درس اول: پیدایش سَلَفی‌گری
مفهوم‌شناسیِ سلف
«سلف» در لغت به معنی «پیشین» است، و «سَلَفَ، یَسلِفُ، سَلفاً و سلوفاً» صیغه‌های صرفی آن و معنای مصدری‌اش: «پیشی‌گرفتن» است.[۱] به ‌گفته‌ ابن‌فارس، سلف اصلی است که بر تقدم و سبقت دلالت دارد؛
بنابراین سلف کسانی‌اند که در گذشته می‌زیسته‌‌اند.[۲] با توجه به این تعریف، سلف معنایی نسبی دارد؛ زیرا هر زمانی، سلفِ زمان آینده‌اش است و در مقابل آن، خَلَف قرار دارد؛ به‌ عبارت‌ دیگر، ما نسبت به آیندگان، «سلف» و نسبت به گذشتگان «خلف» شمرده می‌شویم.[۳]
مصادیق سلف در اصطلاح اهل‌سنت
نخست :
بنابر قول مشهور اهل‌سنت، مسلمانان سه‌قرنِ اولیه اسلام یعنی صحابه، تابعین و تابعینِ تابعین، سلفِ صالح هستند و دلیل آنها حدیث خیریه است:
«خَیرُ الناسِ قَرنی، ثُم الّذینَ یَلوُونهم، ثُم الَّذین یَلوُونهم، ثم یَجیء اقوامٌ تسبق شهادهُ أحدِهم یمینُه، و یمینُه شهادتُه»:
«بهترین مردم، مردمان هم‌عصر من هستند، سپس کسانی که در پی ایشان می‌آیند و سپس دیگرانی که در پی آنان می‌آیند. پس از ایشان، مردمانی می‌آیند که گواهی هریک، سوگندشان و سوگند هرکدام گواهی‌شان را نقض می‌کند.»
دوم:
برخی علاوه‌بر صحابه و تابعین و تابعینِ تابعین، ائمه فقهیِ چهارگانۀ اهل‌سنت(ابوحنیفه، مالک‏‌بن ‏‌انس، محمدبن‌‏ ادریس شافعی و احمدبن ‌‏حنبل) را نیز از مصادیق سلف برشمرده‌اند.
سوم:
 برخی علاوه بر جماعت یادشده، صاحبان صحیحین و سنن (بخاری، مسلم، دارمی) و نیز بربهاری، ابن‏‌خزیمه، طحاوی، ابن‏‌بطه، آجری، لالکائی، صابونی و شاگردان آنها و سپس ابن‌تیمیه و ابن‌‏قیم و شاگردان آنها، و همچنین محمدبن ‌‏عبدالوهاب و شاگردان او را نیز جزو سلف می‌دانند.
چهارم:
و سرانجام برخی مراد از سلف را مطلق اصحاب رسول خدا دانسته‌اند.[۴]
ویژگی‌های سلف از دید سلفیان و اهل‌سنت
ابن‌تیمیه به عنوان پایه‌گذار سلفی‌گری دربارۀ مصادیق سلف و ویژگی‌های آنها می‌نویسد: «سلف کسانی هستند که در سه‌قرن بهتر اسلام زندگی می‌کردند و دارای تمامی ‌فضایل بودند و آنان برای حل هر مشکلی، شایسته‌تر از سایرین هستند.»[۵]
وی در ویژگی مسلمانان تمام این سه‌قرن می‌گوید: «بر شما باد به آثار سلف! آنان آنچه را موجب شفا و کفایت است آورده‌اند و پس از آنان کسی چیزی که آنان ندانند، نیاورده است.»[۶]
ابن‌تیمیه مدعی است حتی آثار سلف نیز در ردیف کتاب و سنت، منبع تشریع هستند: «احکام الهی از سه راه ثابت می‌شود: کتاب خدا، سنت پیامبر و آنچه نخستین مسلمانان به آن عمل کرده‌اند و تمسک به غیر از این اصول سه‌گانه برای اثبات حکم شرعی جایز نبست.»[۷]
ابن‌قیم(شاگرد ابن‌تیمیه) این مسیر را ادامه می‌دهد و فصلی با عنوان «فی جواز الفتوی بالآثارِ السلفیۀ والفتاوی الصحابیه»[۸] می‌گشاید. پایان این زنجیره، به وهابیان ختم می‌شود که می‌گویند: «معتقدیم بدعت، آن چیزی است که پس از سه‌قرن اول رخ داده و مطلقاً نکوهیده است.»[۹]
این درحالی‌است که برخی از نزدیکان به جریان سلفی، چنین دیدگاهی را برنمی‌تابند. مثلاً شاطبی چنین جایگاهی را تنها به صحابه نسبت می‌دهد: «سنت صحابه، سنتی است که به آن عمل می‌شود و محل رجوع است.»[۱۰]
به‌طور کلی، گفتار اندیشمندان اهل‌سنت دربارۀ برتری سلف بر دو محور اصلی استوار است:
محوراول:
با توجه به پذیرش حدیث خیره در یک نگاه کلی، مسلمانان سه‌قرنِ ابتداییِ اسلام، برتر از دیگران هستند؛ اما این حکم بر تک‌تک افرادِ این سه قرن صدق نمی‌کند؛
محوردوم:
جزء‌جزء رفتار و گفتار حتی برترین‌‌های این سه قرن و تمام موضع‌گیری‌‌های آنها قابلیت پیروی ندارد.
