درس پنجم: نجد، مهد وهابی

۱- پیشینۀ نجد

جغرافی‌دانانِ اسلامی، جزیره‌ُ‌العرب را به پنج‌بخش تقسیم کرده‌‌اند که بخش‌های کناره و ساحلی با نام‌های حجاز، یمن، تهامه، عروض و بخش میانی ‌ـ‌که بزرگ‌ترین قسمت آن است‌ـ‌، با نام نجد شناخته می‌شود.[۱]

سرزمین نجد به‌جز مقداری از شرق آن سراسر، بیابان‌های خشک و سوزان و صحراهای بی‌‌آب و علف بود که در برخی نقاط آن به‌صورت پراکنده، گروهی از صحرانشینان اقامت داشتند و پاره‌‌ای از قبایل سیار عرب نیز گه‌گاه از آن می‌‌گذشتند. شهرها و روستاهای نجد بیشتر در شرق این سرزمین پهناور، در مناطقی نزدیک خلیج‌ فارس قرار داشتند. از این‌‌رو، نام نجد نیز در استعمال خاص خود، بیشتر ناظر به همین‌بخش بوده است.

صحرای سوزان ربعُ‌الخالی در جنوب، صحرای بزرگ نفود در شمال و صحرای دهناء ‌ـ‌که آن‌دو صحرا را به یکدیگر پیوند می‌دهد‌ـ‌، موجب می‌شد که قسمت مسکونیِ نجد ـ‌در میان صحرای دهناء تا خلیج فارس‌‌ـ به‌‌طورکامل از سایر بخش‌های شبه جزیره و عراق و شام جدا، و در عزلت کامل است. امارات قطیف، احساء، مسقط، عمان و دیگر اماراتی که در کناره‌‌های خلیج فارس قرار داشتند، نیز ارتباط بیابان نجد را با این‌خلیج و سایر نقاط دنیا به‌کلی قطع می‌کردند. از این‌رو، سرزمین نجد پس از دوران صدر اسلام، در عزلت کامل قرار داشت و تا میانۀ قرن دوازدهم، روابط میان نجد و جهان بیرون، قطع و یکی از ناشناخته‌‌ترین نقاطِ جهان بود و حتی دولت‌‌هایی مانند دولت عثمانی که بر حجاز فرمانروایی می‌کردند، به آنجا نظری نداشتند. صحاریِ سوزان در گرداگرد سرزمین نجد که رسیدن به مراکز و مناطق مسکونی آن را ناممکن می‌ساخت، موجب شده بود هیچ‌نیروی خارجی هرگز به آن سرزمین علاقه و رغبتی نشان ندهد؛ به‌طوری‌‌که در طول هزارواندی‌سال جز مواردی اندک، کمترین آگاهی از آن در مصادر و منابع تاریخی به ثبت نرسیده است.[۲]

در سرزمین نجد نیز هیچ‌گونه سند و نوشتۀ تاریخی که بتواند نشانی از گذشته تاریک و ناشناخته آن در طول این سال‌‌ها داشته باشد، وجود ندارد و حتی آثار و بناهای قدیمی مثل کتیبه‌‌ها و سنگ‌‌نوشته‌‌ها که می‌توانست گوشه‌‌هایی از تاریخ گذشته نجد را روشن سازد، جملگی از میان رفته است. اهالیِ نجد نیز پس از بازشدن نسبیِ دروازه‌‌های نجد به روی دیگران، در نیمۀ نخست قرن سیزدهم و با مشاهده اقبال فرنگیان بدین‌گونه آثار با توجه به نفرتی‌ که از بیگانگان داشتند، بیشترشان آثار و بناها را با خاک یکسان کردند.[۳] بخشی از کتیبه‌‌ها و سنگ‌‌نوشته‌‌ها نیز با این‌پندار که فرنگیان به‌ عنوان رمز و نشانه بر سنگ‌ها و کوه‌‌ها نقش کرده‌‌اند، به‌ دست اهالی نجد از میان رفت و بخشی دیگر نیز که مربوط به مقبره‌‌ها و زیارتگاه‌‌ها بود، بنابر معتقدات مذهبی وهابیان معدوم شد.[۴]

سرزمین نجد در دوران قبل از اسلام، محل زندگی قبیله‌‌هایی از جمله طسم، جدیس و ثمود بود که به‌‌علت سرپیچی از فرامینِ الهی، مورد غضب خداوند قرار گرفت و نابود شد. قبیلۀ ثمود به‌‌دلیل ذکرش در قرآن و برجای‌ماندن برخی آثارش شناخته‌شده‌تر است.[۵] مورخان برای آنان حاکمانی ظالم و مستبد برشمرده‌‌اند که خدا و قیامت را فراموش کرده و به فساد و تباهی مشغول بودند.

