀ اندکی از این عبارت‌ها را بیان می‌کنیم:
شیخ ابن‌عبید می‌گوید: «شیخ محمد عبدالوهاب که امت پیامبر به او در برابر دیگر امت‌ها افتخار می‌کند.»[۱۷]
یکی از شیوخ بزرگ وهابی در این‌باره می‌گوید: «شیخ محمد عبدالوهاب عالم ربانی و صدیق دوم، مجدد دعوت اسلامی ... شخصیتی بی‌نظیر در میان عالمان است.»[۱۸]
یکی از شیوخ بزرگ وهابیت به شیخ محمد عبدالوهاب لقب «شیخُ‌الوجود» را داده است.[۱۹]
این عقیدۀ غلوآمیز را خود شیخ محمد عبدالوهاب در جان ما غرس کرده بود. او معتقد بود، دشمنانش در شبه جزیره عربستان، در کفر و شرک شدیدتر از دشمنان رسول‌خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستند. شیخ محمد عبدالوهاب‌ معتقد بود: «کسانی که رسول‌خدا با آنها جنگید، عقلی سالمتر و شرکی کمتر از اینها داشتند. [یعنی کسانی که شیخ محمد عبدالوهاب با آنها جنگید][۲۰]» او می‌گفت: «شرک کفار قریش کمتر از شرک بسیاری از مردم امروز است.»[۲۱]
غلوّ شیخ محمد عبدالوهاب دربارۀ خودش، باعث کاشته‌شدن غلوّ در جان ما شده بود. شیوه‌های آموزشی هم در بوجودآمدنِ غلوّ دربارۀ شیخ محمد عبدالوهاب در ما تأثیر منفی گذاشته بود تا جایی که ما از تکفیر تمامی ‌مخالفان شیخ محمد عبدالوهاب در دوران زندگی و بعد از مرگش، طرفداری می‌کردیم. ما بزرگترین عالمان اسلام را – که محمد عبدالوهاب با آنان جنگیده بود- کافر می‌دانستیم و معتقد بودیم کفر آنها از ابوجهل و ابولهب شدیدتر است. محمد عبدالوهاب تصویر کفرآمیز و شرک‌آلودی از عالمان اسلام در دوران خود برای ما ترسیم کرده بود.
دکتر عصام دربارۀ تکفیر مسلمانان نیز می‌نویسد:
«شیخ محمد عبدالوهاب، عالمان اسلام را در زمان خود مخاطب قرار داده، آنها را در حال اعتکاف بر بت‌هایشان تصور می‌کند. یکی از بزرگان اسلام را به نام علامه ابن‌یحیی مخاطب قرار داده، او را از نجس‌ترین و بزرگ‌ترین کافران برمی‌شمرد.[۲۲]
این حالت باعث شد سرانجام شیخ، مرحلۀ جدیدی را در زندگی خود آغاز کند. او تکفیر را توسعه داد و از تکفیر شخصیت‌های معاصر خود عبور کرد. این حالت در شیخ محمد عبدالوهاب رشد کرد و ویژگی‌هایی عجیب در شخصیت او پایدار شد. شیخ محمد عبدالوهاب به جایی رسید که دوره‌های مختلف تاریخ اسلام را از قرن چهارم به بعد تا زمان خود، کافر می‌شمرد. تندی در سخنان شیخ به اوج رسیده بود. او تصریح می‌کرد، پیروانش تنها مسلمانان جهان هستند. در مرحله بعد پیروان مذاهب چهارگانه اهل‌سنت را تکفیر کرد. کسانی را که از او جدا می‌شدند، مرتد اعلام می‌کرد و جزای چنین مرتدی هم کشته شدن بود، سپس به پیروانش دستور می‌داد این حد را اجرا کنند!