ابن‌عبدربه معتقد است هرچند این حکم برای مجموعه‌ مسلمانان آن سه قرن ثابت است؛ اما ممکن است این برتری بر دیگران از آنان صدق نکند و چه‌بسا در قرن‌های بعدی، کسانی بیایند که از این افراد برتر باشند.[۱۱]
ابوحامد غزالی نیز معتقد است:
 «آنچه از پیامبر به ما رسید، آن را به سر و دیده گرفتیم، آنچه از صحابه رسید، بعضی گرفتیم و بعضی نهادیم؛ اما آنچه از تابعین رسید، بدانید که ایشان مردانند و ما نیز مردانیم.»[۱۲]
دکتر رمضان البوطی در این‌باره می‌گوید:
 «پیروی از سلف در مقیدشدن به ظاهر جزء‌جزءِ الفاظ و کلماتی که آنان ادا کرده، یا مقیدشدن به موضع‌گیری‌های خاص و موردی که آنان در پیش گرفته‌اند، نیست؛ چراکه آنان خود نیز چنین کاری را انجام نداده‌اند؛ بلکه تنها رجوع به قواعدی است که آنان در تفسیر و تأویل متون دینی معیار و میزان قرار داده بودند، و نیز به اصولی است که آنان برای اجتهاد و تأمل و استدلال در اصول و احکام داشتند.»[۱۳]
ویژگی‌های سلف از دید شیعه
شیعیان دوازده‌امامی، زیستن در عصر و دورۀ زمانی خاص را ملاک برتری نمی‌دانند. آیات قرآنی و روایات پیامبراکرم‌ص مؤید این مطلب است؛ زیرا فقط ایمان و عمل صالح، ملاک برتری انسان‌‌ها بر دیگران است: «إنّ أکرمَکم عند الله أتقاکُم.»[۱۴] اما اهل‌سنت قائل به عدالت همه صحابه هستند.
در قبال این، به نظر شیعه، برخی از صحابه کارهایی انجام داده‌اند که آنها را از عدالت ساقط کرده است؛ بنابراین نمی‌توان همۀ صحابه را عادل دانست و بدون دلیل از آنان پیروی کرد. شیعه، بنا به شهادت قرآن[۱۵] و نیز تعارض‌ها و نزاع‌هایی که میان خود صحابه شکل گرفت، به وجود منافقان در میان صحابه استناد می‌کند.[۱۶] هم‌چنین آیات بسیاری وجود دارد که برخی از صحابه را به ‌علت عملکرد نادرست نکوهش می‌کند.[۱۷] به‌ همین‌دلیل نمی‌توان قائل به عدالت همه صحابه شد، چه برسد به تابعین و تابعینِ تابعین! زیرا دلایل فراوانی بر بی‌عدالتی بسیاری از آنها وجود دارد.[۱۸]
از این‌رو تنها گروهی از صحابه یعنی اهل‌بیت(علیهم‌السلام) که قرآن و سنت به پیروی از آنان دستور داده است، شایسته و سزاوار پیروی هستند. به این‌ترتیب، صِرف اینکه فردی در زمرۀ سلف قرار بگیرد، امتیازی ندارد و باید اعتقاد و عمل او با فرامین الهی و سنت پیامبر اکرم(ص) منطبق باشد.
