درس یازدهم: انحراف وهابیت در بحثِ «ایمان و کفر»

مقدمه

ایمان و کفر از مباحث بسیارمهم و اساسی در کلام اسلامی است و به‌همین‌سبب، همواره در کانون مباحثات و مجادلات مذاهب و فرق اسلامی قرار داشته است. ایمان و کفر نه تنها در حوزۀ عقاید؛ بلکه در زندگی دنیوی نیز نقشی اساسی دارد؛ زیرا جایگاه فرد در جامعۀ اسلامی و امنیت و حرمت وی، ارتباط مستقیمی با مؤمن‌بودن یا کافربودن وی دارد. از این‌رو کلیۀ مذاهب اسلامی، بحث ایمان و کفر را با حساسیت ویژه‏ای دنبال می‏کنند. هرچند در مورد مرزهای ایمان و کفر میان مسلمانان اختلافاتی وجود دارد؛ اما نقاط مشترک میان آنها در این‌زمینه به مراتب بیشتر از اختلافات است. به عبارت دیگر ایمان، شرایط حداقلی دارد که مورد اتفاق مسلمانان است.

در سده‏ های اول اسلام، دو فرقۀ انحرافیِ خوارج و مرجئه در تعریف ایمان و کفر، قرائتی مخالف با سایر مذاهب ارایه کردند. گرچه در ابتدا این‌دو منزوی شدند و جز در تاریخ نامی از آنان باقی نماند؛ اما در قرن دوازدهم، وهابیت بار دیگر قرائت خوارج از ایمان و کفر را زنده کرد و تیغ تکفیر را مانند آنها بر پیکر مسلمانان فرود آورد.

این درس شامل دو بخش: مفهوم‌شناسی ایمان و کفر نزد فرق اسلامی تا سرچشمه‌های انحراف وهابیت تکفیری روشن شود.

بخش اول. مفهوم‌شناسیِ ایمان

ایمان مصدر باب افعال است: آمن، یؤمن، ایماناً.[۱] و ریشه‌اش از أمن و ضدِّ خوف است.[۲] به گفتۀ راغب‌اصفهانی: «ریشه أمن از اطمینان نفس و از میان‌رفتن خوف است.»[۳]

ابن‌منظور این‌لغت را در چندمعنا به کار برده است: «امانت متضاد خیانت، ایمان متضاد کفر، ایمان به‌معنای تصدیق متضاد با تکذیب.»[۴]

یکی از واژه‏ هایی که نظریات مختلفی نسبت به معنای اصطلاحی آن ارایه شده است، واژۀ ایمان است. در معنای اصطلاحی ایمان، پرسش این است که تصدیق به چه معناست و دارای چه اجزایی است؟ در معنای اصطلاحی ایمان سه جزء متصور است: تصدیق به زبان(اقرار)؛ تصدیق به قلب؛ و تصدیق به اعمال.

به عبارت دیگر معنای اصطلاحی ایمان، ممکن است یکی از این سه اصل و یا ترکیبی از این اصول باشد. همین‌وجوه، زمینه را برای تولید نظریه‏ های مختلف دربارۀ معنای اصطلاحی ایمان فراهم آورده است. اگر بخواهیم برای ترسیم اندیشۀ اسلامی در مورد معنای اصطلاحیِ ایمان، بُرداری رسم کنیم، در دو سرِ طیف، دو عقیدۀ انحرافی خوارج و مرجئه قرار می‏گیرد و در میانه، سایر مذاهب اسلامی قرار دارند:[۵]

 

معنای ایمان
<- خوارج وهابیت معتزله اشاعره شیعه طحاویه ماتریدیه مرجئه ->
 

جریان‌هایی که در منتهای این‌بردار قرار دارند، به‌سبب ناخوانی با اندیشه اسلامی، نتوانستند به حیات خود ادامه دهند و در همان‌قرون اولیۀ اسلام، از میان رفتند و تنها نامی از آنها در تاریخ فرق و مذاهب کلامی باقی ماند! تا اینکه در قرن دوازدهم بار دیگر اندیشۀ افراطیِ خوارج با نامی دیگر سربرآورد و همان‏گونه که تعریف ایمان در نزد خوارج، پیامدهای ناگواری را برای جهان اسلام آفرید، در قرون اخیر نیز اندیشۀ وهابی در حوزۀ ایمان و کفر، شرایط ناگواری برای جامعه اسلامی رقم زد.

در ابتدا دیدگاه‏ های انحرافیِ صدر اسلام دربارۀ تعریف اصطلاحی ایمان، تبیین خواهد شد و سپس به تعریف آن از نگاه مذاهب اسلامی خواهیم پرداخت.

۱- دیدگاه خوارج (تلازم ایمان و عمل)

خوارج نخستین جریان انحرافی در جهان اسلام هستند که تفسیری ناصحیح و ویران‌گر از ایمان ارایه کردند. پیامبراکرم(ص) در زمان حیات خود، شکل‌گیری خوارج را پیش‏ بینی فرموده بود: «یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیه»؛[۶] «از دین خارج می‏شوند همان‌گونه که تیر از کمان خارج می‏شود.»

هرچند خوارج در میانۀ جنگ صفین در مسئلۀ حَکَمیت، راه خود را از اسلام جدا کردند، و در آن‌زمان تنها یک گروه سیاسی شمرده می‏شدند؛ اما رفته‌رفته برای توجیه اعمال و رفتار ناهنجار خود، مبانی اعتقادیِ خاصی را اتخاذ کردند.

باوجود عقاید متنوع خوارج، آنچه بیش از همه، به شکل‏ گیری اندیشۀ اعتقادی خوارج انجامید و در واکنش به آن نیز مذاهب دیگری بوجود آمد، قرائت افراطیِ آنها از مفهوم ایمان بود. آنان با قرائتی که از ایمان ارایه کردند، تمامی مسلمانان را کافر شمردند و شاید بتوان آنان را نخستین گروه تکفیری درجهان اسلام نامید.[۷]

مبانی اعتقادی خوارج در دورۀ ازارقه[۸] بعد از محکمهُ‌الأولی[۹] شکل گرفت که مهم‌ترین آن تلازم میان ایمان و عمل بود.

آنان می‌گفتند ایمان دارای سه جزء است: تصدیق(اقرارِ) زبانی، تصدیق قلبی، و تصدیق(انجامِ) عملی. به گمان خوارج، اگر کسی به زبان و قلب به خدا ایمان داشته باشد؛ اما مرتکب گناه شود، ایمان خود را از دست داده و کافر می‏شود. آنان با تکیه بر این‌مبنا، معتقد بودند: مخالفانشان علاوه بر کفر، مشرک نیز هستند؛[۱۰] و قاعدین خوارج(کسانی از خوارج که جنگ نمی‌کردند) کافرند؛[۱۱] و اینکه مناطق مخالفین، دارُالکفر است؛[۱۲] و سرانجام اینکه کافران واجبُ‌القتل‌اَند. پس کشتن زنان و فرزندان کافران نیز مباح است و کودکان آنها، همیشه در آتش خواهند ماند.[۱۳]

۲-  دیدگاه مرجئه (ایمان بدون عمل)

افراط‌گری ‏هایِ خوارج زمینه را برای اندیشۀ مرجئه فراهم آورد. إرجاء در لغت دو معنا دارد: تأخیر و امید.[۱۴] مرجئه معتقد بودند که عمل، متأخر از ایمان است و لذا هیچ‌‌دخلی به ایمان ندارد. از دیگرسو، مؤمنان موردنظرِ خود را امید می‏دادند که در صورت انجام گناهان هرچند کبیره، خداوند آنها را می‏آمرزد. آنان ایمان را صرفاً تصدیق زبانی می‏شمردند. در حدیثی از پیامبراکرم(ص) نقل شده است که فرمود: «مرجئه توسط هفتاد پیامبر نفرین شده‏ اند.» پرسیده شد اینها چه کسانی هستند؟ پیامبر فرمود: «کسانی که می‏گویند، ایمان تنها کلام است.»[۱۵] بنی‏امیه کوشیدند، قرائتی جبرگرایانه از اندیشۀ ارجاء ارایه دهند که درنتیجۀ آن، نه تنها انسان با انجام گناه گرچه بزرگ، از ایمان خارج نمی‏شود؛ بلکه انجام افعالِ انسان -هرچند بد- توسط خداوند انجام می‏شود و انسان بر انجام این امور مجبور است.[۱۶] بدین‌ترتیب، بنی‌امیه اعمال بد خود را توجیه می‏کردند.