وقتی خبر اعدام دشمنانش به او می‌رسید، خوشحال می‌شد. از درون خود را مشتاق تکفیر، کم‌ارزش‌کردن و تهمت‌زدن به مردم می‌یافت. ... هم اکنون بررسی می‌کنیم چگونه محمد عبدالوهاب، اهالی نجد را کافر شمرده است، چرا که آنان عقیده و اندیشه محمد عبدالوهاب را نپسندیدند. در این هنگام بود که شیخ می‌پنداشت، هر یک از سرزمین‌های نجد، بتی دارد که به جای خداوند پرستش می‌شود.»[۲۳]
آیا اینجا عرصه دعوت مردم به سوی خداست یا عرصه بازداشتن مردم از راه خدا؟ چگونه کسی که با دیدگاه یا فهم ما از آیه یا تفسیر حدیثی مخالف است، از اسلام بیرون رفته؟ شیخ محمد عبدالوهاب دستور می‌داد به نام دین و خدا، گردن مخالفانش قطع شود و اموال و ناموسشان در اختیار دیگران قرار بگیرد، در حالی که خداوند از کردار او سودی نمی‌برد و در نزد خداوند جایگاهی نداشت! چرا این همه اسراف در کشتار مسلمانان؟ شیخ محمد عبدالوهاب انسان بیچاره‌ای بود که پروژۀ خود را براساس کشتار مسلمانان پایه‌ریزی کرد، درحالی‌که از روی نادانی گمان می‌کرد، با دشمنان توحید در حال جنگ است.
در زندگی شیخ محمد عبدالوهاب مسئلۀ جدیدی را یافته‌ام: هرکس با او مخالفت می‌کرد، محاکمه و کشته می‌شد. بلکه دستور می‌داد ساکنان برخی آبادی‌ها به شکل کامل کشته شوند. در ابتدا نامه‌هایی را در تکفیر آنان ارسال می‌کرد. مثلاً می‌گفت: «افتائی بکفر شمسان و اولاده و من شابههم و سمیتهم طواغیت: فتوای من در کفر شمسان و فرزندانشان و هرکه به آنان شبیه است و آنان را طاغوت نام گذاردم.»[۲۴]
ابن‌عبدالوهاب در نامۀ دیگری ‌ـ که انسان را به ترس می‌اندازدـ می‌نویسد:
«... ما طاغوت‌های اهل خرج[۲۵] و دیگران را تکفیر کردیم.»[۲۶]
دکتر ادامه می‌دهد: به خاطر می‌آورم وقتی در عربستان بودم، کتاب‌ها و نامه‌های شیخ محمد عبدالوهاب را می‌خواندیم و درس می‌گرفتیم. به خاطر می‌آورم چگونه کینه، دشمنی و بغض کسانی که پیروی شیخ نبودند در قلب‌مان وجود داشت. همین‌کینه، اشتیاق تکفیر آنها را قلب‌های‌مان نهادینه می‌کرد. اگر روزی به قدرت می‌رسیدیم، هستی و دودمان مخالفان شیخ محمد عبدالوهاب را برباد می‌دادیم. روز و شب به بدگویی از آنها مشغول بودیم. کینه‌ای نسبت به دشمنان مسلمان شیخ در دل داشتیم که تنها در قلب پادشاهان ستمگر و جنایتکاران پیدا می‌شود.
ما قربانی کتابها و نامه‌های شیخ محمد عبدالوهاب شده بودیم. او با آثارش باعث شده بود، واژه‌ای علیه صهیونیسم، مسیحیان صلیبی، کمونیسم یا سکولاریسم، به زبان نیاوریم؛ اما علیه مسلمان غیرهم‌فکر کتاب‌های فراوان بنویسیم؛ مسلمان دیگری که مخالف نظر شیخ بود. باور ما این بود که دیدگاه و سخن شیخ محمد عبدالوهاب تنها قرائت صحیح از دین است و انتخاب دیگران، همان کفری است که انسان را از اسلام بیرون می‌کند.
اندیشه شیخ محمد عبدالوهاب بر اساس دلایل برگرفته از کتاب و سنّت پی ریزی نشده بود. او توسّل به شخص رسول خدا(ص) را بعد از وفات ایشان، نوعی شرک اکبر و موجب خروج انسان از اسلام می‌دانست. معتقد بود ریختن خون کسانی که چنین توسّلی را جایز بدانند، حلال است، آنها را بدتر از کافران قریش می‌دانست و با زبان تندش به مخالفان طعنه می‌زد. بهره مخالفانش از او تحقیر بود... جنگی را رهبری کرد که قربانیانش هزاران مسلمان بودند. آتش این جنگ را افروخت و تا امروز همچنان شعله‌ور است.