از دیگرسو، سرزمین نجد در دوران صدر اسلام، موطن مسیلمه کذاب بود که به دروغ ادعای پیامبری کرد. پس‌ از وفات‌ پیامبر(ص) در سال‌ یازدهم‌ قمری، برخی از اهالی‌ جزیره‌‌العرب‌، به‌‌ویژه‌ در نواحی‌ شرقی‌ عمان‌، یمامه(نام قدیم نجد)‌، بحرین‌ و... مرتد شدند و ابوبکر طی‌ نبردهایی‌ معروف‌ به‌ رِدّه‌، آنان‌ را سرکوب‌ کرد.[۶]

نکتۀ جالب توجه، پیش‌گوییِ رسول خدا(ص) درباره ظهور فرقه‌ای از ایشان در آخرالزمان است. آن‌حضرت در احادیثی از آنان به شاخ شیطان تعبیر کرده و سرزمین نجد را سرزمین زلزله‌‌ها و فتنه‌‌ها معرفی ‌کرده است: «ذکر النّبی اللّهُم بارِک لَنا فی شامِنا! اللّهُم بارِک لَنا فی یَمنِنا! قالوا: یا رسولَ‌الله وَ فی نجدِنا؟ قال: اللّهم بارِک لَنا فی شامِنا اللّهم بارِک لَنا فی یمنِنا! قالُوا: یا رَسولَ‌الله وَ فی نَجدِنا؟ فأَظُنّه قال: فی الثّالثه: هناکَ الزّلازِلُ وَالفِتَنُ و بِها یَطلعُ قَرنُ الشّیطان.»[۷] و هم‌ایشان یکی از بارزترین ویژگی‌های آنان را تراشیدن سر برمی‌‌شمرد: «یَخرُج ناسٌ مِن قبَل المَشرق یَقرَؤونَ القُرآنَ لایُجاوز تَراقیهِم یَمرَقُونَ مِن الدّینِ کَما یَمرَقُ السّهمُ مِنَ الرّمیَه ثُمّ لایَعودُونَ فیها حتّی یَعودَ السّهمُ إلی فَوقِهم. قالَ ما سیماهُم؟ قال سیماهُم التّحلیقُ و التّسبیتُ.»[۸]

۲- نجد از منظر سیاسی

سرزمین نجد در زمان‌‌های گذشته همواره از وجود حاکمانی قدرتمند و عادل که بتوانند آن را یک‌پارچه کند و امنیت و آرامش را برای ساکنانش به ارمغان بیاورند، محروم بوده است. نجد به‌علت دوری از مرکز خلافت امویان و عباسیان، مورد توجه جدی دستگاه خلافت نبود؛ به‌‌طوری‌که حتی والیان آن نواحی در بیشتر موارد از سوی والیان دیگرمناطق از جمله حجاز، منسوب می‌شدند و در برخی از موارد، دستگاه خلافت برای مناطق متعدد، والیِ واحدی انتخاب می‌کرد.[۹] از سویی دیگر، نبود آب و اقلیم مناسب برای زندگی و کشاورزی، همواره جنگ و خونریزی را در میان آنان رقم زده بود، تا جایی ‌که دو قبیلۀ هم‌‌جوار از شبیخون به هم‌دیگر در امان نبودند. این‌شرایط، زمینۀ عقب‌‌ماندگیِ فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نجد را فراهم آورده بود و شاهدش جنگ‌ها و خون‌ریزی‌هایی است که در تاریخ ثبت شده است.[۱۰]

مورخان اجماع دارند که گروهی از فرقه زیدیه به نام اخیضریان در سال ۲۵۳ق بر یمامه و اطراف آن چیره گشتند و به‌‌علت فقدان حاکمی قدرتمند در همسایگی خود، سالیان زیادی بر آنجا حکمرانی کردند.[۱۱] اما با آشکارشدن ضعف در حکومت آنها، زمینۀ جنگ و خون‌ریزی مجدد فراهم شد و حملاتی از ناحیۀ اشراف مکه، قرامطه، عیونیین و حکومت جبریین به نجد صورت گرفت.[۱۲] با سقوط دولت اخیضریان، سرزمین نجد، تجزیه و به امارات کوچک‌تری تبدیل شد و آرامش نسبی‌ای که در زمان ایشان بر نجد حاکم بود، از میان رفت و جایش را به ناامنی داد. از آن پس، دیگر حاکم قدرتمندی بر نجد مسلط نگردید و ناامنی و آشوب پیوسته در سراسر نجد موج می‌زد.