عقیدۀ ارجاء در نقطه‌مقابلِ اندیشه خوارج قرار دارد. این اندیشه نیز مانند اندیشۀ خوارج، به‌سبب عدم همخوانی با اندیشۀ اسلامی نتوانست باقی بماند و در قرون بعدی تنها نامی از آن در منابع تاریخی بر جای ماند.[۱۷]

۳-  دیدگاه معتزله (منزلهٌ بین منزلتین)

معتزله، عقل‏گرایان جهان اسلام بودند و گروه‏ هایی از آنها در استفاده از عقل، افراط کردند و کوشیدند، برای تمامی مسایل دینی، توجیه عقلانی ارایه کنند. اما با توجه به محدودیت‏ های عقل در فهم بسیاری از مسایل غیرمادی، به بیراهه رفتند. معتزله دیدگاه‏ های متنوعی داشتند؛ اما در معنای اصطلاحی ایمان، برای فرار از افراط خوارج و تفریط مرجئه، نظریۀ «منزلهٌ بین‌المنزلتین» را ابداع کردند. به گزارش شهرستانی اختلاف نظر حسن بصری و واصل‌بن عطا در مفهوم ایمان و کفر، زمینۀ بوجودآمدن اندیشۀ اعتزال را فراهم کرد. قضیه از این قرار بود که شخصى در مجلس درس حسن بصرى از او پرسید: در روزگار ما جماعتى پیدا شده‏ اند که مرتکب کبیره را کافر مى‏دانند(خوارج)، و جمع دیگر معتقدند گناه به ایمان آسیبى نمى‏رساند(مرجئه). اما عقیدۀ تو چیست؟ حسن در اندیشه فرو رفت؛ اما پیش‌ازآنکه چیزی بگوید، یکى از شاگردان گفت: «مرتکب کبیره، نه مؤمن است و نه کافر؛ بلکه جایگاه او: میان کفر و ایمان است(منزلهٌ بین‌المنزلتین). این مرد واصل‌بن عطا بود که اولین عقیدۀ مکتب اعتزال را بیان کرد. سپس واصل به گوشه‌ای رفت و به توضیح عقیده‌اش پرداخت و در پى آن، حسن بصرى گفت: واصل از ما کناره گرفت: «إعتزلَ عنا واصل.»[۱۸]

بنابر دیدگاه معتزله، کسی که به زبان و قلب مصدق است، اگر مرتکب کبیره شود، نه مؤمن است و نه کافر؛ بلکه مرحله‏ ای میان ایمان و کفر وجود دارد که فسق نام دارد و کیفرش خلود در آتش است.[۱۹] البته احکام دنیاییِ کافر، شامل فاسق نمی‏شود و از طرفی هرچند عذابش بسیارشدید است و در آتش برای همیشه خواهد ماند؛ اما عذابش از کافر کمتر است. این بخش از دیدگاه معتزله، آنان را از خوارج جدا می‏کند. چه اینکه خوارج مرتکب کبیره را کافر می‏دانستند و خون او را مباح می‏شمردند؛ اما معتزله چنین نبودند.[۲۰]

۴-  دیدگاه عامۀ مسلمانان دربارۀ ایمان

بیشتر اندیشمندان اسلامی اعم از شیعه و سنی، بر آنند که میان ایمان و عمل، تلازمی وجود ندارد و کلاً عمل از ایمان متأخر و جدانیست. به نظر ایشان معنای اصطلاحی ایمان همان تصدیق به زبان و قلب است و گناه، فرد را از ایمان خارج نمی‏کند؛ بلکه موجب فسق او می‏شود. لذا شخص تا هنگامی که عمل مستلزم کفر انجام ندهد، مؤمن است؛ هرچند مؤمنِ فاسق. بنابراین عمل جزو معنای اصطلاحیِ ایمان نیست و خارج از معنای آن است. آیات زیر به این‌مسئله اشاره دارد: «وَمْن یَعْمَل مِنَ الصّالِحاتِ وَهُو مُوَمِنٌ»؛[۲۱] «و هر که اعمالش نیکو است و (به خدا هم) ایمان دارد، از هیچ‌ستم و آسیبی بیم‌ناک نخواهد بود.»

 این‌آیه، بیان می‏کند که ایمان غیر از عمل است. بنابراین می‏توان تصور کرد که شخصی ایمان داشته باشد؛ هرچند اعمالش نیکو نباشد. آیه‌ای دیگر اشاره به این‌معنا است: «إنّ الَّذین آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ»؛[۲۲] «کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند.» و نیز «و إنْ طائِفَتانِ مِنَ المُوَمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأصْلِحُوا بَینهُما فَإنْ بَغَتْ إحداهُما عَلى الاَُخرى فَقاتِلُوا الَّتی تَبغِی حَتّى تَفیء إلى أمْرِ الله»؛[۲۳] «و اگر دو طایفه از اهل‌ایمان با هم به قتال و دشمنی برخیزند البته شما مؤمنان بین آنها صلح برقرار کنید، و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با طایفۀ ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا بازآید.» بنابر این‌آیه حتی جنگ نیز موجب خروج یک گروه یا فرد از ایمان نمی‏شود. چه اینکه خداوند نه تنها هنگام جنگ دو طایفه با یکدیگر، هر دو را مؤمن می‏شمارد؛ بلکه در ادامه می‏فرماید: «اگر یکی از آن دو گروه(مؤمن) بر دیگری ستم کرد ...» بی‌شک ستم‌کردن و بغی یکی از گناهان بزرگ است؛ اما خداوند این‌طایفه را از دایرۀ ایمان خارج نکرده است. با توجه به آنچه بیان شد، بیشتر مذاهب اسلامی بر این عقیده ‏اند که عمل جزء ایمان نیست و از صفات کمال[۲۴] و یا فروع ایمان[۲۵] شمرده می‏شود.

۵-  دیدگاه اشاعره (تصدیق قلبی)

اشاعره به پیروی از ابوالحسن اشعری ایمان را تصدیقٌ بالجنان[۲۶] معنا کرده ‏اند. آنان در معنای اصطلاحی ایمان بیشتر به همان معنای لغوی نظر داشته ‏اند و بنا به گفته اشعری: «اگر گفته شود ایمان به خدا در نزد شما چیست؟ در جواب می‌گوییم: «ایمان تصدیق خداوند است. و بر این‌معنا تمامی اهل لغتی که قرآن به آن زبان نازل شده است اجماع کرده‌اند. بنابراین هنگامی که گفته می‏شود فلانی به عذاب قبر و شفاعت ایمان دارد، مراد این است که این امور را تصدیق می‏کند.»[۲۷]

بنابه شهرستانی: «اشعری معتقد است ایمان تصدیق به قلب است.[۲۸] اما گفتن به زبان و عمل به ارکان، از فروع ایمان است. کسی که قلباً به توحید خداوند اقرار کند و با قلب رسالت پیامبران را تصدیق کند، ایمانش صحیح است و اگر بر این‌حال از دنیا برود، با ایمان از دنیا رفته است و از ایمان خارج نمی‏شود مگر با انکار یکی از موارد بالا.»[۲۹]

۶-  دیدگاه ماتریدیه

ابومنصور ماتریدی یکی دیگر از رهبران کلامی اهل‌سنت، ایمان را تصدیق قلبی معنا می‏کند و برخی از ماتریدیان نیز ایمان را به اقرار به زبان و تصدیق به قلب معنا کرده ‏اند. او در التوحید، ابتدا به تفصیل به ابطال این‌نظریه که ایمان فقط اقرار به زبان است می‏پردازد و سپس دلایلی را برای اثبات نظریۀ خود که ایمان، تصدیق قلبی است ارایه می‏کند.[۳۰]