در فتوای شیخ کتاب‌های مذاهب چهارگانه اهل‌سنت، «عین شرک»[۲۷] معرفی شده است. معنای این فتوا این است که تمامی نگاشته مسلمانان در مدت طولانی پیش از دوران شیخ محمد عبدالوهاب، به‌ویژه از آغاز قرن چهارم هجری، کتاب‌هایی شرک‌آلود بلکه عین شرک هستند. چنین فتوایی باعث شک مسلمانان در تمامی ‌میراث کهن خویش خواهدشد.
هدف اساسی و گرایش اصلی شیخ، ردّکردنِ کتاب‌های پیروان مذاهب چهارگانه دربارۀ توحید بود. شیخ برای تبیین توحید به روشی که در قرآن بیان شده بود، تلاش نمی‌کرد؛ بلکه در ردیه‌نویسی بر نگاشته‌های امام رازی دربارۀ توحید، و نوشته‌های دیگر بزرگان اهل‌سنت غرق شده بود. شیخ با هدف کنارزدن آنان، در انحرافات خطرناکی افتاد. شیخ تباه شد و از توحید قرآنی منحرف گردید.
شیخ محمد عبدالوهاب، پیش از نوشتن کتاب خود دربارۀ توحید، ده‌ها کتاب را دیده بود. او تفسیر آیات توحیدی قرآن را در تمامی ‌کتاب‌های قدیمیِ تفسیر قرآن بررسی کرده بود. این کتاب‌ها پژوهش‌های مجتهدان بود و به شکل طبیعی دارای محتوایی صحیح و نادرست بود. شیخ با انگیزه رویارویی با مطالب نادرست در کتابهای پیشین، فریفته قدرتش در فهم توحید شد. به همین جهت، «عقل» بشریِ خود را رقیب قرآن در طرح مفهوم توحید قرار داد. او به این حد اکتفا نکرد بلکه معتقد شد تمام تلاش‌های مفسران گذشته، برای شناخت آیه‌های توحیدی قرآن‌کریم، همگی عین شرک است و او تنها کسی است که به فتوحات ربانی دست یافته و آیات توحید را درک کرده است، تنها اوست که آیات توحید را موافق اراده خداوند و رسولش تفسیر کرده است.
او به این حد هم اکتفا نکرد، بلکه در طول بیست‌سال، ۳۰۰جنگ را رهبری کرد و سرنوشت تمامی‌ مخالفان خود را در تفسیر آیه‌های توحیدی قرآن، سوزاند و با آنها جنگید.[۲۸]
شیخ محمد عبدالوهاب برای ما، خط فاصل «کفر و ایمان» و «شرک و توحید» بود. اما وی در مسئلۀ توسل به مردگان دچار تناقض شده بود. او گفته است:
«برخی فقها، توسل به انسان‌های صالح را اجازه داده‌اند. برخی دیگر آن را مخصوص به شخص پیامبر(ص) دانسته‌اند. بیشتر عالمان از چنین توسلی نهی کرده و ناپسند می‌شمارند. بنابراین توسل، مسئله‌ای فقهی است. هرچند دیدگاه صحیح در اعتقاد ما نظر جمهور علما است به اینکه: توسل مکروه است. به‌همین‌دلیل بر انجام‌دهندۀ توسل خرده نمی‌گیریم؛ زیرا در مسایل اجتهادی خرده‌گیری جایی ندارد.»[۲۹]
دکتر عماد می‌گوید این فتوا، یکی از عجیب‌ترین فتواها در نظر من بود و اندیشه‌ای را که شیخ در ذهنم غرس کرده بود، از بین بُرد. پیشتر معتقد بودم توسل به مرده، نوعی شرک اکبر است؛ ولی با این فتوا، شیخ به تناقض‌گویی افتاده بود. او توسل را مسئله‌ای فقهی و نه یکی از مسایل اصول دین بیان کرده بود و گویی گفته بود که توسل با کفر و ایمان و شرک و توحید ارتباطی ندارد!