دوران پس از اخیضریان را می‌توان دوران ملوکُ‌‌الطوائفیِ(محلی) سرزمین نجد نامید که زور و شمشیر بر همه‌چیز حاکم بود. از این‌رو، سرزمین نجد همیشه در حالت جنگ و خون‌ریزی بود، تا زمانی‌که عبدالعزیز توانست تمام نجد را با یکدیگر متحد سازد.[۱۳]

بعدها و با استیلای دولت عثمانی بر مصر(۱۵۱۷م)، حجاز تحت نفوذ دولت عثمانی درآمد. دولت عثمانی، یمن و احساء را به ترتیب در سال‌های ۱۵۳۸م و ۱۵۵۲م به تصرف درآورد و بدین‌ترتیب سرزمین نجد در محاصرۀ کامل سرزمین‌های تحت نفوذ دولت عثمانی قرار گرفت. اما هیچ‌گاه تا پیش از محمد‌بن عبدالوهاب، سرزمین نجد به‌‌طورمستقیم تابع دولتِ عثمانی نبود و قبایل مانند گذشته، به حکمرانی در حیطۀ خود ادامه می‌دادند.[۱۴]

۳- نجد از منظر اجتماعی و اقتصادی

سرزمین نجد به‌دلیل اقلیم نامناسب، جزو مناطقی است که از گزند اختلاط با نژاد غیرعرب محفوظ ماند و بیشتر  ساکنین‌اش به قبایل معروف عرب منتسب‌اند. ساکنین نجد به دو دسته:‌ عشایر و شهرنشینان تقسیم می‌شوند که تعداد بادیه‌‌نشینان بر شهرنشینان فزونی دارد. زندگی شهری با زندگی عشایر تفاوت داشت. به‌‌طور مثال، رؤسا در قبایل براساس ویژگی‌هایِ فردی مانند شجاعت، سخاوت، کرم و... انتخاب می‌شدند و ازاین‌رو، ارتباط میان مردم و حاکمان بیشتر بود؛ برخلاف ریاست در شهرها که براساس ویژگی‌های فردی نبود؛ بلکه عواملی چون وراثت، زور، حیله و فریب‌ حاکم بود.

همچنین به‌دلیل عدم امکان انتقال ثروت در زندگی شهری، ساکنین شهر تن به ظلم حاکمان می‌دادند؛ زیرا جنگ باعث ازبین‌رفتنِ متملکات آنها می‌شد. لذا بیشتر مورخان، امرای نجد را در این زمان، افرادی ظالم توصیف کرده‌اند. درمقابل، عشایر به‌‌علت قابل انتقال‌بودنِ ثروت‌شان به محض احساس ظلم، کوچ می‌کردند و زیر بار ظلم و ستم نمی‌رفتند.

بیشتر ساکنان سرزمین نجد بی‌‌سواد بودند و تعلیم و تعلم محصور در تعدادی از شهرنشینان بود. آن تعداد محدود نیز فقط به فراگیری علوم شرعی می‌پرداختند و در میان مذاهب چهارگانه فقط به تدریس فقه حنبلی اشتغال داشتند. یکی از انگیزه‌‌های شهریان برای یادگیری علوم شرعی، منصب قضاوت بود؛ ولی عشایر در مشکلات خود به عرف و تقلید از قبایل رجوع می‌کردند.

به‌طورکلی، به‌علت وضعیت اجتماعی و اقتصادی ویژه‌ای که در سرزمین نجد حاکم بود، روحیۀ استقلال‌‌طلبی میان ساکنین سرزمین نجد شدت داشت و به‌‌علت عدم‌سلطۀ حکومتی قدرتمند، و نیز وضعیت اقتصادی‌شان، آنان سلطه هرگونۀ حکومت مرکزی را برنمی‌تافتند.[۱۵]

۴- نجد از نظر دینی

مورخین و متفکرین دربارۀ وضعیت دینی نجد، چندین نظریه ارایه کرده‌‌اند:

۴٫۱٫  دیدگاه اول: شرک و کفر نجدیان

پیروان و طرف‌داران محمدبن عبدالوهاب ‌برآنند که وی فردی مصلح و مخلص بود و او بیشتر مسلمانان و ساکنین سرزمین نجد را از دایرۀ اسلام خارج می‌دانست و انحراف و شرک برخی مسلمانان حاضر را حتی از شرک مشرکان صدر اسلام بیشتر می‌دانست. آنها با غلوّ دربارۀ شخصیت و آرای محمدبن عبدالوهاب، همین نگرش را دربارۀ مردمان پیشین و عصر خویش داشتند.

محمدبن عبدالوهاب به‌‌عنوان بنیاد‌گذار وهابیت، در موارد مختلف، به توصیف محاسنِ کفار قریش، اصحاب مسیلمه و منافقان عصر پیامبر(ص) پرداخت و برتری آنان را بر مسلمانان عصر خویش؛ اعم از علما و تودۀ مردم بیان کرد و به زعم خویش ثابت کرد که فقط با کسانی جنگیده که کفار قریش، منافقان و اصحاب مسیلمه بر آنان برتری داشته‌اند. بنابر نظر او، جامعۀ‌ مسلمانان عصر خودش و ماقبلش از کفار قریش بدتراند. وی در کتاب کشفُ‌الشبهات در وصف کفار قریش می‌نویسد:

آنها «شب و روز به درگاه خداوند سبحان دعا می‌کردند. سپس برخی از آنها از ملائکه درخواست می‌کردند به سبب پاکی و قربشان در نزد خدا، از خداوند برایشان طلب آمرزش کنند. یا شخص صالحی مثل لات یا پیامبری مانند عیسی را عبادت می‌کردند، و دانستی که پیامبر خدا(ص) به سبب این شرک، با آنان جنگید و به اخلاص در عبادت دعوت‌شان کرد. بنابراین پیامبر(ص) با آنان جنگید تا همه دعاها، نذرها، قربانی‌ها، استغاثه‌ها و عبادات برای خدا باشد.»[۱۶] او سپس دربارۀ مسلمانان عصر خودش می‌گوید: «کسانی که پیامبر با آنان نبرد کرد، از جهت عقل، بهتر بودند و شرک آنها ضعیف‌تر از اینان بود.»[۱۷]

محمدبن ‌عبدالوهاب در موارد بسیاری منافقان[۱۸] و مرتدان[۱۹] را ستوده است و ادعا می‌کند بیشتر اهالی نجد و حجاز منکر قیامت هستند[۲۰] و در هر شهری از شهرهای نجد بُتی وجود دارد که به ‌جای خدا پرستش می‌شود.[۲۱] همچنین او در نامه‌‌ای خطاب به ابن‌‌عبدُالطیف یادآور می‌شود که آنان انسان و سنگ را می‌‌پرستند. او می‌گوید: هیچ‌یک از اهل‌علم را نمی‌شناسد که با دیدگاه او مخالف باشد؛ مگر کسانی ‌که به جبت و طاغوت ایمان دارند. او علمای شهر ابن‌‌عبدُالطیف را مشکوک به شرک اکبر معرفی می‌کند و حتی او را متهم کرده است که دیگران را به شرک اکبر فرا می‌خواند.[۲۲]

ابن‌‌غنام نیز به‌عنوان قدیمی‌‌ترین نویسندۀ تاریخ موجود در باب جنبش وهابیت، اتهاماتی نظیر همین را به مردم عربستان‌ و دیگر کشورهای‌ اسلامى‌ مانند مصر، یمن‌، شام‌ و عراق‌ وارد کرده است. او از برخی‌ عقاید و آداب‌ و رسوم‌ مسلمانان‌ هم‌چون‌ زیارت‌ قبور و اعتقاد به‌ نذور و طلب‌ شفاعت‌ از اولیاءالله ‌ـ‌که‌ به‌ ظن‌ّ او بدعت‌ در اسلام‌ است‌‌ـ‌‌، انتقاد کرده و به آنان نسبت شرک و کفر داده است.[۲۳]

هم‌فکران دیگر محمدبن عبدالوهاب و وهابیت نیز چنین اتهاماتی به مسلمانان بسته‌اند؛ مانند: عثمان‌‌بن بشر(از متقدمین تاریخ‌نگار وهابی) در مقدمه کتاب «عنوان‌المجد فی تاریخ نجد»؛[۲۴] عبدالطیف‌‌بن عبدالرحمن(از علمای برجسته دولت سعودی دوم)[۲۵] و شوکانی(از عالمان برجسته سلفیت و معاصر محمدبن عبدالوهاب)؛[۲۶] و نیز عبدالعزیز بن‌عبدالله ‌بن‌باز(مفتی بزرگ معاصر در عربستان و رییس مجلس علمای عربستان).[۲۷] دیگر مورخان وهابی که مطالب و کتاب‌هایی دارند غالباً سخنانشان برگرفته از این چندنفر است.

۴٫۲٫  دیدگاه دوم: ایمان نجدیان

گروه دوم افرادی‌‌اند که تمام افراد جزیره‌ُالعرب به‌ویژه اهالی نجد را افرادی مؤمن و درست‌کار دانسته و برآنند که  نجدیان هرگز مشرک نبوده‌اند و بنابراین، مورخان و علمای وهابی در توصیف اهالی نجد دچار مبالغه و اشتباه شده‌‌اند. ایشان معتقدد هدف محمدبن عبدالوهاب و طرف‌دارانش از مشرک‌خواندن و کافرشمردن مردم، این بوده است که بتوانند از این راه بر آنان تسلط یابند و بر آنان حکومت کنند.

برخی از صاحبان این نظریه عبارتند از: سلیمان‌بن عبدالوهاب، محمدبن عبدالرحمن بن‌عفالق، احمدبن علی بصری که در زیر اندکی با ایشان آشنا می‌شویم.

سلیمان‌بن عبدالوهاب(۱۲۰۸ق)، برادر تنی شیخ محمد بود و دانش بیشتری نسبت به برادر داشت. او فقیه حنبلی و از قضات و علمای معتدل نجد بود که پس از سقوط حریمله به‌دست وهابیان، به سدیر رفت و بیش از ۳۰سال در آنجا ‌‌ماند. او کتاب الصواعقُ‌الالهیه فی الرد علی الوهابیه را در رد دیدگاه‌‌های برادرش نوشت. این اثر از قوی‌ترین ردیه‌‌ها علیه وهابیت است و مخالفان وهابیت بارها آن را در هند، مصر و ترکیه چاپ کرده‌‌اند.[۲۸]

او در کتابش از مسلمانان به نیکی یاد کرد و با استناد به سخن پیامبر(ص) که فرمود: «این امت تا ابد در راه راست خواهد ماند و هرگز منحرف نخواهد شد»، حتی به عصمت و مصونیت امت از لغزش بود.[۲۹]

محمدبن عبدالرحمن بن‌عفالق(۱۱۰۰-۱۱۶۴ق) نیز به عصمت مسلمانان معتقد بود و حتی منکران عصمت را به کفر نزدیک‌تر شمرد.[۳۰] او عامل جداییِ عثمان‌بن معمر و امیر عیینه از شیخ محمد بود و کتابی با عنوان تهکّمُ المقلدین فی مدعی تجدید الدین در ردّ عقاید محمدبن عبدالوهاب نگاشت.