سلفی‌گری و پیروی از سلف
از نظر تاریخی، هرچند برخی از رگه‌های اندیشۀ‌ سلفی‌گری در قرن چهارم شکل گرفت؛ اما به ‌دلیل تعارض با اندیشۀ رایج مسلمانان، در مدتی کوتاه فراموش شد. در قرن هفتم، ابن‌تیمیه، گرایش به سلف و ظاهرگراییِ افراطی را مطرح کرد. او نظر به عقایدی مانند تجسیم و حرمتِ توسل داشت که آتش اختلاف را میان فرق اسلامی شعله‌ور می‌ساخت. پس از وی شاگردش ابن‌قیم برای زند‌ه‌‌نگاه‌داشتن این اندیشه، بسیار کوشید؛ اما کاری از پیش نبرد. تا اینکه در قرن دوازدهم، جریان‌های سلفی‌گری در نجد و حجاز و شبه‌قاره با تفاوت‌هایی آغاز شد و سرانجام با توجه به حمایت‌های انگلستان توانست رشد کند. این جریان در دوران کنونی نیز همچون گذشته تبدیل به اهرمی برای دشمنانی چون آمریکا برای پیشبرد هدف‌های خود در کشورهای اسلامی شده است.[۱۹] امروزه سلفی‌گری شاخه‌ها و جریان‌های مختلفی دارد که طیفی از دیدگاه‌ها و باورهای مختلف را تشکیل می‌دهد.[۲۰]
واژۀ سلفی‌گری، پیشینۀ طولانی در تاریخ اسلام ندارد و تا قرن هفتم هجری با اصطلاحاتی ‌چون اهل‌حدیث یا اصحاب حدیث مواجهیم که البته شباهت‌هایی با مکتب سلفی‌گریِ مصطلَح دارند. «سلف» از همان ابتدا در اندیشۀ اهل‌سنت، دربارۀ صحابه و تابعین به ‌کار می‌رفت، اما نه به‌ عنوان مکتب و تفکر ویژه‌ای که موجب تمایز گروهی از مسلمانان از دیگران شود. حتی احمدبن حنبل که سلفیان خود را پیروی او می‌دانند، هرگز خود را واضع اندیشه‌ای به ‌نام سلفی‌گری ننامید و همواره در میان اهل‌سنت به‌عنوان چهره‌ای حدیث‌گرا شناخته شده بود. اهل‌حدیث نیز عنوان گروهی از مسلمانان بود که به نقل تکیه می‌کرد و به احادیث ـ‌‌هرچند ضعیف‌ـ اعتماد داشت. گروه‌های حدیث‌گرا، گوناگون بودند؛ اما همواره جریان حدیث‌گرا همانند جریان عقل‌گرا، در جهان اسلام حضور داشت.
دکتر محمدسعیدرمضان بوطی دربارۀ سلفیه و پیدایش آن می‏گوید:
«سلفیه، پدیده‌ای ناخواسته و نسبتاً نوخاسته است که انحصارطلبانه مدعی مسلمانی است و همه را جز خود، کافر می‌شمرد. فرقه‌ای خودخوانده که با تن‌درکشیدن جامۀ انتساب به سلف صالح، و با طرح ادعای وحدت در فضایی بی‌مذهب، با بنیان وحدت مخالف است. سلفیه یعنی همان بستر وهابیت، مدعی است که هیچ مذهبی وجود ندارد و باید به عصر سلف، یعنی دوران صحابه، تابعین و تابعینِ تابعین بازگشت.»[۲۱]
وی در ادامه می‌گوید: «سلفیه، دستی به دعوت بلند می‌کند و می‌گوید: "بیایید با کنارگذاشتن همۀ مذاهب، به سوی یگانه‌شدن پیش برویم" اما با دست دیگر، شمشیر تکفیر برمی‌کشد و مدعی است که با حذف دیگران از جامعۀ اسلامی ‌و راندن آنان به جمع کفار، جامعۀ اسلامی‌ را یک‌دست می‌کند. در پشت این دعوت به بی‌مذهبی، نوعی مذهب نهفته است؛ بلکه دعوت، خود نوعی مذهب است، آن هم مذهبی گرفتار چنگال جمود و تنگ‌نظری که اسلام را به‌صورت دینی بی‌تحرک، بی‌روح، ناقص، ناتوان و بی‌جاذبه تصویر می‌کند و با احیای خشونت و تعصب، راه را بر هرگونه نزدیک‌شدن به هم‌دیگر می‌بندد.»[۲۲]
آنچه راه سلفیان را از جهان اسلام جدا می‌کند، پیروی از سلف در همۀ مسایل و دوری از هرگونه ‌اندیشه‌ورزی و تعقل است. اسلامبولی تعریف دقیقی از این بُعد سلفی‌گری دارد: سلفی‌گری در پی آن است که جوامع گذشته، سلطۀ خویش را بر آیندگان هموار کنند؛ گویی گذشتگان، زندگانی در بدن آیندگان، و پدران، زندگانی در اجساد فرزندان هستند.[۲۳] او در ادامه می‌گوید:
«سلفیان، چون فهم کتاب و سنت را مقیّد به فهم صحابه کرده‌اند، به جمود عقلی گرفتار شده‌اند؛ به‌گونه‌ای که اگر با یکی از آنها مذاکره کنی، دائماً به زبان «ابن‌تیمیه» سخن می‌گوید و پیوسته برای تو از سخنان گذشتگان نقل می‌کند. آنان مذهبشان را بر عقل استوار نمی‌کنند؛ بلکه تکیه‌گاهشان را نقل قرار می‌دهند. ازاین‌رو، از بحث عقلی و مناظرۀ فکری می‌گریزند و تنها بر مسایلی تکیه می‌کنند که نصی قطعی یا ظنی بر آن اقامه شده باشد. آنچه در نظر آنان پسندیده است، قیل‌وقال گذشتگان است و آنها زبان گذشتگان‌اند و در رابطه با عقل و نقل می‌گویند که نقل اساس هر فکر و اندیشه‌ای است و عقل، چیزی جز تابع و خادم نقل نیست.»[۲۴]
تلاش سلفیان برای اعتباربخشی به سلف، اعطای مرجعیت به آنها در همۀ ابعاد است. سلفیان می‌کوشند تا با مشروعیت‌دهی به سلف، همۀ اعمال و رفتار آنان و گفته‌ها و سیرۀ ایشان را الگوی عصر حاضر قرار دهند و فرصت هرگونه تعقل و اندیشه‌ورزی را از آیندگان بگیرند.