بنده معتقدم نشر این فتوا در میان وهابیان تندرو، مسئله‌ای ضروری است تا آنان را از غلو و تندروی در رفتار با توسل‌کنندگان نجات دهیم. این‌گونه فتاوی مؤید این است که شیخ مبانی فکری خود را در تکفیر مخالفانش براساس کتاب و سنت پی‌ریزی نکرده و لذا دچار تناقض فراوان شده است. وقتی برادران ما تناقض‌های شیخ را درک کنند، از غلوّ و تکفیر مسلمانان که توسط کتابها و نامه‌های شیخ ریشه‌گذاری شده است، نجات خواهند یافت.
ضمیمه: معرفی نگاشته‌هایی در ردّ بر هابیت
۱- «الصواعق والرد فى عشرین کراسا» تألیف علامه عفیف‌الدین عبدالله‌بن داود حنبلى. بر این کتاب علماى بصره و بغداد و حلب و احساء و بلاد دیگر تقریظ‌ هایى نوشته‏ اند و محتویات کتاب را تأیید کرده‏ اند و این کتاب را محمدبن بشیر قاضى رأسُ‏الخیمه تلخیص کرده است.
۲- «تهکم‏المقلدین بمن ادعى تجدیدالدین‏» نوشتۀ علامه محقق محمدبن عبدالرحمن‌بن عفالق حنبلى.
۳- رسالۀ «الصارم الهندى فى عنق النجدى‏» نوشتۀ شیخ عطاء مکى.
۴- «السیف الباتر لعنق المنکر على الاکابر» تألیف سید علوى بن احمد الحداد.
۵- «تحریص الاغبیاء على الاستغاثه بالانبیاء و الاولیاء» تألیف علامه عبدالله‌بن ابراهیم میرغنى طائفی.
۶- «مصباح الانام و جلاء الظلام، فى رد شبه البدعى النجدى، التى اضل بها العوام»، تألیف: علامه سید علوى‌بن حداد.
۷- «الصواعق الالهیه فى الرد على الوهابیه» ردیۀ شیخ سلیمان بن عبدالوهاب نجدى.
۸- رساله در رد رساله ابن‌عبدالوهاب، تألیف علامه شیخ اسماعیل التمیمى مالکى تونسی (متوفى ۱۲۴۸).
۹- «سعاده‏ الدارین فى الرد على الفریقین الوهابیه و مقلده الظاهریه‏» تألیف: علامه شیخ ابراهیم سمهودى.
۱۰- «الدرر السنیه فى الرد على‏الوهابیه‏» نوشتۀ زینى دحلان مفتى مکه (متوفى ۱۳۰۴).
۱۱- «شواهد الحق فى التوسل بسیدالخلق‏» تألیف: شیخ یوسف نبهانى. این کتاب، هم در رد ابن‌تیمیه و هم در رد بر محمدبن عبدالوهاب است.
۱۲- «الفجر الصادق فى الرد على منکرى التوسل و الکرامات و الخوارق‏» تألیف: علامه عراق جمیل افندى صدقى زهارى.
۱۳- «اظهار العقوق ممن منع التوسل بالنبى والولى الصدوق‏» تألیف: شیخ مشرقى مالکى جرائرى.
۱۴- «غوث العباد ببیان الرشاد» تألیف: شیخ مصطفى حمامى مصرى.
۱۵- «جلال الحق فى کشف احوال اشرار الخلق‏» تألیف: شیخ ابراهیم حلمى قادرى اسکندرى.
۱۶- «البراهین الساطعه‏» تألیف: علامه شیخ سلامه غرامى (متوفى ۱۳۷۹).
۱۷- «النقول الشرعیه فى الرد على الوهابیه‏» تألیف: شیخ حسن شطى حنبلى دمشقى.
۱۸- «المقالات الوافیه فى الرد على الوهابیه، تألیف: شیخ حسن خزبک.
۱۹- «الاقوال المرضیه فى الرد على الوهابیه‏» تألیف شیخ عطا الکسم دمشقى از فقهاى حنفى.
۲۰- «دفع شبه التشبیه بأکف التنزیه»، تألیف: عبدالرحمن‌بن علی ابن‌الجوزی حنبلی (۵۰۸-۵۹۷ق)، تحقیق حسن السقاف، عمان، اردن، دار الإمام.