احمدبن علی بصری(معروف به قبانی) از علمای هم‌‌عصر محمدبن عبدالوهاب بود. او نیز به عصمت امت پیامبر(ص) معتقد و مدعی بود کسانی ‌که این امت را گمراه بدانند، به اجماع علمای حنابله و دیگران، کافر هستند.[۳۱] قبانی نویسندۀ فصل‌الخطاب فی نقض مقالات ابن‌عبدالوهاب است. این اثر ردیه‌ای بر نامه ابن‌سحیم(از طرفداران محمدبن عبدالوهاب) است که از دیرباز جزو قوی‌ترین ردیه‌‌ها بر آرای محمدبن عبدالوهاب نیز بوده است.

از دیگر عالمانی که معتقد به عصمت این امت‌‌اند، می‌توان به عبدالله المویس، ابن‌اسماعیل و عبدالرئوف بن‌محمد اشاره کرد.[۳۲]

۴٫۳٫  دیدگاه میانه‌روهای روشنفکر

دستۀ سوم، کسانی‌اند که با وجود احترام بیش‌ازحد به محمدبن عبدالوهاب، برخی اعمال نادرست، و اعتقاد وی را مبنی بر عمومیت شرک و بدعت در نجد را رد کرده‌‌اند.

این گروه غالباً از روشنفکران وهابی‌اند و با وجود پذیرفتن محمدبن عبدالوهاب به‌‌عنوان مجدد و مصلح در عربستان که سبب پایان‌دادن به تفرقه‌‌افکنی‌ها و یکپارچگی آنها شده است، ویژگی‌های مثبت وی را مانع طرح اشکال علمی بر او نمی‌دانند. آنها برآنند که بنابر عقیدۀ خود محمدبن عبدالوهاب تقلید از علما و برنتابیدن نقد آنها، از باب قراردادن آنان به جای خداوند است[۳۳] و او غلوّ دربارۀ خودش را از این حکم عام استثنا نکرده است.

این دسته، وجود عالمان به‌ نام و بزرگ قرون گذشته در نجد را محترم می‌شمرند و به خطارفتن و مشرک‌خواندنِ همگی آنان را بسیاردشوار می‌دانند و شیخ را در نهی از شرک و اعمال زشت مسلمانان، تندرو می‌دانند؛ زیرا شیخ، حتی غیرشرک‌آمیز را شرک شمرده و بکاربردن واژۀ مشرک را بر مسلمانان مجاز دانسته است تا آنجا که دیگر علمای وهابی نیز راه او را ادامه داده‌ و به وضعیت ضددینی نجد قایل شده‌‌اند.

از میان دستۀ روشنفکران میانه‌رو به عبدالله عثیمین و محمد البهی اشاره می‌کنیم.

دکتر عبدالله عثیمین از مورخان برجستۀ جزیره‌ُالعرب است که کتاب‌ها و مقالات متعددی دربارۀ این سرزمین نگاشته است. او در مقاله‌‌ای با نام نجد منذ قرن العاشر الهجری حتی ظهور الشیخ محمدبن عبدالوهاب به بررسی وضعیت دینیِ نجد پیش‌از ظهور محمدبن عبدالوهاب پرداخته و نابسامان‌بودنِ وضعیت دینی نجد را مبالغه شمرده است. او می‌گوید:

با توجه به مستندات، عالمان بزرگی قبل از قرن دهم هجری در نجد می‌زیسته‌اند. دلیل بر وجود این علما، مستنداتی است که از آنها به ما رسیده است؛ ازجمله، تدریس احمدبن عطوه، یکی از علمای قرن نهم هجری در شهر عیینه است.[۳۴]  این امر، وجود عالمانی قبل از قرن نهم هجری در سرزمین نجد را نشان می‌دهد ... ولی با آغاز قرن دهم، اطلاعات بسیاری از علما در منابع تاریخی متعدد ازجمله تاریخ احمدبن بسام، احمدبن منقور، فاخوری، ابن‌‌بشر و ابن‌‌عیسی به ثبت رسیده است. کتاب پُر ارزش دیگر در زمینۀ زندگانی علمای نجد، کتاب علماء نجد خلال سته قرون نوشتۀ عبدالله‌‌بن عبدالرحمن البسام است. وی در این کتاب حدود هفتادتن از علمای نجد را از بعد از قرن دهم تا ظهور محمدبن عبدالوهاب نام برده است.[۳۵]