نقدِ "پیروی از سلف در حوزه‌های اجتماعی، اعتقادی، فقهی و سیاسی"
سلفیان پای‌بند ریزرفتار، کردار و سخنانِ سلف خود هستند و از آنها در همۀ زمینه‌های اعتقادی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و... پیروی می‌کنند. سلفیانِ افراطی، هرگونه تغییر در منش و روش سلف را بدعت، و شرعاً حرام می‌شمرند. نتیجۀ این دیدگاه، این است که روش سلف به نوعی مرجعیت و حجیت برای آیندگان در همۀ زمینه‌های یادشده می‌انجامد و مکلَّف امروزین ناگزیر است، نوع زندگی آنان را سرلوحۀ زندگی خود قرار دهد و از آن سرپیچی نکند.
چنین برداشتی از سلف، با مشکلات فراوانی روبه‌رو است. از جمله اینکه حتی خود سلف و طبقات مختلف آنها در حوزه‌های مختلفی که در پی می‌آید، این‌گونه از گذشتگان و سلف خود پیروی نمی‌کردند. 
حوزۀ مسایل اجتماعی:
 زندگی صحابه، تابعین و تابعینِ تابعین، هرگز متحدُالشکل نبود و در همان نیمۀ نخستین قرن اول، تغییرات بنیادینی حتی در سبک زندگی آنها پدید آمد. در مکه، بیشتر مسلمانان با لباس دوخته آشنا نبودند، اما در مدینه با آن آشنا شدند و حله‌های یمنی و غیرعربی فاخر بر تن می‌کردند. این درحالی بود ‌که مسلمانان صدر اسلام، جز خرما و گوشت شتر و گوسفند، چیز دیگری نمی‌شناختند و بعدها بر اثر فتوحات و ارتباط با دیگر ملت‌ها، انواع خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها در میانشان رایج شد. خانه‌های صدر اسلام با خشت و گل ساخته شده بود؛ اما رفته‌رفته از مصالح دیگر نیز در ساخت آنها استفاده می‌شد و پیشرفت محسوس بود.
بنابراین بسیاری از این تحولات در زمان خود رسول خدا(ص) نیز سابقه داشت و آن حضرت هرگز مانع این امور نشدند و حتی از این مسایل استقبال کردند. پیامبر(ص) در مکه و مدینه انگشتر به دست نمی‌کردند؛ اما هنگامی ‌که شنیدند پادشاهان نامه‌ای را که بر آن مهر نخورده باشد نمی‌خوانند، انگشتری از نقره انتخاب کردند که عبارت «محمد رسول الله» در سه سطر بر آن نقش شده بود، و از آن پس، با این انگشتری نامه‌ها را مهر می‌کردند. در دوره‌های بعد نیز مسلمانان همواره در مسایل اجتماعی خود، همگام با شرایط روز جامعه پیش می‌رفتند.
اکنون پرسش این است که وقتی خود مسلمانان قرون اولیۀ اسلام به پیروی از روش سلفِ خود پای‌بند نبودند، چگونه مسلمانان امروز باید به روش اسلاف خود در حوزۀ مسایل اجتماعی عمل کنند؟
حوزۀ مسایل اعتقادی:
 در زمان حیات پیامبر(ص)، مشکلات عقیدتی با رجوع به شخص پیامبر(ص) حل‌وفصل می‌شد و بدین‌ترتیب چالشی جدی در مباحث اعتقادی به وجود نیامد. اما پس از آن وفات آن حضرت، شرایط کاملاً دگرگون شد. از یک‌سو، ورود اندیشه‌های بیگانه و القای شبهه‌های جدید که پیامد فتوحات مسلمانان بود، و از سوی دیگر نیازها و اقتضائات جدید، موجب عقل‌گرایی و توجه به استدلال و مباحثه‌های علمی ‌شد و درنتیجه، اختلاف دیدگاه‌ها و قرائت‌های مختلف به‌ وجود آمد. افرادی چون عبدالله‌بن عباس به ردّ شبهه در مسایل مستحدثه می‌پرداختند و عوام مسلمانان را از این مباحث نهی می‌کردند. تابعینی چون حسن بصری، عمربن عبدالعزیز، عطاءبن ابی‌رباح، سلیمان‌بن یسار و طاووس‌بن کیسان نیز رسماً وارد مباحثی شدند که هرگز در زمان صحابه مطرح نشده بود. سراسر کتاب "الأسماء والصفاتِ" بیهقی بیان مناظره‌ها و استدلال‌هایی منطقی است که در زمان رسول خدا(ص) سابقه نداشته است.