۲۱- «الجوهر المنظم فی زیاره القبر الشریف النبوی المکرم» تألیف: أحمدبن محمدبن حجر هیتمی حنبلی(۹۷۴-۹۰۹ق).
۲۲- «السحب الوابله علی ضرائح الحنابله» تألیف: محمدبن عبدالله نجدی ابن حمید.
۲۳- «الحقائق الإسلامیه فی الر د علی المزاعم الوهابیه» تألیف: مالک‌بن داود حنبلی.
۲۴- «مطالع السعود بطیب أخبار الوالی داود» تألیف: عثمان‌بن سند وائلی بصری حنبلی.
۲۵- «الجوابات فی الزیاره» تألیف: ابن عبدالرزاق حنبلی.
۲۶- «إتحاف الزائر وأطراف المقیم للسائر فی زیاره النبی صلی‌الله‌علیه‌وسلم» تألیف: عبدالصمدبن عبدالوهاب(ابن‌عساکر)(۶۱۴-۶۸۶ق)
۲۷- «فضل زیاره الخلیل علیه‌السلام وموضع قبره وقبور أبنائه الکرام، تألیف: قاسم‌بن علی ابن‌عساکر(۵۲۷-۶۰۰ق)
۲۸- «الرساله المرضیه فی الرد علی الوهابیه»، تألیف: محمدبن عبدالله ابن فیروز (۱۲۱۶-۱۱۴۲ق).
۲۹- «الاعتبار ببقاء الجنه والنار فی الرد علی ابن‌تیمیه و ابن‌القیم القائلین بفناء النار»، تألیف: عبدالوهاب‌بن علی تاج‌الدین السبکی (۷۲۷-۷۷۱ق).
منابع
۱- ابن ابی‌شیبه، عبدالله، المصنف فی الاحادیث والاثار، ج۶٫
۲- ابن علوی مالکی، محمد، التحذیر من المجازفه بالتکفیر.
۳- ـــــــ، مفاهیم یجب ان تصحح، المکتبه العصریه، بیروت، ۱۴۲۹ق.
۴- ابن‌حجر عسقلانی، احمدبن علی، الدرر الکامنه.
۵- ابن‏عابدین الدمشقى، محمدامین ‌بن عمربن عبدالعزیز، ردّ المحتار على الدّر المختار، بیروت- لبنان: دار احیاء التراث العربى، چاپ اول، ۱۴۱۹ق-۱۹۹۸م، ج۶٫
۶- احمدبن زینى دَحلان، الدرر السنیّه فى الرد على الوهابیه.
۷- تهانوی اشرف علی، امداد الفتاوی، کراچی، دارالعلوم، ۱۴۳۱ق.
۸- حسن‌بن فرحان مالکی، قرائه فی کتب العقائد.
۹- خلیل احمد السهارنفوری، عقائد علماء أهل‌السنه الدیوبندیه، تصحیح و تعلیق: سید طالب عبدالرحمن، ریاض: مکتبه الملک فهد، ۱۴۲۶هق.
۱۰- دهلوی، أحمدبن عبدالرحیم، حجّه الله البالغه، ج۲٫
۱۱- ذهبی، محمدبن احمد، سیر اعلام النبلاء، ج۱۱٫
۱۲- سلیمان‌بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیه فی الرّد علی الوهابیه.
۱۳- سهارنپوری، خلیل احمد، المهند علی المفند.
۱۴- الشوکانی، محمدبن علی، البدر الطالع.
۱۵- صالح‌بن عبدالله‌بن جمید، ادب الخلاف.
۱۶- طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج۲۴٫
۱۷- عسقلانی، احمد، فتح الباری، ج۲٫
۱۸- علوی بن الحسن بن عبد الله بن علوی الحداد الحسینی، مصباح الانام و جلاء الظلام فی رد شبهه البدعی النجدی.
۱۹- عماد العصام، نقد شیخ محمدبن عبدالوهاب از درون.
۲۰- کاندهلوی محمدزکریا، فضایل اعمال.
۲۱- کوثری، محمد زاهد، مقالات الکوثری.
۲۲- مجموعه مولفات محمدبن عبدالوهاب، ج۱٫
۲۳- محمد عبدالوهاب، «کشف الشبهات.