بنابر تحقیق عبدالله عثیمین، اشقیر در عصر پیش‌از محمدبن عبدالوهاب، مهم‌ترین مرکز علمی نجد به‌‌شمار می‌رفت و حرکت علمیِ روبه‌رشد همواره در نجد ظاهر و آشکار بود؛ به‌‌طوری‌‌که در قرن دوازدهم، مسافرت علما به خارج از نجد برای تحصیل علوم نسبت به سال‌های گذشته کمتر شده بود! او می‌گوید: پیش‌از محمدبن عبدالوهاب، علمای نجد با وجود اطلاع از سایر مذاهب چهارگانه، فقط به مذهب حنبلی روی آوردند‌ و افراد انگشت‌‌شماری از آنان پیروی این مذهب نبودند. عثیمین بعد از موشکافی‌های بسیار و مردوددانستن جهالت، شرک و کفر مردم نجد، عقیده خود را درباره آنان این‌گونه ابراز می‌کند:

از تتبع در منابع مختلف، آشکار می‌شود حالتی ‌که در جامعۀ مسلمانان در نجد پیش‌از ظهور محمدبن عبدالوهاب حاکم بوده، حاکی از جامعه‌‌ای از مسلمان است که به ارکان اسلام ملتزم بوده و واجبات و سنن را انجام می‌داده‌‌اند و آن‌گونه که منابع مؤید حرکت وهابیت گفته‌‌اند، نبوده است. گرچه در میان اهالی نجد، جاهلانی نیز به چشم می‌خوردند که اعمال مشرکانه‌‌ای مرتکب می‌شدند و این ارتکاب آنان فقط به‌ سبب جهل آنان بود؛ اما نسبت به دیگر مسلمانان موجود در نجد بسیارکم بوده‌اند‌ و اصلاً قابل مقایسه نبودند.[۳۶]

محمد البهی از دیگر متفکران مصری است که به اصلاحات دینی با حفظ اصول اعتقاد داشت و در جهت مبارزه با استعمار غرب بسیار کوشید و از فعالان این عرصه است. او یکی از مدیران دانشگاه الأزهر بود و در سال ۱۳۸۲ق به‌عنوان وزیر ارشاد در مصر منسوب شد. او در کتاب الفکرُالاسلامی فی تطوره ضمن مهم‌خواندنِ حرکت محمدبن عبدالوهاب، به نقد افکار وهابیان نیز پرداخته و معتقد است که آنان در مفهوم توحید و شرک دچار مبالغه‌‌گویی شده‌اند‌ و همین‌امر سبب تفرقه میان مسلمانان شده است.

او معتقد است: «ساخت گنبد و بارگاه بر روی قبور، زیارت آنها و ایستادن خاشعانه در مقابل آنها، انسان را به شرک نمی‌رساند و حرکت وهابیت که خود را موحّد و اهل‌توحید، و غیر خود را ‌ـ‌که روش مبالغه‌‌‌آمیزِ آنان را در پیش نگرفته‌‌اند‌ـ‌، مشرک می‌دانند، خود، سبب تفرقه است.»[۳۷]

از دیگر افراد، حسن‌بن فرحان مالکی ‌ـ‌که مورد هجمۀ بسیاری از افراطیان وهابی قرار گرفت‌ـ‌، احمدبن عبدالعزیزبن محمد بسام، عبدالله‌‌بن یوسف شبل هستند که جزو روشنفکران وهابی‌اند و دیدگاهی مشابه دارند.

۵- ویژگی‌های مشترک وهابیت تندرو با عرب جاهلی[۳۸]

۵٫۱٫  خشونت

بسیارى از متفکران اسلامى معتقدند که حرکت وهابیت تندرو با ویژگی‌هاى اعتقادى، اخلاقى و عملى از جهاتى نوعى بازگشت به دوران جاهلیت عرب است؛ زیرا بسیارى از ویژگی‌های آن دوران را در خود دارند؛ مانند خشونت و قساوت بی‌شمار و لذت خون‌ریزی نظیر جنگ خونین ۱۲۰ساله اوس و خزرج[۳۹] و سایر جنگ‌های فراوان عرب جاهلی که حتی تا ۱۷۰۰مورد ثبت شده است.[۴۰] اگر عرب جاهلی دیروز دختربچگان را زنده‌به‌گور می‌کرد،[۴۱] وهابیت امروزی نیز در خون‌ریزی و اباحۀ جان و مال و ناموس غیر هم‌فکران‌شان؛ اعم از شیعه و سنى، زن و بچه و حتى کودک شیرخوار رحمی ندارد.