حوزۀ مسایل فقهی:
 هم‌چنان‌که در حوزۀ مسایل اعتقادی آمد، در دوران حیات پیامبر(ص) نیازی به مباحث عمیق فقهی نبود و با مراجعه مستقیم به ایشان، پرسش‌های مسلمانان در فروعات فقهی پاسخ داده می‌شد. اما در دوره‌های بعد به‌ دلیل پیدایش مسایل مستحدثه، فقیهان بزرگی ظهور کردند و فتواها، احکام و مسایل تازه‌ای مطرح شد که هیچ‌یک از این مسایل حتی به ذهن صحابه نیز خطور نکرده بود. دستور عمربن عبدالعزیز مبنی بر ممنوعیت ساخت‌و‌ساز در «منا» به ‌علت ازدیاد زایران،[۲۵] فتوای فقیه تابعی مشهور، عبدالرحمن ابی‌لیلی مبنی بر پذیرش گواهی کودکان علیه یکدیگر دربارۀ جراحات یا پاره‌کردن لباس،[۲۶] از جمله مواردی است که در زمان صحابه سابقه نداشت.
حوزۀ مسایل سیاسی:
 به ادعای اهل‌سنت، پیامبر(ص) زمام امور مسلمانان را به خود آنان واگذاشت تا ایشان، خود برای سرنوشت خویش تصمیم بگیرند.[۲۷] خلیفۀ اول، به سیرۀ پیامبر(ص) عمل نکرد و اختیار خلافت را به خود مردم واننهاد و عمر را به ‌جای خود برگزید(استخلاف). عمر نیز هنگام مرگ به سیرۀ پیامبر(ص) و ابوبکر عمل نکرد و شورایی را برای انتخاب خلیفه مشخص نمود(شورا). علی(ع) نیز توسط انبوه مردم به خلافت برگزیده شد؛ درحالی‌که معاویه از راه «استیلا» و «غلبه» به قدرت رسید و پس از وی نیز «وراثت»، راهکار انتقال قدرت و تعیین خلیفه شد.[۲۸]
بنابراین صحابه از همان ابتدا، هرگز مقید به پیروی از یکدیگر نبوده‌اند و در هر مرحله‌، روشی را برگزیده‌اند. در چنین وضعی چگونه ممکن است آیندگان با چند قرن فاصله و با شرایط و مقتضیات جدید، موظف باشند در همۀ زمینه‌ها، حتی در امور اجتماعی، از سلف پیروی کنند؟ نیز چگونه از آنان تقلید کنیم، درحالی‌که خود به چنین امری تن درنداده‌اند؟
علاوه بر مسایل پیش‌گفته، اختلافات جدی سلف با یکدیگر و درگیری‌‌ها و جنگ‌‌های خونینی که بین آنها اتفاق افتاد، سلفیان را گرفتار سرگردانی خواهد کرد؛ زیرا پیروی از دو نفر که بر روی یکدیگر شمشیر کشیده‌اند، غیرممکن است.
سلفیه چیست: فرقه، مذهب یا رویکرد؟
 
واژۀ فرقه در لغت از ریشه «فَرْق» به معنای جداکردن است و عنوان برای گروهی از مردم است. ابن‌منظور می‌گوید: «الفرقه: طائفهٌ من الناس»؛ فرقه به گروهی از مردم گفته می‌شود.[۲۹]
اما واژۀ مذهب، اگر از ریشۀ «ذَهَب» به معنی رفتن گرفته شده باشد، در این صورت، اسم مکان و به معنای محل رفتن است؛ و اگر از ذَهَب به معنی «گرایش به نظری» گرفته شده باشد، در این صورت، مصدر و به معنای «عقیده، اعتقاد، آیین» خواهد بود.[۳۰]
با توجه به معنای لغوی دو واژۀ فرقه و مذهب، معلوم می‌شود که فرقه در لغت به عده‌ای خاص از مردم، و مذهب به اعتقاد و عقیده و روش خاص گفته می‌شود. بنابراین فرقه به اشیا و افراد اطلاق می‌شود؛ ولی مذهب بر مسایل نظری و معنوی گفته می‌شود.
فرقه در اصطلاح، معنایی نزدیک به معنی لغوی دارد و به «گروهی از مردم که اعتقاد واحدی غیر از اعتقاد دیگران را انتخاب و دنبال کنند»، فرقه اطلاق می‌شود.[۳۱] مثلاً اگر عده‌ای از پیروان یک دین، اعتقاد خاصی غیر از اعتقاد عموم پیروان آن دین داشته باشند، به آن عده «فرقه» می‌گویند.