۷-  دیدگاه طحاویه

ابوجعفر طحاوی یکی دیگر از رهبران کلامی اهل‌سنت است و بر کتابش(عقیده طحاویه) شرح ‏های بسیاری نوشته شده است. جالب آنکه بسیاری از این‌شروح، توسط وهابیان انجام شده و امروزه در حوزه‏ های علمیۀ آنها متن درسی است. از آنجا که وهابیان دیدگاه ‏های طحاوی را مطابق اندیشه‏ های خود ندیدند، همواره به توجیه و تأویل سخنان وی روی آورده‌‌اند. مثلاً طحاوی معتقد است که: «الإیمان هو الإقرار باللسان والتصدیق بالجنان»[۳۱] اما وهابیان در شرح این جمله، توجیهات فراوانی آورده و برخی از آنان که نتوانسته ‏اند توجیهی بیابند، ادعا کرده ‏اند که وی در این مورد اشتباه کرده است![۳۲]

بخش دوم. کفر و تکفیر

۱- مفهوم‌شناسیِ کفر

کفر در مقابل ایمان قرار دارد و یکی از واژه ‏های پرکاربرد در وهابیت است. وهابیان مخالفان خود را عموماً به کفر متهم می‏کنند و به‌همین‌سبب به وهابیانِ افراطی، «تکفیری» نیز گفته می‏شود. این در حالی است که به اجماع مسلمانان، اهل‌قبله را نمی‏توان کافر شمرد و بنابراین خون، مال و ناموس آنان مباح است. به جز خوارج و وهابیان که در نظریه و عمل، روش تکفیر را برگزیده ‏اند، هیچ‌یک از مذاهب اسلامی، مذاهب دیگر را به کفر متهم نمی‏کنند، و خون و مال و ناموس آنان را محترم می‏شمارند؛ جز افرادی انگشت‌شمار افراطی دیگر در برخی مذاهب.

با توجه به اهمیت بحث کفر و آثار آن در حیات فردی و اجتماعی مسلمانان، در این بخش به مفهوم کفر و گونه‌ها و معیارهای تکفیر در میان مذاهب اسلامی می‌پردازیم.

کفر در لغت به معنای پنهان‌کردن و پوشاندن است. به شب تاریک کافر گفته می‏شود؛ زیرا با شب با تاریکی‌اش، همه‌چیز را می‏پوشاند. کشاورز نیز کافر است، چه اینکه بذر و دانه را در دل خاک پنهان می‏کند.[۳۳]

 اما کفر در اصطلاح فقه و کلام، تفاوت‌هایی دارد. کفر فقهی معمولاً در برابرِ اسلام قرار می‏گیرد. در دانش فقه، حد نصاب مسلمان‌بودن، و خروج از مرز کفر، جاری‌شدنِ شهادتین بر زبان است. پس آن که شهادتین نگوید کافر شمرده می‏شود.[۳۴] کفر در این‌موارد، ناظر به امور ظاهری است و بیان‌گر نوع تعامل مسلمانان با کفار است.

اما در دانش کلام، کفر در برابر ایمان است و در اینجا مفهوم، مرزها و معیارهای کفر بدقت بررسی می‌شود. در علم کلام، کفر، جدای از انکار لسانی، از افعال قلوب شمرده می‏شود.[۳۵] پس کفر در علم کلام، انکار چیزی است که شأن آن ایمان‌آوردن به آن است. به عبارت دیگر، انکار هر یک از متعلقات ایمان، موجب کفر می‏شود.[۳۶] این‌انکار گاهی در اموری است که باید به آنها ایمان تفصیلی داشت، مانند توحید، معاد، نماز، روزه و...؛ و گاهی در اموری است که علم تفصیلی به آنها وجود ندارد و تنها می‏دانیم که اجمالاً در دین مسایلی وجود دارد. در این‌موارد، ایمان اجمالی کفایت می‏کند.

بنابراین، انکار خداوند با تمامی ابعاد وجودی و صفاتی وی، انکار بخش یا تمام رسالت پیامبراکرم(ص)، انکار غیب و معاد، کفر شمرده می‌شود.[۳۷]

۲- ابعاد تفکر تکفیری 

یکی از معضلات اساسی میان مذاهب اسلامی، مسئلۀ تکفیر مخالفان است. باید بدانیم که مسئلۀ تکفیر، تنها میان شیعیان و اهل‌سنت نبوده است، و این قضیه در میان فرق مختلف اهل‌سنت نیز بوده و هست. مثلاً محمدبن موسی‌حنفی(قاضی دمشق و متوفی ۵۰۶ق) شافعی‌ها را تکفیر کرده است،[۳۸] و نیز ابوحامد طوسی(متوفی ۵۷۶ق) حنابله را رَمی به کفر کرده و حتی ابن‌حاتمِ‌حنبلی معتقد بود: «من لم یکن حنبلیاً فلیس بمسلم.»[۳۹]

دربارۀ این‌گونه دیدگاه ‏ها، دو نکته اساسی وجود دارد.

نخست آنکه چنین فتاوایی در تاریخ اسلام امر رایجی میان اندیشمندان بزرگ نبوده است؛ و دوم اینکه هرچند چنین نظریاتی در میان مذاهب دیده شده است؛ اما هیچ‌یک از آن‌مذاهب(جز خوارج)، حکم به استباحۀ خون و مال مخالفان خود نداده‏ اند.[۴۰]

سرچشمۀ سفاکی و فتنۀ تکفیر به‌همراه اباحۀ خون و مال و ناموس با خوارج آغاز می‏شود و در پی ایشان، بربهاری در قرن چهارم، براساس مبانی خوارج، خون و مال مسلمین را مباح می‏شمارد، و به کشتار و غارت اموال مسلمانان می‏پردازد.[۴۱] در قرن حاضر نیز وهابیت و گروه‌های افراطیِ سلفی ‌ـ‌که تحت حمایت وهابیتِ افراطی‌اَند، چنین رویکردی را پیش گرفته و تیغ تکفیر را در حوزۀ نظر و عمل بر پیکر مسلمانان فرود می‏آورند.[۴۲] امروزه کشتارهایی که در عراق، افغانستان، پاکستان، الجزایر و سایر مناطق اسلامی توسط سلفیان تکفیری صورت می‏گیرد، ریشه در همین‌دیدگاه دارد.

۲٫۱٫  حرمت انسان و مسلمان در اندیشۀ اسلامی

 در اندیشۀ عام اسلامی، جان و اموال انسان بسیارمحترم و گرامی است:

قرآن‌کریم می‌فرماید: «مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا»؛[۴۳] «از این‌روى بر فرزندان اسرائیل مقرر داشتیم که هرکه کسى را جز به قصاص قتل یا [به کیفر] فسادى در زمین بکشد، چنان است که گویى همۀ مردم را کشته باشد و هرکه کسى را زنده بدارد، چنان است که گویى تمام مردم را زنده داشته است.»

جدای از حرمت انسان، کشتن مؤمن نیز عذابی مضاعف دارد:

«و َمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا»؛[۴۴] «هر کس عمداً مؤمنى را بکشد کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم مى‏گیرد و لعنتش مى‏کند و عذابى بزرگ برایش آماده ساخته است.»

از دیگرسو از نظر قرآن، معیار ایمان و کفر اظهار شعایر اسلام و اقرار به مسلمانی است، در این‌صورت کسی اجازۀ تعرض ندارد:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا»؛[۴۵] «اى کسانى که ایمان آورده ‏اید! چون در راه خدا سفر مى‏کنید [خوب] رسیدگى کنید و به کسى که نزد شما [اظهار] اسلام مى‏کند، مگویید: تو مؤمن نیستى [تا بدین‌بهانه] متاع زندگىِ دنیا را بجویید.»

 در شأن نزول این‌آیه آمده است که پس از غزوۀ خیبر، پیامبراکرم(ص) اسامه‌بن زید را با جمعى به سوى برخی از قریه‏ هاى یهود در اطراف فدک فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند. مردى از یهود به نام مرداس‌بن نهیک که از حضور اسامه آگاهى یافت، نزدیکان و اموال خود را در کنار کوهی جمع نمود و نزد اسامه آمد و مى‏گفت: «أشهد أنَّ لا إله اللَّه و أنّ محمداً رسول‌اللَّه» أسامه او را به قتل رساند. پس از بازگشت به نزد رسول‌خدا(ص) رفت و جریان را براى آن‌حضرت نقل کرد. پیامبراکرم(ص) به او فرمود: مردى را کُشتى که به لا إله إلا اللَّه و أنّى رسول‌اللَّه شهادت داد! اسامه گفت: اى رسول‌خدا! او براى نجات از کشته‌شدن شهادت داد. رسول‌خدا(ص) فرمود: «آیا دل او را شکافتى تا آگاهى پیداکنى؟!»[۴۶]

روایات بسیاری نیز وجود دارد که مسلمانان را از تکفیر هم‌کیشان خود نهی کرده است.