۵٫۲٫  جلوگیری از نشر حق

ویژگی مشترک دیگر میان وهابیت و عرب جاهلی، اباداشتن از حق و جلوگیری از انتشار حق است. قرآن می‌فرماید: «وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ».[۴۲] وهابیان سلفى تندرو نیز امروز هزاران کتاب که پُر از دروغ و تهمت است، علیه مخالفان خود منتشر مى‌کنند؛ حال‌آنکه به ناموافقان اجازه نمى‌‌دهند حتى یک جلد کتاب روشنگر در پاسخ آنها در سرزمین حجاز منتشر شود و گوینده و نویسنده را دستگیر و زندانى مى‌‌کنند.

۵٫۳٫  اجبار به تغییر عقیده

ویژگی مشترک دیگر، اجبار مسلمانان به تغییر عقیده است. اینان مخالفین را با شلاق و تازیانه و زندان تهدید می‌کنند.

۵٫۴٫  بی‌حرمتی به ماه‌های حرام

ویژگی مشترک دیگر، عدم احترام به ماه‌های حرام است. قتل و غارت سلفی‌ها به‌ویژه در محرم که ماه عزای اهل‌بیت پیامبر(ص) است، به اوج می‌رسد!

۵٫۵٫  تخریب مساجد

ویژگی مشترک پنجم، تخریب مساجد است. قرآن می‌فرماید: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِى خَرَابِهَا»[۴۳] اگر مشرکان دیروزی مکه، محل عبادت و نماز مهاجرین مسلمان به مدینه را ویران می‌کردند، سلفى‏های امروزی نیز علاوه بر فتوا به تخریب مساجد پیروان اهل‏بیت(علیهم‌‌السلام)، عملاً مساجد شیعه و سنی و مکان‌های دعاخوانی چون کلیسا و کنیسه را در حملات خود تخریب می‌نمایند.

۵٫۶٫  انتساب سفاهت به مؤمنان

ویژگی دیگر، انتساب سفاهت به مؤمنان است. قرآن دربارۀ مشرکان دیروز می‌فرماید: «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ»[۴۴] عالم‌‌نماهای نادان وهابى نیز، خود را از همۀ علماى اسلام؛ اعم از سنى و شیعه، داناتر می‌دانند و حتی بزرگان علماى اسلام را به جهل و ناآگاهى متهم می‌کنند.

۵٫۷٫  بی‌احترامی به شخصیت زن

ویژگی هفتم: عدم ارزش به زنان و اهانت به آنان است. قرآن می‌فرماید: «وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ کَظِیمٌ یَتَوَارَى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَیُمْسِکُهُ عَلَى‏ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِى التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ»؛[۴۵] «هنگامى که به یکى از آنها بشارت داده شود، خدا دخترى به تو داده آن‌چنان از فرط ناراحتى چهره‏‌اش تغییر مى‏کند که صورتش سیاه مى‌‌شود و مملوّ از خشم و غضب مى‌‌گردد. از قوم و قبیله خود به خاطر این بشارت بدى که به او داده شده است متوارى مى‌‌گردد. آیا این ننگ را بر خود بپذیرد و دختر را نگهدارد و یا آن را زنده در زیر خاک پنهان سازد. چه بد حکم مى‌کنند.»

سلفى‌هاى متعصب نیز هیچ‏گونه حقى براى زنان قایل نیستند. آنان در مشاغل اجتماعى بسیار سختگیرند و در مسایل سیاسی حق رأى ندارند و حتى حق رانندگى با رعایت کامل حجاب اسلامى را نیز ندارند.

این موارد و موارد دیگر، نشانگر این حقیقت است که افراط وهابیت به مراتب از عرب جاهلی بیشتر است.

منابع

[۱]. محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه، ج۱، ص۷؛ تاریخ الجزیره العربیه، ص۱۳٫

[۲]. فی شمال غرب الجزیره، ص۳۴۷، به نقل از مجله بررسی‌ های تاریخی، «روابط ایران با حکومت مستقل نجد»، مدرسی طباطبایی، ش۴، سال۱۱٫

[۳]. تاریخ نجد، ص۲۶؛ مدینه الریاض عبر أطوار التاریخ، ص۱۵٫

[۴]. مجله بررسی ‌های تاریخی، «روابط ایران با حکومت مستقل نجد»، مدرسی طباطبایی، ش۴، سال۱۱٫

[۵]. مدینه الریاض عبر أطوار التاریخ، ص۲۲؛ تاریخ الجزیره العربیه، ص۲۶٫

[۶]. ر.ک: تاریخ‌ یعقوبی، ج‌۲، ص۸۷-۹۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۸-۲۳۸؛ البدایه و النهایه، ج۶، ص۳۱۸-۳۲۸‌.