مذهب نیز در اصطلاح، به یکی از تیره‌‌ها و شعب یک دین اطلاق می‌شود.[۳۲] این شعب می‌تواند اعتقادی باشد؛ مانند اسماعیلیه و معتزله؛ و یا طریق و سیروسلوک باشد؛ مانند مذهب نقشبندیه در صوفیه؛ و یا روش‌های عملی نسبت به احکام فقهی مانند مذهب شافعی و حنفی باشد.[۳۳] این توضیح لازم است که در مغرب‌زمین واژۀ «Religion» به معنای مکتب‌‌های درونیِ یک دین و به معنای خود دین هم به کار می‌رود و نیم‌قرن است که متجددان کشور ما تحت تأثیر این موضوع، کلمۀ مذهب را در هر دو معنا، یعنی «دین» و «فرقه‌‌های درونیِ یک دین» استعمال می‌کنند.[۳۴]
با توجه به معنای اصطلاحی فرقه و مذهب می‌توان گفت که فرقه به افرادی که از یک دین جدا شده و عقیدۀ خاصی دارند، اطلاق می‌شود و مذهب هم به اعتقاد و روش خاص آن گفته می‌شود. پس این‌دو کلمه به یک تعبیر، معنای مترادفی دارند؛ اما با این تفاوت که فرقه به افراد خاص، و مذهب به روش خاص آنان نظر دارد. پس این‌دو کلمه می‌توانند به جای همدیگر نیز به کار روند.
تفاوت دیگری که از استعمال فرقه و مذهب می‌توان به دست آورد، این است که فرقه بیشتر به تقسیم‌‌های یک دین از لحاظ کلامی و اعتقادی اطلاق می‌شود؛ اما مذهب در تقسیم‌‌های یک دین از لحاظ فقهی، اعتقادی، اخلاقی و... کاربرد دارد. بنابراین یک فرقه دینی می‌تواند چندین مذهب داشته باشد؛ مثلاً اهل‌سنت، چهار مذهب فقهی دارند: مالکی، شافعی، حنفی و حنبلی؛ و هم‌زمان ده‌‌ها فرقه کلامی نیز دارند؛ مانند: معتزله، اشعری، ماتریدی، اهل‌حدیث، مشبهه و... . پس به اصطلاح منطقی، رابطۀ فرقه و مذهب، اعم‌ و اخصِ مطلق است؛ یعنی هر فرقه‌ای مذهب است؛ ولی هر مذهبی فرقه نیست.
در پایان باید این نکته را یادآور شویم که در زبان فارسی، تفاوت دوم مدنظر است و اصطلاح فرقه و مذهب، تفاوت چندانی ندارند و گاه به جای همدیگر نیز استعمال می‌شود و شاید تنها تفاوت‌ در استعمال‌شان، این باشد که معمولاً برای انشعاب‌‌های اعتقادی و کلامی از اصطلاح فرقه استفاده می‌شود و برای انشعاب‌‌های فقهی، اصطلاح مذهب به کار می‌رود.
سلفیه، مذهبی خودساخته
سلفیان خود را به افرادی مثل احمدبن حنبل و پیش‌ از وی منتسب می‌کنند. احمدبن حنبل فقیهی حدیث‌گرا بود و توجه وی به نقل در استنباط‌‌های فقهی بیشتر از عقل بود. تنها وجه اشتراک دورۀ او با عقاید سلفیان رویکرد نقل‌گرایی است.
بنابراین آغاز سلفی‌گری به عنوان یک فرقه یا مذهب، به شخص ابن‌تیمیه در قرن هفتم هجری بازمی‌گردد؛ چراکه او چارچوب اعتقادیِ خاص، جدید و بدیعی را پی‌ریزی کرد. شاهد این مدعا واکنش جامعه و علمای وقت اوست. اهل‌سنتِ آن دوران با آگاهی از بدعت‌‌های اعتقادی و تشخیص تفاوت فاحش افکار او با عموم باورهای اهل‌سنت برخوردی جدی با داشتند. از این زمان به بعد، ابن‌تیمیه و پیروان او به عنوان یک فرقه شناخته می‌شوند. پس از زندانی‌شدن ابن‌تیمیه، پیروان وی نیز تهدید به مرگ می‌شوند و در دمشق جارچیان اعلام می‌کنند پیروان ابن‌تیمیه خونشان حلال است![۳۵]
واکنش شدید جامعۀ اهل‌سنت در برابر ابن‌تیمیه و اتباع وی سرانجام سبب افول این افکار در جامعه شد. بعدها در قرن ۱۲هجری، محمدبن عبدالوهاب همان افکار ابن‌تیمیه را رسماً به عنوان یک فرقه و مذهب معرفی کرد. البته عبدالوهاب افکار ابن‌تیمیه را به عنوان گرایش و مذهبی در کنار دیگر مذاهب اسلامی مطرح نکرد؛ ‌بلکه مدعی شد که متبعان فکریِ ابن‌تیمیه به عنوان تنها مسلمانان روی کره زمین هستند! کلمات صریح پیروان ابن‌تیمیه که زان‌پس وهابیان شناخته می‌شدند، گویای این مطلب است که آنها فقط خود را مسلمان می‌دانند و بیشتر مسلمانان آن دوره و دوران معاصر را مشرک و خارج از دین اسلام می‌شمردند.[۳۶]
در عصر حاضر، سلفیان افراطی با تغییر تاکتیکی و تبلیغی، به عنوان یک گروه درون جامعه اسلامی ‌خودنمایی می‌کنند و خود را مصلحانی فرامذهب می‌خوانند که تمام مذاهب اسلامی ‌ضمن اینکه می‌توانند افکار ایشان را داشته باشند، در عین حال پای‌بند به مذهب خود نیز باشند. اما واقعیت این است که این سلفیان، گروهی جداشده از امت هستند؛ زیرا غیر خود را مسلمان نمی‌دانند؛ بنابراین ادعای فرامذهبی و مصلح‌بودن آنها قابل قبول نیست و درحقیقت آنها پیروی مذهبی نوپدید با چارچوب‌‌های مشخص اعتقادی و فقهی هستند. در پایان باید گفت سلفیان افراطی با نفی اسلامِ دیگران، مذهبی در کنار دیگر مذاهب اسلامی‌ نیستند؛ بلکه در مقابل تمام مذاهب اسلامی ‌قرار گرفته‌اند.