در جنگ خیبر هنگامی که پیامبر(ص) پرچم را برای فتح قلعه ‏های خیبر به حضرت علی‌(ع) سپرد. علی‌(ع) پرسید تا چه زمانی با آنان بجنگم؟ حضرت فرمود: «تا وقتى که به لا إله إلا اللَّه و محمد رسول‌اللَّه شهادت دهند. هرگاه چنین کردند، خون و مال آنان از سوى تو محفوظ است؛ جز آنکه خلاف حق را مرتکب شوند و حساب آنان بر خداى بزرگ است.»[۴۷]

پیامبر(ص) به همین‌مضمون می‏فرماید: «کفوا عن اهل لا إله إلا الله لاتکفروهم بذنب فمَن أکفر أهل لا إله إلا الله فهو الى الکفرِ أقرب.»؛[۴۸] دست ازاهل[لاإله إلاالله] بدارید و آنان را بخاطر یک‌گناه تکفیر نکنید. هرکه اهل[لاإله إلاالله] را تکفیر نماید، خود او به کفر نزدیک‌تر است.»

همچنین به گفتۀ سماعه‌بن مهران، امام صادق(ع) فرمود: «اسلام عبارت است از شهادت به لا إله إلا الله و تصدیق به رسالت رسول‌خدا(ص)، و با این‌عقیده خون‏ ها محفوظ و روابط زناشویى و پیوند میراث برقرار مى‏شود، چنان‏که مردم بر این‌باور هستند.»[۴۹]

روایاتی که مسلمانان را نسبت به کفر سایرین نهی می‏کند، در متون حدیثی فریقین فراوان است.[۵۰]

۲٫۲٫   اندیشمندان اسلامی و مسئلۀ تکفیر

در نگاه اندیشمندان اسلامی، تکفیر مسلمان، نکوهش شده است. بسیاری از علمای شیعه، به تحریم تکفیر سایر مسلمانان فتوا داده ‏اند. از جمله می‏توان به شیخ صدوق،[۵۱] شیخ مفید، مرحوم محقق، و شیخ حسن نجفی(صاحب جواهر)،[۵۲] مرحوم حکیم[۵۳] و علامه مجلسی اشاره کرد.

شیخ صدوق معتقد است: «اسلام عبارت است از گواهى دادن به شهادتین و بوسیلۀ آن، جان و مال از تعرض مصون مى‏ماند و هرکس بگوید لا إله إلا الله، محمد رسول‌الله(ص) جان و مالش محفوظ خواهدماند.»[۵۴]

سید کاظم یزدى از علماى بزرگ شیعه نیز می‏گوید: «کافر کسى است که منکر الوهیت یا توحید یا رسالت یا امرى ضرورى از ضروریات دین شود. البته انکار ضرورى دین درصورتى موجب کفر مى‏شود که توجه به ضرورى‌بودنِ آن داشته باشد، به‏گونه‏ اى که انکار آن به انکار رسالت بازگشت کند.»[۵۵]

به عقیدۀ آیت‌اللّه‏ خویى نیز: «آنچه در تحقق اسلام دخالت دارد و طهارت و احترام مال و جان و غیر آن دو بر او مترتب مى‏شود عبارت است از: اعتقاد به وحدانیت خدا، نبوت و معاد که فرقه‏ هاى اسلامى به آن عقیده دارند.»[۵۶]

سید عبدالحسین شرف‌الدین هم در الفصولُ‌المهمه فی تألیف‌الأُمه[۵۷] به بررسی فتنۀ تکفیر و حرمت آن از نگاه شیعه و اهل‌سنت ‏پرداخته است.

در جهان سنی نیز ابن‌حزم، اندیشه‏ ها را در باب تکفیر به چنددسته تقسیم می‏کند. او پس از آن که بابی را تحت عنوان الکلام فیمَن یکفر و لایکفر»[۵۸] می‏گشاید، می‏گوید:

«مردم در این‌باب اختلاف کرده ‏اند. گروهی به کسی که در مسایل اعتقادی و یا در فتوا، سخنی مخالف آنان گفته‏ باشد، نسبت کفر داده ‏اند. دسته ‏ای دیگر، برحسب دیدگاه‏ های خود، بخشی از نظرات مخالف را تکفیر و برخی را موجب فسق دانسته ‏اند. دستۀ دیگر کسی که در مسئله اعتقادی با آنها مخالف باشد را کافر خوانده و مخالف خود در احکام و عبادات را نه کافر و نه فاسق می‏شمارند؛ بلکه او را مجتهدی معذور می‏دانند که اگر خطا کرده باشد، به‌سبب نیتش مأجور است. گروهی دیگر این‌مبنا را در عبادات پذیرفته‏ اند؛ اما در مورد مسایل اعتقادی گفته ‏اند که هرمخالفتی در مسئلۀ صفات الهی به کفر می‏انجامد و اگر غیر این باشد، فسق است.»[۵۹]

وی سپس به دیدگاه خود و علمای بزرگ اهل‌سنت اشاره می‏کند:

«گروهی گفته ‏اند که به‌سبب نظریۀ مخالف در مسایل اعتقادی و یا فتوا هرگز نباید مسلمانی را تکفیر و تفسیق کرد ... و این‌دیدگاه ابن‌ِ ابی‌لیلی، ابوحنیفه، شافعی، سفیان ثوری و داودبن علی است و این‌عقیدۀ هر صحابه ‏ای است که دیدگاهش را در این‌مسئله می‌دانیم و هیچ‌مخالفی را در این رأی نمی‏شناسیم.»[۶۰]

زاهر سرخسی از شاگردان ابوالحسن اشعری نقل می‏کند: «ابوالحسن اشعری هنگام مرگ در منزل من بود که دستور داد همۀ یاران و شاگردان او را جمع کنم. وقتی همه جمع شدند به آنها گفت: «شاهد باشید که من هیچ‌یک از اهل‌قبله را بخاطر ارتکاب گناه تکفیر نمی‏کنم؛ زیرا همۀ آنها یک‌معبود را می‏پرستند و اسلام، تمامیِ آنها را دربرمی‌گیرد.»[۶۱]

عباراتی نیز از شافعی(امام شافعیان) نیز در این‌زمینه نقل شده است: «من هیچ‌یک از اهل هوی را بخاطر گناهی تکفیر نمی‌کنم.»؛ «من احدی از اهل‌قبله را بر اثر گناهی تکفیر نمی‌کنم.» و «من شهادت همۀ اهل‌بدعت را جز  خطابیه قبول می‏کنم.»[۶۲]

ابوجعفر طحاوی نیز در عقیدۀ طحاویه که بسیاری از اندیشمندان اهل‌سنت، بر آن شرح‎های گوناگونی نوشته‏ اند، می‏گوید: «اهل‌قبله را تا هنگامی که به تعالیم پیامبراکرم(ص) ایمان داشته باشند، مسلمان و مؤمن می‎نامیم ... و هیچ‌یک از اهل‌قبله را بخاطر ارتکاب گناه، مادامی که آن را حلال نشمارد، تکفیر نمی‎کنیم.»[۶۳]

۲٫۳٫  فرقۀ وهابیت و تکفیر مسلمین

همان‌گونه که گفته شد، تکفیر هرچند در میان مذاهب اسلامی به چشم می‏خوردۀ اما تکفیری که به اباحۀ خون، مال و نوامیس مسلمانان بینجامد، تنها در سه گروه: خوارج[۶۴]، بربهاریان[۶۵] و وهابیان به چشم می‏خورد. دو گروه خوارج و بربهاریان به تاریخ پیوستند و از دیدگاه‏ هایِ تند و افراطی آنان جز در منابع تاریخی چیزی باقی نمانده است و امروز تنها سلفیانِ تکفیری، نمایندگی این‌دو گروه را برعهده دارند. در میان گونه‏ های سلفی‏گری، سلفی‏گریِ تکفیری، رسماً به تکفیر مسلمانان می‏پردازد، بی‏آنکه به متعلقات ایمان و کفر توجهی کند. در اندیشۀ سلفی‏گریِ تکفیری، هر دیدگاهی که با عقاید آنها نسازد، محکوم به کفر و ارتداد است. در این‌بخش با توجه به اینکه سلفی‏گریِ تکفیری، میراث اندیشۀ ابن‌تیمیه است، دیدگاه وی نسبت به تکفیر و سپس پیروان او را بررسی می‌کنیم.  