[۷]. مسند الامام احمد بن حنبل، ج۲، ۱۶۳؛ صحیح البخاری، ج۸، ص ۹۵؛ سنن الترمزی، ج۵، ص۳۹۰؛ الاستذکار، ج۸، ص۲۲۱٫

[۸]. مسند الامام احمد بن حنبل، ج۳، ص۶۴؛ صحیح البخاری، ج۸، ص۲۱۹؛ با اندکی تفاوت ر.ک: المحلی، ج۱۱،ص ۱۰۳؛ سنن ابی داوود، ج۲، ص۴۲۸؛ سنن ابن ماجه، ج۱،ص۶۲، سنن النسائی، ج۷، ص۱۲۰؛ الاحسان فی تقریب صحیح ابن ‌حبان، ص۱۷۹۶؛ المعجم الکبیر، ج۵، ص۲۰٫

[۹]. تاریخ البلاد العربیه السعودیه، ص۳۳۱؛ تاریخ الجزیره العربیه، ص۳۵،۳۴٫

[۱۰]. برای آگاهی بیشتر از منازعات ر.ک: تاریخ ابن‌عباد، تاریخ ابن‌یوسف، عنوان المجد فی تاریخ نجد(شیخ عثمان‌ بن عبدالله ابن‌بشر)، تاریخ الفاخوری، تاریخ ابن عیسی.

[۱۱]. مدینه الریاض عبر أطوار التاریخ، ص۵۱؛ تاریخ المملکه العربیه السعودیه، ج۱، ص۳۷٫

[۱۲]. تاریخ الجزیره العربیه، ص۳۷٫

[۱۳]مجله بررسی‌ های تاریخی، «روابط ایران با حکومت مستقل نجد»، مدرسی طباطبایی، ش۴، سال۱۱٫

[۱۴]. بحوث و تعلیقات علی تاریخ المملکه العربیه السعودیه، ص۱۳٫

[۱۵]. همان، ص۱۶٫

[۱۶]. شرح کشف الشبهات، ص۳۴-۳۶٫

[۱۷]. «الّذینَ قاتَلهُم رسولُ اللهِ أصحّ عُقولاً و أخفّ شِرکاً مِن هؤلاء»: شرح کشف الشبهات، ص۱۰۴٫

[۱۸]. الدرر السنیه، ج۲، ص۸۶٫

[۱۹]. همان، ج۹، ص۳۸۷٫

[۲۰]. همان، ج۱۰، ص۴۳٫

[۲۱]. همان، ص۱۹۳٫

[۲۲]. همان، ج۱، ص۵۳-۵۴٫

[۲۳]. روضه الافکار و الافهام، ص۲۲٫

[۲۴]. ج۱، ص۲۷٫

[۲۵]. الرسائل والمسائل النجدیه، ج۳، ص۱۵۷٫

[۲۶]. الدّرر النّضید فی اخلاص کلمه التوحید، ص۲۸٫

[۲۷]. این سخنرانی‌ها در کتاب‌هایی جمع شده که یکی از آنها کتاب الامام محمد بن عبدالوهاب دعوته و سیرته است. ص۱۳٫

[۲۸]. علماء نجد، ج۲، ص۳۵۰ـ۳۵۷؛ تاریخ ابن لعبون، ص۱۸۵؛ دعاوی المناوئین، ص۴۰ـ۴۱؛ داعیه و لیس نبیاً، ص۱۲۸٫

[۲۹]. الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه، ص۵٫

[۳۰]. رسائل ابن عفالق، به نقل از دعاوی المناوئین، ص۲۱۹٫

[۳۱]. به نقل از دعاوی المناوئین، ص۲۲۰٫

[۳۲]. همان، ص۲۲۰-۲۲۱٫

[۳۳]. الدرر السنیه، ج۲، ص۹٫

[۳۴]. علماء نجد، ج۱، ص۵۴۶٫

[۳۵]. مجله الداره، «نجد منذ قرن العاشر الهجری حتی ظهور الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، صالح عثیمین، شماره ۳، س ۴، شوال ۱۳۹۸ق، ص۳۳، ۳۴٫

[۳۶].همان، ص۴۲،۴۳٫

[۳۷]. الفکر الاسلامی فی تطوره، ص۷۵٫

[۳۸]. غالب مطالب این قسمت از مقاله آقای محمدعلی موحدی‌ پور در مجله سراج منیر ، شماره پاییز ۱۳۹۰ – شماره ۳ با اندکی تصرف

می‌باشد.

[۳۹]. برای بیشتر ر.ک: تفاسیر ذیل آیه ۱۰۳ آل عمران.

[۴۰]. ابن اثیر، الکامل فی‌التاریخ، ج ۱، ص ۴۴۸-۳۲۱٫

[۴۱]. جامع البیان، ج ۳۰، ص ۹۱٫

[۴۲]. فصلت/۲۶؛ و کافران (به مردم) گفتند به این قرآن گوش فرا ندهید و سخنان لغو و باطل در آن القاء کنید تا مگر بر او غالب شوید.

[۴۳]. بقره/ ۱۱۴؛ و کیست ستمکارتر از آن که مردم را از ذکر نام خدا در مساجد منع کند و در خرابی آن اهتمام و کوشش نماید؟

[۴۴]. بقره/ ۱۳؛ و چون به ایشان گویند: ایمان آورید چنان که دیگران ایمان آوردند گویند: چگونه ایمان آوریم مانند بیخردان؟! آگاه باشید که ایشان خود بی خردند ولی نمی دانند.

[۴۵]. نحل/ ۵۸- ۵۹٫