 
منابع
قرآن کریم.
  1. ابن‌تیمیه، تقی‌الدین، اقتضاء الصراط المستقیم لمخالفۀ اصحاب الجحیم، تحقیق: ناصربن عبدالکریم العقل، ریاض، مکتبۀ الرشد.
  2. ابن‌‌تیمیه، احمدبن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، ۱۴۱۲ق.
  3. ابن‌سعد، محمد، الطبقات الکبری، تحقیق محمدبن عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.
  4. ابن‌فارس، احمد، معجم مقاییسُ‌اللغه، بیروت، دارالجیل.
  5. ابن‌قیم الجوزیه، محمدبن ابی‌بکر، اعلام الموقعین عن رب العالمین، تحقیق محمد عبدالسلام ابراهیم، بیروت، دارُالکتب العلمیه، ۱۴۱۱ق.
  6. ابن‌منظور، محمدبن مکرم، لسانُ‌العرب، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، چ‌سوم، ۱۴۱۹ق.
  7. اسلامبولی، سامر، تحریر العقل من النقل، دمشق، ۲۰۰۰م.
  8. بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح البخاری، تحقیق: محمدزهیربن ناصر الناصر، ناشر: دار طوق النجاه، چ‌اول، ۱۴۲۲ق.
  9. بوطی، سعیدرمضان، سلفیه؛ بدعت یا مذهب، ترجمه حسین صابری، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چ‌چهارم، ۱۳۸۹ش.
  10. توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، قم، انتشارات سمت، چ‌اول، ۱۳۷۹ش.
  11. حسین‌بن غنام، تاریخ نجد، تحقیق: دکتر ناصرالدین الاسد، ناشر: دارُالشروق.
  12. حلمی، مصطفی، قواعد المنهج السلفی فی الفکر الاسلامی، اسکندریه، دارالدعوه، ۱۹۹۲م.
  13. سرخسی، شمس‌الدین، المبسوط، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق.
  14. شاطبی، ابی‌اسحاق ابراهیم‌بن موسی، الموافقات، تحقیق: ابوعبیده مشهوربن حسن آل‌سلمان، ریاض، دار ابن‌عفان، چ‌اول، ۱۴۱۷ق.
  15. شقره، محمد ابراهیم، هی السلفیه.
  16. الشهرزوری، ابوعمرو عثمان‌بن عبدالرحمن، مقدمه ابن‌الصلاح، ناشر: مکتبه الفارابی، چ‌اول، ۱۹۸۴م.
  17. عسقلانی، احمدبن علی‌بن حجر، فتحُ‌الباری بشرح صحیح الامام البخاری، تحقیق: محمدفواد عبدالباقی، محب‌الدین الخطیب، المکتبۀ السلفیه.
  18. ـــــــ، الدررُالکامنه فی اعیان المئه الثامنه، تصحیح سالم الکرنکوی الآلمانی، بیروت، دارُالجیل، ۱۴۱۴ق.
  19. غزالی، ابوحامد، احیاء علوم الدین، به کوشش حسین خدیوجم، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۸۶ش.
  20. قشیری‌نیشابوری، مسلم‌بن حجاج، صحیح مسلم، تحقیق: محمدفؤاد عبدالباقی، ناشر: دار إحیاء التراث‌العربی، بیروت.
  21. مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامی، انتشارات آستان قدس‌رضوی، چ‌سوم، ۱۳۷۵ش.
  22. مغراوی، محمدبن عبدالرحمن، المفسرون بین التأویل والإثبات فی آیات الصفات، بیروت، مؤسسهالرساله، چ‌اول، ۱۴۲۰ق.
  23. مقری، احمدبن محمدبن علی، المصباحُ‌المنیر، قاهره، المطبعۀ الامیریه، ۱۹۲۲م.
  24. نجدی، سلیمان‌بن سحمان، الهدیۀ السنیۀ و التحفۀ الوهابیۀ النجدیه، مصر، مطبعۀ المنار، چ‌اول، ۱۳۴۲ق.
[۱]. ابن‌منظور، لسانُ‌العرب، ج۶، صص۳۳۰و۳۳۱٫
[۲]. احمدبن فارس، معجم مقاییس‌اللغه.