۲٫۴٫۱٫  ابن‌تیمیه و تکفیر

دیدگاه ابن‌تیمیه در مورد تکفیر نیز همانند سایر اندیشه‏ های وی، پُر از تعارض و تضاد است. با مراجعه به برخی  آثار او، وی را شخصیتی ضدتکفیر می‏یابیم؛ اما او در برخی آثارش آن‌چنان تیغ تکفیر را بر فرق جامعه اسلامی فرومی‏آورد که محقق را شگفت‌زده می‏کند و در جمع میان آرای تکفیری و ضد تکفیری‌اش متحیر می‌کند.

ابن‌تیمیه در مورد مکتب معتزله و اشاعره معتقد است: معتزله، مخانیثِ[۶۶] فلاسفه‌اَند و آنان نزدیک‏ترین افراد به فلاسفۀ صابئی‌مذهبِ روم هستند.[۶۷] وی کسی را که در مسئلۀ صفات، دیدگاهی همانند آنان دارد، نیز در ردیف آنان می‏شمارد.[۶۸] او همچنین اشعریه را مخانیثِ معتزله می‌شمرد[۶۹] و سپس در مورد تمامی آنها می‏گوید: «تمامی آنها، گمراه و تکذیب‌کنندگانِ پیامبران‌اَند و کسی که خداوند به او معرفت دین را عطا کرده باشد و چشم بینایی داشته باشد و خاستگاه واقعی این‌افراد را بشناسد، قطعاً خواهد دانست که آنها در اسما و آیات خدا ملحِد شده ‏اند.»[۷۰]

ابن‌تیمیه همچنین رسماً به تکفیر فلاسفه می‏پردازد. وی پس از تقسیم فلاسفه به سه گروه: دهریون، طبیعیون و الهیون،[۷۱] گروه آخر(الهیون) را نیز در ردیف کفار شمرده است و آموزه ‏های آنان را پُر از کفریات می‏داند. او بزرگانی چون ابن‌سینا، فارابی، غزالی، ابن‌سبعین، خواجه‌نصیر و... را در ردیف این‌گروه می‌آورد و وجوب قتل امثال آنان را به اتفاق تمامی اهل‌ایمان ادعا می‏کند:[۷۲]

«سپس فلاسفه و باطنیه کفار هستند و کفر آنان در نزد مسلمانان ظاهر است، و کفر آنان نزد کسی که علم و ایمان داشته باشد، ثابت است.»[۷۳] وی در جایی دیگر، کفر آنان را حتی از یهود و نصاری بیشتر می‏داند و معتقد است اگر اینان ادعای اسلام هم می‏کنند، در واقع منافق‌اَند.[۷۴]

دیدگاه ابن‌تیمیه دربارۀ متصوفان و عارفان که اکثریت اهل‌سنت را تشکیل می‏دهند، نیز همین است. وی آنها اولیای شیطان می‏خواند[۷۵] و کسانی چون محی‌الدین عربی، ابن‌سبعین، تلمسانی، ابن‌فارض و صدرالدین قونوی را به‌سبب اعتقاد به وحدت وجود، کافر و ملحد معرفی می‏کند.[۷۶] به عقیدۀ وی چنین افرادی باید توبه داده شوند و اگر توبه نکنند، باید گردن زده شوند.[۷۷]

ابن‌تیمیه همچنین شیعه را تکفیر می‏کند. وی شیعه را کلید باب شرک می‏شمرد و اندیشۀ شیعه را خاستگاه ملحدین، زنادقه که هدف آنها افساد دین است، می‏شمرد.[۷۸] وی برای توجیه نظر خود، تهمت‌ها و افترائاتی را به  شیعه نسبت می‏دهد که واقعیت ندارد. افترائاتی مانند اینکه شیعه، عامۀ مهاجرین و انصار را تکفیر می‏کند؛ درحالی‌که چنین نیست و بسیاری از مهاجرین و انصار در نزد شیعه عظمت دارند. بنابر باور او شیعه، خون مخالفین خود را حلال می‏داند و ذبیحۀ آنان را حرام می‏شمارد و مایعات و روغنی که اهل‌سنت به آنها دست بزنند، نزد شیعه نجس است.[۷۹] وی همچنین شیعه را به‌سبب اعتقاد به مسایلی مانند زیارت قبور، بناء بر قبور و.. کافر می‌شمارد،[۸۰] درحالی‌که اینها جزو اعتقادات تمامی مسلمانان، به‌جز سلفیانِ وهابی است.

جالب اینکه کسانی که ابن‌تیمیه را محکوم به زندان کردند و حکم به تبعید او دادند، شیعه نبوده‌اند! بلکه از فرقه‌های اهل‌سنت اعم از حنبلی بوده‌اند و این‌نظریه که ابن‌تیمیه فقط با شیعیان سَرِ جنگ داشته و با سایر مسلمانان مشکلی نداشته است، کاملاً بی‌اساس است.

۲٫۴٫۲٫  محمدبن عبدالوهاب و اندیشۀ تکفیر

تمامی کتب و رسایل اعتقادی محمدبن عبدالوهاب، لبالب از تکفیر نه تنها عوام مسلمانان، بلکه علمای اسلامی است. ابنِ عبدالوهاب در تکفیر، حتی به مبانی ابن‌تیمیه وفادار نماند و خون و مال و ناموس مسلمانان را مباح شمرد.

او هرچند در نامه ‏ای در تکفیر عموم می‏نویسد: «سبحان‌الله، نسبت تکفیر به من، بهتان بزرگی است.»؛[۸۱] اما با نگاهی گذرا به آثار وی، به سادگی، اوج تکفیر نسبت به مسلمانان اعم از شیعه و سنی در اندیشۀ وی مشاهده می‏شود.

برای فهم اندیشۀ وهابیت در تکفیر باید به مبنای وی اشاره کرد. معیار کفر و ایمان در اندیشۀ محمدبن عبدالوهاب، قرائتی است که وی از مفهوم توحید ارایه می‏کند:

«لا خلاف أن التوحید لابد أن یکون بالقلب واللسان والعمل، فإن اختل شی من هذا لم یکن الرجل مسلما»؛[۸۲] «خلافی نیست که توحید باید به قلب، زبان و عمل باشد و اگر خللی در هر یک از اینها وارد شود، انسان مسلمان نیست.»

تکفیر مسلمانان در آثار برجای‌مانده از محمدبن عبدالوهاب؛ اعم از کتاب‏ ها و نامه‏ ها قابل‌مشاهده است. او در کشفُ‌الشبهات رسماً علمای اسلام را مشرکانِ زمان نامیده و حکم تکفیر آنان را صادر کرده است.[۸۳] او حتی  مسلمانان‏ را از مشرکین زمان پیامبراکرم(ص) بدتر فرض کرده است. او مشرکین را افرادی اهل‌عبادت، حج و صدقه و انسان‏ هایی با خدا معرفی می‏کند و می‌گوید فلسفۀ بعثت پیامبر، صرفاً دعوت آنها به عدم واسطه قراردادنِ مخلوقات میان خدا و آنان بوده است![۸۴]

ابن‌ِ عبدالوهاب به ستایش مشرکینی می‏پردازد که با پیامبرخدا(ص) جنگیدند! کسانی که حتی به صورت زبانی از گفتن «لا إله إلا الله» خودداری کردند، برای خدا شریک قایل بودند، قیامت را قبول نداشتند، شراب می‏نوشیدند، دخترانشان را زنده‌به‌گور می‏کردند، نقشۀ قتل پیامبر را کشیدند و به تعبیر قرآن در لبه پرتگاه آتش قرار داشتند،[۸۵] و آن‌قدر پیامبر را آزار دادند که فرمود: هیچ‌پیامبری مانند من اذیت نشد!

در طول تاریخ اسلام، وهابیان هیچ‌گاه بوسیلۀ دعوت، اندیشه و مرام خود را پیش نبرده ‏اند و همواره در سایۀ شمشیر و جنگ بر مسلمانان مستولی می‌شدند![۸۶] پس از محمدبن عبدالوهاب نیز پیروانش، همچنان بر کورۀ تکفیر دمیدند و با این‌ترفند به قتل عام و کشتار مسلمانان پرداختند.