۲۴- محمود خالد، مقام حیات(مدارک الاذکیاء فی حیات الانبیاء)، لاهور، جامعه طیبه الاسلامیه، ۱۴۱۴ق.
۲۵- مدنی، سید حسین احمد، الشهاب الثاقب.
۲۶- ملازهی سربازی، محمد عمر، مجالس قطب الارشاد.
[۱]. الصواعق الالهیه فی الرّد علی الوهابیه، ص۳۷٫
[۲]. سلیمان‌بن عبدالوهاب، الصواعق الإلهیّه فی الرّد على الوهابیّه، ص۵۲٫
[۳]. سلیمان بن عبدالوهاب، همان، ص۳۸٫
[۴]. مجموعه مولفات محمدبن عبدالوهاب، ج۱، ص۲۸۱٫
[۵]. الصواعق الالهیه، ص۴۱٫
[۶].همان، ص۴۵[۶].
[۷]. همان، صص۶-۷[۷] .
[۸].دَحلان، احمدبن زینى؛ الدرر السنیّه فى الرد على الوهابیه، ص۳۹٫
[۹]. الدرر السنیه، ج۹، ص۲۱۶٫
[۱۰]. مصباح‌الانام، حداد، ص۳٫
[۱۱]. همان، حداد،ص۸۱٫
[۱۲]. الدرر الکامنه، ج۱، ص۱۴۷، البدر الطالع، ج۱، ص۶۷٫
[۱۳]. مفاهیم یجب ان تصحح، ص۱۱، المکتبه العصریه، بیروت، ۱۴۲۹ق.
[۱۴]. التحذیر من المجازفه بالتکفیر، محمّدبن علوی مالکی، صص ۸ـ۹٫
[۱۵]. قرائه فی کتب العقائد، حسن‌بن فرحان مالکی، ص ۱۰۸٫
[۱۶]. نقض کشف الشبهات، ص ۱۸٫
[۱۷]. تذکره أولى النهى والعرفان، ج۱، ص۱۷۳٫
[۱۸]. «الدرر السنیّه فی الأجوبه النجدیه، ۱۹۶۵م دار الإفتاء عربستان سعودی چاپ دوم که شامل نامه‌ها و پرسش‌های عالمان نجد و پیش از همه شیخ محمد عبدالوهاب و دیگر عالمان بعد از او تا دوران کنونی است. این کتاب توسط شیخ عبدالرحمن‌بن قاسم عاصی قحطانی‌نجدی جمع‌آوری شده است.
[۱۹]. ر.ک: «التذکره»، ج۱، ص۳۳٫
[۲۰]. کتاب «کشف الشبهات» ص ۴۳٫
[۲۱]. الدرر السنیّه فی الأجوبه النجدیه، ج۱، ص۱۲۰٫
[۲۲]. مجموعه مؤلفات الشیخ الإمام محمد عبدالوهاب، ج۵، ص۱۶۷ تهیه شده توسط عبدالعزیز رومی، دکتر محمد بلتاجی، دکتر سید حجاب که در هفته شیخ محمد عبدالوهاب در دانشگاه امام محمدبن سعود منتشر شده است.
[۲۳]. الدرر السنیه فی الرسائل النجدیه، ج۱۰، ص۱۹۳٫
[۲۴]. الرسائل الشخصیه للإمام الشیخ محمد عبدالوهاب، نامه ۱۱، ص۷۵٫
[۲۵]. خرج: منطقه ای است دارای روستاهای بسیار که بیش از هشتاد کیلومتر با ریاض فاصله دارد. ر.ک: المعجم الجغرافی للبلاد العربیه السعودیه، ج۱، ص۳۹۲ همچنین معجم الیمامه، ج۱، ص۳۷۲٫
[۲۶]. الرسائل الشخصیّه للإمام الشیخ محمد عبدالوهاب، نامه ۳۴، ص۲۳۲٫
[۲۷]. الدرر السنیّه فی الفتاوى النجدیّه، ج۲، ص۵۹٫
[۲۸]. نقد شیخ محمدبن عبدالوهاب از درون، دکتر عماد العصام.
[۲۹]. مؤلفّات الإمام الشیخ محمدبن عبدالوهاب، بخش سوم، فتوای شماره ۶۸٫