[۳]. سعیدرمضان بوطی، سلفیه؛ بدعت یا مذهب، ترجمه حسین صابری، ص۱۹٫
[۴]. محمدبن عبدالرحمن مغراوی، المفسرون بین التأویل والإثبات فی آیات الصفات، ص۱۱٫
[۵]. احمدبن عبدالحلیم ابن‌تیمیه، مجموعه الفتاوی، ج۴، ص۹۶٫
[۶]. همان.
[۷]. همو، اقتضاء الصراط المستقیم، ج۲، ص۶۹۳-۶۹۴٫
[۸]. ابن‌قیم جوزیه، اعلامُ‌الموقعین، ج۵، ص۵۴۳٫
[۹]. سلیمان‌بن سهمان نجدی، الهدیهُ‌السنیه، الرساله الثانیه، ص۵۱٫
[۱۰]. ابواسحاق شاطبی، الموافقات، ج۴، ص۴۴۶٫
[۱۱]. ابن‌عبدربه، فتحُ‌الباری بشرح صحیح البخاری، المیمنیه، ج۷، ص۴٫
[۱۲]. ابوحامد محمد غزالی‌طوسی، احیاء علوم الدین، ج۱، ص۲۴٫
[۱۳]. سعید رمضان بوطی، سلفیه؛ بدعت یا مذهب، ص۲۳٫
[۱۴]. حجرات: ۱۳٫
[۱۵] . منافقون: ۱٫
  1. جنگ‌های جمل، نهروان و صفین از جمله این جنگ‌ها هستند که هر دو طرف، به‌ عقیده اهل‌سنت، صحابه بودند. براستی در این میان، کدام‌یک بر حق، و کدام‌یک بر باطل‌اند؟ آیا امکان دارد دو طرف بر حق باشند، درحالی‌که در برابر هم قرار داشتند؟
  2. ازجمله در توبه: ۲۹؛ نساء: ۸۱؛ منافقون: ۱؛ احزاب: ۱۸و۱۹؛ توبه: ۵۶، ۵۷، ۵۸ و۶۱؛ احزاب: ۵۷؛ محمد: ۲۵تا۲۸؛ ممتحنه: ۱؛ مجادله: ۱۴و۱۶؛ احزاب: ۱۲؛ و... .
  3. برای آشنایی با نظریه عدالت صحابه، ر.ک: علامه سید مرتضی عسکری، یکصدوپنجاه صحابه ساختگی و نیز عدالت صحابه. هم‌چنین در کتابخانه سایت www.tebyan.com با موضوع عدالت صحابه، کتاب‌ها و مقالات ارزشمندی وجود دارد.
[۱۹]. در فصل‏های بعد به تفصیل به نقش انگلستان و امریکا در رشد و گسترش سلفی‏گری وهابی اشاره خواهد شد.
  1. واکاوی این مسئله خواهد آمد.
[۲۱]. سعیدرمضان بوطی، سلفیه؛ بدعت یا مذهب، ص۱۶٫
[۲۲]. همان.
[۲۳]. سامر اسلامبولی، تحریر العقل من النقل، ص۱۷۹٫
[۲۴]. همان.
[۲۵]. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۶۸٫
[۲۶]. شمس‌الدین سرخسی، المبسوط، ج۳، ص ۱۵۳٫
  1. شیعه بر اساس کتاب و سنت بر­این باور است که خلافت، امری انتصابی است و صرفاً پیامبر(ص) بر اساس فرمان خدا، خلیفه را انتخاب می‌کنند، و خلافت در امیرالمؤمنین علی و فرزندان او(علیهم‌السلام) متعیّن است. این نظریه برخلاف نظریه اهل‌سنت که مدام در حال تغییر و تحول است، در طول تاریخ هیچ‌گونه تغییری نداشته و هنوز نیز همین دیدگاه، مبنای نظریه سیاسی شیعه است.
  2. سید ابوالاعلی مودودی در کتاب «خلافت و ملوکیت»، چگونگی تبدیل خلافت به سلطنت را در دوران خلیفه سوم، به ‌دقت بررسی کرده است. هم‌چنین، ر.ک: سید مهدی علی‌زاده‌موسوی، «بررسی اندیشه سیاسی‌کلامی سید ابوالاعلی مودودی».
  3. ابن‌منظور، لسانُ‌العرب، ج۱۰، ص۲۹۹٫
  4. همان، ج۱، ص۳۹۳٫
  5. فرهنگ فارسی معین، ج۳، ص۲۵۲۳٫
  6. همان، ج۳، ص۳۹۷۶٫
  7. محمدجواد مشکور، مقدمه استاد مدیر شانه‌چی بر کتاب فرهنگ فرق اسلامی، صفحه‌ شش.
  8. حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص۱۳٫
[۳۵]. ابن‌حجر عسقلانی، الدررُالکامنه، ج۱، ص۱۴۷٫
[۳۶]. حسین‌بن غنام، تاریخ نجد، ص۱۳٫