برخی از وهابیان معتدل، نظرات به ظاهر مخالف تکفیر دارند و آنان نیز به پیروی از رهبر خود، کوشیده ‏اند خود را مخالف با اندیشۀ تکفیر معرفی کنند؛ اما تاریخ قضاوتی دیگر دارد. مثلاً یکی از چهره‌های متظاهر به غیرتکفیری عبدالله‌بن عبدالرحمن ابابطین(۱۱۹۴-۱۲۸۲ق) است که مفتی دیار نجد بود. او در کتابش با عنوان تکفیر المعین بابی با عنوان «فی التحذیر من تکفیرالمسلمین» دارد و در آنجا می‏گوید: «مسئلۀ

تکفیر از نخستین بدعت‏ هایی بود که توسط خوارج در اسلام پدیدار شد.»[۸۷] همچنین می‏گوید: «اسلام از تکفیر مسلمانان به‌شدت نهی کرده و آنان را از آن برحذر داشته است. بر هیچ انسانی امر نشده است که بر اساس باطن مردم حکم کند ... و بدان ای برادر مسلمان! حکم اشتباه تو در تکفیر کافر، بهتر از حکم تو به تکفیر مسلمان است.»[۸۸]

وی سپس کلامی از شوکانی نقل می‏کند که وی مسلمانان را به شدت از تکفیر سایرین نهی کرده است، به‌ویژه آنکه عمل کفرآمیز بر اثر جهل و نادانی باشد.[۸۹]

اما این‌گفته‏ های معتدل نیز صرفاً در حد نظریه باقی ‏مانده است و جالب آنکه حتی خود ابابطین در همان‌کتاب به‌شدت مخالفان خود را تکفیر می‏کند! مثلاً از نگاه او بیشتر مسلمانان که به زیارت قبور می‏روند، مشرک و کافر هستند.[۹۰] وی حتی جهل را مانع تکفیر نمی‏شمارد و می‏گوید: «زیارت قبور از جمله موارد شرکی است که خداوند متعال آن را حرام کرده است، تمامی علما این افراد را تکفیر کرده‏ اند و آن‌گونه که برخی گمراهان می‏گویند: این‌افراد چون جاهل هستند، بنابراین معذور هستند، جهل هرگز مانع تکفیر نیست.»[۹۱]

محمد احمد باشمیل از بزرگان وهابی پا را فراتر نهاده، معتقد است: «ابوجهل و ابولهب، توحید محکم‏تر و ایمان خالص‏تری از مسلمانانی که لا إله إلا الله و محمد رسول‌الله می‏گویند دارند.»[۹۲]

 

منابع

۱- ابن‌ِ عبدالوهاب، محمد، کشفُ‌الشبهات، یاسر برهانی، طلعت مرزوق، اسکندریه، دارُالایمان للطبع والنشر والتوزیع، بی‌تا.

۲- ابن‌تیمیه،تقی‌الدین، الفتاوی الکبری، تحقیق: محمد عبدالقادر عطا، بیروت: دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۰۸ق.  

۳- ـــــــ، مجموعهُ الفتاوی، تحقیق: عامر الجؤار و انور الباز، الریاض: دارُالوفاء للطباعه والنشر والتوزیع، چ‌سوم، ۱۴۲۶ق.

۴- ـــــــ، منهاجُ‌السنه النبویه فی نقض الکلام الشیعه القدریه، تحقیق: محمد رشاد سالم، بی‌جا، چ‌اول، ۱۴۰۶ق.

۵- ابن‌حزم الظاهری، ابی‌محمد علی‌بن احمد، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، تحقیق: دکتر محمد ابراهیم نصر، عبدالرحمن عمیره، بیروت: دارُالجیل، چ‌دوم، ۱۴۶۶ق.

۶- ابن‌عاشور، محمد طاهر، تفسیر التحریر والتنویر، تونس: دارُالتونسیه للنشر، ۱۹۸۴م.

۷- ابن‌‌منظور، محمدبن مکرم، لسانُ‌العرب، قاهره: دارُالمعارف، ۱۱۱۹٫

۸- ازهری، ابی‌منصور محمدبن احمد، تهذیبُ‌اللغه، تحقیق: ابراهیم الأبیاری، بی‌جا، دارُالکاتب العربی، بی‌تا.

۹- اسد حیدر، الإمام الصادق والمذاهب الاربعه، قم: نشر الفقاهه، چ‌اول، ۱۴۲۷ق.

۱۰- اشعری، ابوالحسن، اللمع فی الرد علی اهل الزیغ والبدع، قاهره: مطبعه المصر، ۱۹۵۵م.

۱۱- ــــــ، مقالاتُ‌الاسلامین واختلاف المصلین، بی‌جا، بی‌تا.

۱۲- باشمیل، محمد احمد، کیف نفهم التوحید، بی‌جا، بی‌تا.

۱۳- بغدادی‌اسفراینی‌تمیمی، عبدالقاهربن طاهربن محمد، الفرق بین الفرق، تحقیق: محمدمحی‌الدین عبدالحمید، بیروت: المطبعه العصریه، ۱۴۱۶ق.

۱۴- جوهری، اسماعیل‌بن حماد، الصحاح تاجُ‌اللغه و صحاح‌العربیه، تحقیق: احمد عبدالغفور عطار، بیروت: دارُالعلم للملایین، چ‌سوم، ۱۴۰۴ق.

۱۵- حکیم‌طباطبایی، سید محسن، مستمسک العروهُ الوثقی، بیروت: دارُ احیاء التراث العربی، بی‌تا.

۱۶- راغب‌اصفهانی، ابی‌القاسم الحسین‌بن محمد، المفردات فی غریب‌القرآن، بی‌جا، بی‌تا، مکتبه نزار مصطفی الباز.

۱۷- زینی دحلان، سید احمدبن السید، الدررُالسنیۀ فی الرد علی الوهابیه، تحقیق: جبریل حداد، بی‌جا، مکتبۀ الاحباب.

۱۸- سبحانی، جعفر، الإیمان والکفر فی الکتاب والسنه، قم: موسسه الإمام الصادق‌ع، چ‌دوم، ۱۴۲۷ق.

۱۹- شرف‌الدین، عبدالحسین، الفصولُ‌المهمه، نجف: دارُالنعمان، بی‌تا.

۲۰- شهرستانی، ابی‌الفتح محمدبن عبدالکریم‌بن ابی‌ابکر احمد، الملل والنحل، تحقیق: امیرعلی معنا، علی حسن فاعور، بیروت: دارُالمعرفه، چ‌سوم، ۱۹۹۳م.

۲۱- صدوق، حسین‌بن علی‌بن بابویه، الهدایه، بی‌تا، بی‌جا.

۲۲- طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیرالقرآن، بیروت: موسسه الاعلمی للمطبوعات، چ‌اول، ۱۴۱۷ق.

۲۳- طبرانی، سلیمان‌بن احمد، المعجمُ‌الکبیر، حمدی عبدالمجید السلفی، قاهره: مکتبه ابن‌تیمیه، بی‌تا.

۲۴- طحاوی، ابی‌جعفر، متن العقیده الطحاویه، بیروت: دار ابن‌حزم، چ‌اول، ۱۴۱۶ق.

۲۵- علم‌الهدی، سید مرتضی، علی‌بن الحسین، الذخیرۀ فی علم الکلام، قم: جامعه مدرسین، بی‌تا.

۲۶- فیروزآبادی، محمدبن یعقوب، القاموسُ‌المحیط، بیروت: موسسه الرساله، چ‌هشتم، ۱۴۲۶ق.

۲۷- قوشجی، علاءالدین علی، شرح تجریدالکلام، بی‌تا، بی‌جا.

۲۸- کلینی، محمدبن یعقوب، اصولُ‌الکافی، بیروت: منشورات الفجر، چ‌اول، ۱۴۲۸ق.

۲۹- ماتریدی، ابومنصور، التوحید، تحقیق: بکر طوبال و محمد آروشی، بیروت: دار صادر، بی‌تا.

۳۰- مجلسی، محمدباقر، بحارُالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بیروت: دارُ احیاء التراث العربی، چ‌سوم، ۱۴۰۳ق.

۳۱- نجفی، محمدحسن، جواهرُالکلام فی شرح شرائع الإسلام، تهران: چاپ‌خانۀ خورشید، چ‌چهارم، ۱۳۷۳ش.

۳۲- نیشابوری‌قشیری، ابی‌الحسین مسلم‌بن حجاج، صحیح مسلم، قاهره: دارُالحدیث، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، چ‌اول، ۱۴۱۲ق.

۳۳- یزدی‌ طباطبایی، سید محمدکاظم، العروهُ الوثقی، تهران: المکتبه العلمیه الاسلامیه، بی‌تا.

[۱] . الازهری، تهذیبُ‌اللغه، ج۱۵، ص۵۱۳٫

[۲] . فیروزآبادی، قاموسُ‌المحیط، ص۱۱۷۶؛ جوهری، الصحاح، ج۵، ص۲۰۷۱٫

[۳] . راغب اصفهانی، مفردات، ج۱، ص۳۲٫

[۴] . ابن‌منظور، لسانُ‌العرب، ج۱، ص۱۴۰٫

[۵] . در دو انتهای این‌بردار، برداشت‌های التقاطی از ایمان بیان شده و در میانه‌اش تعریف مذاهب اسلامی از ایمان ذکر شده است. در چینش مذاهب کلامی اسلامی تلاش شده است، تا با توجه به گرایش آنها به‌سوی هریک از جهات بردار، جایگاه آنان مشخص شود، هرچند کاملاً چنین چینشی دقیق نیست.

[۶]. ر.ک. شهرستانی، محمدبن عبدالکریم، الملل والنحل، ج۱، ص۱۳۴٫

[۷]. برای آشنایی با نحوه شکل‌گیری خوارج و گروه‌های منتسب به آنها، ر.ک: بغدادی، طاهربن محمد، الفرق بین الفرق، ص۷۲- ۹۵٫

[۸]. ازارقه گروهی بودند که رهبری آنها را نافع‌بن ازرق‌حنفی بعهده داشت و بزرگترین فرقه از نظر قدرت و عدد در میان خوارج همین گروه بودند. بغدادی، الفرق بین الفرق، ص۸۲٫

[۹]. محکمهُ‌الآولی نخستین گروه خوارج بودند که در جریان مخالفت با حکمیت بوجود آمدند و بهمین‌جهت به آنها محکمهُ‌الأولی گفته می‌شود. البته در این‌دوره هنوز مرزهای اعتقادی خوارج به‌صورت شفاف شکل نگرفته بود. ر.ک: بغدادی، الفرق بین الفرق، ص۷۴-۷۸٫

[۱۰]. بغدادی، الفرق بین الفرق، ص۸۳٫

[۱۱]. همان.

[۱۲]. همان، ص۸۴٫

[۱۳]. همان، ص۸۳٫

[۱۴]. رک: الصحاح ، ج۱، ص۵۲ و ج۶، ص۲۳۵۲، مصباحُ‌المنیر، ج۲، ص۱۵، الملل والنحل ، ج۱، ص۱۶۲٫

[۱۵]. بغدادی، خطیب، الفرق بین الفرق، ص۲۰۲، به نقل از مستدرک حاکم.

[۱۶]. بغدادی، خطیب، الفرق بین الفرق، ص۲۰۲٫

[۱۷]. برای آشنایی با چگونگی بوجودآمدن مرجئه و تحولات آن ر.ک: نوبختی، فرقُ‌الشیعه، ص۷-۸؛ بغدادی، خطیب، الفرق بین الفرق،ص۲۰۲-۲۰۳٫

[۱۸]. شهرستانی، الملل والنحل، ج۱، ص۶۲٫

[۱۹]. ابن‌حزم، الفصل، ج۴، ص۷۹؛ قوشجی، شرح تجریدالاعتقاد، ص۳۸۶؛ اشعری، مقالاتُ‌الشیخ ابی‌الحسن الاشعری، ص۱۶۷٫

[۲۰]. معتزله دارای عقاید دیگری در زمینه توحید، وعد و وعید، امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر و عدل نیز هستند. به‌طورکلی آنها به پنج‌اصل معتقدند که به آنها اصول خمسه می‏گویند و کتاب‌های متعددی نیز به همین‌نام برای شرح و توضیح این اصول نگاشته ‏اند. ازجمله: الخمسه اصول (ابوالهذیل علاف)، الأصولُ‌الخمسه (جعفربن حرب) و شرح الاصول الخمسه (قاضى عبدالجبار).

[۲۱]. طه: ۱۱۲٫

[۲۲]. بقره: ۲۷۷

[۲۳]. حجرات: ۹٫

[۲۴]. سبحانی، جعفر، الایمان والکفر فی الکتاب والسنه، ص۱۵٫

[۲۵]. شهرستانی، عبدالکریم، الملل والنحل،ج۱، ص۱۱۴٫

[۲۶]. تصدیق به قلب.

[۲۷]. اشعری، ابوالحسن، اللمع فی الرد على أهل الزیغ والبدع، ص۱۵۴٫

[۲۸]. الأیمان هو التصدیق بالجنان.

[۲۹]. شهرستانی، عبدالکریم، الملل والنحل، ج۱، ص۱۴٫

[۳۰]. ماتریدی، ابومنصور، التوحید، ص۴۷۳- ۴۷۷٫

[۳۱]. طحاوی، ابوجعفر، العقیدهُ‌الطحاویه، ص۳۳۱٫

[۳۲]. ر.ک: برای نمونه ر.ک: شرح البانی بر عقیده طحاویه، ص۳۳۱-۳۳۶٫

[۳۳]. جوهری، اسماعیل‌بن حماد، الصحاح تاجُ‌اللغه و صحاح العربیه، ج۲، ص۸۰۸٫ قرآن نیز می‌فرماید: «کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعجَبَ الکفّار نَباتُهُ»(حدید:۲۰)؛ «(دنیا و زیورهای آن) همانند بارانی است که کشت برآمده از آن، کشاورزان را خشنود می‏کند.»

[۳۴]. طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیرالقرآن، ج۱۸، ص۳۳۲، ذیل حجرات: ۱۴؛ کلینی، الکافی، ج۲، ص۱۸٫

[۳۵]. سید مرتضی، علی‌بن حسین، الذخیرۀ فی علم الکلام، ص۵۳۴٫

[۳۶]. سبحانی، جعفر، الإیمان والکفر، ص۴۹٫

[۳۷]. سید مرتضی، علی‌بن حسین، الذخیرۀ فی علم الکلام، ص۵۳۴٫

[۳۸]. الإمام الصادق والمذاهب الأربعه، ج۱، ص۲۶۵٫

[۳۹]. الإمام الصادق والمذاهب الاربعه، ج۱، ص۲۶۷٫

[۴۰]. در فقه مباحث مربوط به احکام کفر و تقسیمات خاص آن مانند مرتد ملی، مرتد فطری، کافر ذمی و کافر حربی به تفصیل آمده است که برای آشنایی به کتب فقهی مراجعه شود.

[۴۱]. برای آشنایی با بربهاری، ر.ک. سید مهدی علیزاده‌موسوی، سلفی‌گری و وهابیت، ج۱، فصل نهم.

[۴۲]. برای آشنایی با جنایات وهابیت در جهان اسلام، ر.ک. همان، فصل هفدهم(کارنامه وهابیت).

[۴۳]. مائده: ۳۲٫

[۴۴]. نساء: ۹۳٫

[۴۵]. نساء: ۹۴٫

[۴۶]. مجلسی، محمدباقر، بحارُالأنوار، ج۲۲، ص۹۲٫

[۴۷]. صحیح مسلم، ج۴، ص۱۸۷۲، کتاب فضائل الصحابه، ح۳۳٫

[۴۸]. طبرانی، سلیمان‌‌بن احمد، المعجمُ‌الکبیر، ج۱۲، ص۲۷۲، ح۱۳۰۸۹٫

[۴۹]. کلینی، اصول کافى، کتاب الإیمان والکفر، باب ۱۵، ج۲، ص۱۹٫

[۵۰]. آیه‌الله سبحانی در کتاب الإیمان والکفر برخی از این روایات را جمع‌آوری کرده است. ر.ک: الایمان والکفر، ص۶۳-۶۴٫

[۵۱] . شیخ صدوق، الهدایۀ، ص۴۷٫

[۵۲] . شیخ حسن نجفی، جواهرالکلام، ج۶، ص۵۸٫

[۵۳] . سید محسن حکیم، مستمسک عروهُ‌الوثقی، ج۲، ص۱۲۳٫

[۵۴] . شیخ صدوق، الهدایۀ، ص۴۷٫

[۵۵] . العروه‌الوثقی، ج۱، ص۶۹٫

[۵۶] . التنقیح، ج۳، ص۶۲٫

[۵۷] . این اثر نشان می‌دهد که مسئله وحدت نزد شرف‌الدین چه اندازه مهم بوده است که اولین اثرش را به آن اختصاص داده است. به گفته آقابزرگ تهرانی, شرف‌الدین پس از تألیف فصول المهمۀ تا آخر عمر این موضوع را دنبال کرد. (آقابزرگ طهرانی، طبقات اعلامُ‌الشیعه, قسمت سوم, جزء اول, ص۱۰۸۰) این کتاب، ده فصل دارد با محتویاتی چون: لزوم اجتماع و وحدت در آیات و روایات، معنای اسلام و ایمان، محترم‌بودنِ خون و مال گویندگان شهادتین در روایات، تأکید ائمه(ع) بر معاشرت با اهل سنّت، احادیث نجات موحدان، فتاوای بزرگان اهل‌سنت در ایمان اهل توحید، اجتهاد پیشینیان و ثبوت عدالت‌شان، نقل تکفیر شیعیان، نسبت ‏های ناروا به شیعه و علل افتراق) شرف‌الدین پس از آن، دو فصل دیگر با عنوان بشارت شیعه در روایات و پایان عصبیت جاهلیت به آن افزود.

[۵۸] . ابن‌حزم، علی‌بن محمد، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، ج۳، ص۲۹۱، الکلام فیمن یکفر و لایکفر.

[۵۹]. همان.

[۶۰]. همان.

[۶۱] . شرف‌الدین، سید عبدالحسین، الفصول المهمه فی تألیف الأمه، ص۳۸٫

[۶۲]. به نقل از الفصولُ‌المهمه، ص۳۲٫

[۶۳]. الطحاوی، ابوجعفر، العقیدهُ‌الطحاویه: بیان عقیده اهل‌السنه والجماعه، ص۲۰-۲۱٫

[۶۴]. در فصول مربوط به ایمان و کفر، به تفصیل به دیدگاه‌های تکفیری خوارج اشاره شد.

[۶۵]. شخصیت بربهاری در دو عرصه اندیشه و عمل به تفصیل ر.ک: سیدمهدی علیزاده‌موسوی، سلفی‌گری و وهابیت ج۱، فصل نهم.

[۶۶]. خنثی به کسانی گفته می‌شود که نه مرد و نه زن هستند. خود ابن‌تیمیه در تعریف خنثی می‌گوید: «ازآنجاکه رقص و پایکوبی و نواختن دف و دست‌زدن کار زنان است، سلف هر مردی را که چنین می‌کرد، خنثی می‏نامیدند، و بهمین‌سبب مردان آوازه‌خوان را مخانیث می‏نامیدند.»: مجموع الفتاوی، ج۱۱، ص۳۰۷٫

[۶۷]. ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوی، ج۸، ص۲۱۵-۲۱۶٫

[۶۸]. همان، ج۶، ص۲۱۵٫

[۶۹]. همان، ج۶، ص۲۱۶٫

[۷۰]. «المعتزله الجهمیه الذکور والاشعریه الجهمیۀ الأناث»: ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوی، ج۶، ص۲۱۶٫

[۷۱]. ر.ک. ابن‌تیمیه، العقیدهُ‌الاصفهانیه، ص۵۸۴-۵۸۶؛ ابن‌تیمیه، الصفدیه، ج۱، ص۲۴۲-۲۴۳؛ مجموع الفتاوی، ج۱۲، ص۲۷۶٫

[۷۲]. ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوی، ج۴، ص۱۷۴و۱۹۲، ج۹، ص۲۴٫

[۷۳]. ابن‌تیمیه، العقیدهُ‌الاصفهانیه، ص۶۲۸-۶۲۹٫

[۷۴]. همو، مجموع الفتاوی، ج۱۷، ص۲۴۱٫

[۷۵]. ابن‌تیمیه در کتاب الفرقان بین اولیاء الشیطان و اولیاء الرحمن، متصوفه و عرفا را اولیای شیطان معرفی کرده است.

[۷۶]. ابن‌تیمیه، الفتاوی الکبری، ج۵ ، ص۱۶۵؛ مجموع الفتاوی، ج۱۳، ص۱۰۰-۱۰۱ و ج۱۴، ص۹۸٫

[۷۷]. همو، مجموع الفتاوی، ج۲، ص۲۹۶؛ همان، ج۳، ص۲۴۴٫

[۷۸]. ر.ک. ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوی، ج۲۷، ص۹۲؛ همو، منهاجُ‌السنه، ج۸، ص۴۷۸-۴۷۹؛ همان، ج۴، ص۳۶۳، ج۷، ص۲۱۹-۲۲۰؛ همو، نقضُ‌التأسیس، ج۳، ص۵۱۱؛همو، بغیهُ‌المرتاد، ص۳۴۱٫

[۷۹]. چنین ادعایی در حالی است که در داخل ممالک شیعی اهل‌سنت حضور دارند و شیعیان با آنها دادوستد و ارتباطات معیشتی داشته و در مکه و مدینه و سایر بلاد اسلامی شیعیان در کنار اهل‌سنت با یکدیگر تعامل دارند. برای بیشتر ر.ک: ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوی، ج۲۸، ص۲۶۱-۲۶۲؛ همو، منهاجُ‌السنه ج۵، ص۱۷۴٫

[۸۰]. ر.ک. ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوی، ج۲۸، ص۲۶۴، ج۱۷، ص۲۶۷-۲۶۸؛ همو، منهاجُ‌السنه، ج۱، ص۴۷۴-۴۷۵٫

[۸۱]. ابنِ عبدالوهاب، محمد، الدررُالسّنیه، ج۱، ص۶۳٫

[۸۲]. همو، کشف الشبهات، ص۵۱٫

[۸۳]. همان، ص۲۲٫

[۸۴]. «ارسله الله الی قوم یتعبدون و یحجون و یتصدقون و یذکرون الله کثیرا و لکنهم یجعلون بعض المخلوقات وسائط بینهم و بین الله»: محمدبن عبدالوهاب، کشفُ‌الشبهات، ص۱۴٫ در فصول گذشته گفته شد که هدف از بعثت صرفا مقابله با مسئله توسل مشرکین به بتها نبود؛ بلکه مشرکان در دو حوزه توحید ربوبی و توحید الوهی با مشکلات اساسی روبرو بودند. از طرف دیگر، مشرکان بتها را تنها واسطه قرار نمی‌دادند؛ بلکه آنان را عبادت می‌کردند. قرآن از زبان مشرکان می‏فرماید که آنان می‌گفتند ما بتها را عبادت نمی کنیم مگر برای تقرب. چنان‌که می‌بینیم قرآن از واژه عبادت استفاده می‌کند، یعنی آنان رسماً به جای خدا بتها را عبادت می‏کردند. در پایان آیه، خداوند این ادعای تقرب را نیز دروغ و کذب می‏شمارد: «أَلَا لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مَا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی مَنْ هُوَ کَاذِبٌ کَفَّارٌ»(زمر: ۳)

[۸۵]. «وَکُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهَا»؛ «در پرتگاه آتش بودید، خدا شما را نجات داد.» (آل‌عمران: ۱۰۳)

[۸۶]. برای آشنایی با شیوه گسترش وهابیت ر.ک: سید مهدی علیزاده‌موسوی، سلفی‌گری و وهابیت، ج۱، فصل شانزدهم.

[۸۷]. عبدالله‌بن عبدالرحمن أبابطین نجدی‌حنبلی، تکفیر المعیّن، ص۱۳٫

[۸۸]. همان، ص۱۴٫

[۸۹]. همان، ص۱۸-۱۹، ابابطین کلام شوکانی را از کتاب وی «السیل الجرار»، ج۴، ص۵۴۹ نقل می‌کند.

[۹۰]. همان، ص۳۲-۳۳٫

[۹۱]. همان، ص۳۳٫

[۹۲] . باشمیل، محمداحمد، کیف نفهم التوحید، ص۱۲٫