درس سیزدهم: بررسی باورهای عمومی وهابیت

مقدمه

بیشتر باورهای اساسی اسلام مورد قبول عموم مسلمانان است؛ اما وهابیت در برخی موارد، ساز مخالفت زده و درمقابل دیدگاه مسلمانان قرار گرفته است. در این‌درس به بررسی برخی از این‌باورها پرداخته خواهدشد، باورهایی که سبب اختلافات شدید بین مسلمین و وهابیت شده است.

آن‌چنان‌که می‌دانیم قرآن‌کریم، کتاب آسمانى مسلمانان، نسخه‌ای ابدی براى هدایت بشر تا پایان تاریخ است. بدیهی است که قرآن به‌‌عنوان معجزۀ پیامبراکرم(ص) و عارى از هرگونه کاستى است؛ لذا دین کامل نام گرفته است. برخی آیات به این شأن و جایگاه قرآن اشاره دارند؛

مانند:

«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَىْءٍ وَ هُدی وَ رَحْمَهً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمینَ»؛[۱]

«و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه‌چیز و مایۀ هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است.»

همچنین هیچ‌باطل و سخن بیهوده‌اى در آن، راه ندارد:

 «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ»؛[۲] هیچ‌گونه باطلى، نه از پیش‌رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمى‌آید؛ چراکه از سوى خداوند حکیم و شایسته ستایش، نازل شده است»

از دیگرسو، تمام آیات قرآن بر مردم، حجت بوده و متابعت از اوامر و نواهى آن لازم است. در این‌قسمت به برخی از برداشت‌ها و تفسیرهای نادرستِ وهابیت از آیات قرآن‌کریم اشاره مى‌شود.

۱- وهابیت و مخالفت بر بناءِ قبور

سران وهابیت، مثل ابن‌تیمیه، ابن‌قیم جوزى و محمدبن عبدالوهاب و نوه‌اش سلیمان‌بن عبدالله در کتاب‌هاى خود بر مطالبى تأکید نموده‌اند که صریحاً مخالف آیات قرآنی است.

ابن‌تیمیه مى‌گوید: «تخریب و از بین‌بردنِ مساجدى که بر قبر بنا شده باشد واجب است.»[۳]   محمدبن عبدالوهاب(مؤسس فرقۀ وهابیت) نیز در کتاب‌هاى متعدد خود بر همین باور است.[۴]   نوه‌اش سلیمان‌بن عبدالله نیز همین‌را از ابن‌قیم نقل نموده و بر آن تأکید کرده است.[۵]   این‌‌عقیده، با دیدگاه روشن قرآن‌کریم منافات دارد؛ زیرا قرآن دربارۀ محل دفن اصحاب کهف مى‌فرماید:

«وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَهَ لا رَیْبَ فِیها إِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً»؛[۶]

«بدین‌سان، کسانى را از آنها مطلع کردیم تا بدانند که وعدهۀخدا حق است و در رستاخیز تردیدى نیست، وقتى که میان خویش در کار آنها مناقشه مى‌کردند، بعضى گفتند باید گِرد آنها حصار و بنایى بسازیم، پروردگار به کارشان داناتر است و کسانى که در مورد ایشان غلبه یافته بودند، گفتند: بر غار آنها مسجد خواهیم ساخت.»

علامه طباطبایى معتقد است «این آیه مى‌فرماید، بعد از اینکه محل اصحاب کهف پیدا شد، مشرکان و موحدان بر سر قبر آنان اختلاف کردند. مشرکان مى‌گفتند باید در اطراف آنان دیوار و حصارى ساخته شود تا از دید مردم پنهان شوند و آثارشان محو گردد، اما موحّدان در مقام ردّ سخن مشرکان گفتند ما بر روى قبر آنان حتماً مسجدى خواهیم ساخت.

او در ادامه می نویسد: دلیل اینکه این‌سخن را موحّدان و مسلمانان در برابر مشرکان گفته‌اند، این است که اولاً مسجد در عرف قرآن، محل عبادت موحدان و جاى سجدۀ مسلمانان و ذکر خدا است؛ زیرا خداوند خودش فرمود: "وَ مَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً"(حج:  ۴٠ ) و ثانیاً عبارت قَالَ الَّذِینَ غَلَبُواْ عَلی أَمْرِهِمْ(کهف:  ٢١ ) در آیۀ شریفه نیز دلیل بر این است که ساختن مسجد بر قبر آنان، سخن مسلمانان و موحّدان بوده است؛ زیرا در آن‌زمان، موحّدان بر مشرکان غلبه داشته‌اند.»[۷]

  فخر رازى نیز مى‌گوید: «آنانى که گفتند بر سر قبر اصحاب کهف مسجد مى‌سازیم، پادشاه مسلمانان بودند و علت ساختن مسجد این بود که خداوند در آن عبادت شود و آثار اصحاب کهف بوسیلۀ این‌مسجد باقى بماند.»[۸]   از همه مهم‌تر، خداوند سخن کسانى را که بر قبر اصحاب کهف، مسجد مى‌ساختند، در برابر سخن مخالفان به نحوى مطلوب ذکر نموده و آن را مورد نکوهش قرار نداده است.

با این‌حال، وهابیان مطابق با عقیدۀ مشرکان، براى نابودى آثار انبیا و اولیاى خداوند و نیز در مخالفت آشکار با قرآن‌کریم به تخریب مشاهد و قبّه‌هاى قبور آنان اهتمام می‌کنند! جالب اینکه وهابیان، برخلاف این‌آیه، مطلب را معکوس جلوه مى‌دهند و دوست‌داران انبیا و اولیاى الهى را که براى حفظ آثار و عظمت انبیا و اولیاى خداوند و حفظ معنویت آنان در اذهان و قلوب مسلمین، بر قبرهاى آنان قبه و مسجد مى‌سازند، تکفیر مى‌کنند و برعکس، کسانى را که به‌علت داشتن دشمنى و کدورت نسبت به انبیا و اولیاى خدا نمى‌خواهند هیچ اثرى از آنان باقى بماند، موحّد و مسلمان مى‌پندارند!

حتی وهابى‌ها احترام مسلمانان به مقدسات اسلام و پیامبر و ائمه(علیهم‌السلام) را با اعمال مشرکان مقایسه نموده، آن را شرک مى‌شمرند. آیا از نظر آنان هیچ‌پدیدۀ مقدسى در دین اسلام وجود ندارد و آیا زیارت قبر نبى(ص) و درخواست از آن حضرت که ایشان براى ما دعا کند و از خدا بخواهد تا مشکلات ما را برطرف کند، با دعاى مشرکان شباهت دارد که وهابی‌ها آن را شرک مى‌پندارند؟

اگر از دیدگاه وهابیت، نابودکردن قبّه‌هایى که بر مقابر ساخته شده‌اند واجب، و عدم تخریب آن، موجب شرک و کفر است؛ پس چرا قبۀ رسول خدا(ص) را که امروز تحت سلطۀ آنان هست، از بین نمى‌برند؟! آیا وهابى‌ها بخاطر باقى‌گذاردنِ آن، مشرک و کافر نیستند؟ یا اینکه آنان در این‌موضوع، گزینشى برخورد مى‌کنند؟!

۲- وهابیت و نفىِ توسّل

وهابیت در مخالفت با آموزه‌هاى قرآن‌کریم، مسئلۀ توسل را انکار مى‌کنند و قائلین به آن‌را مشرک مى‌شمرند. محمدبن عبدالوهاب در این‌باره مى‌گوید:

«اگر کسى بگوید: "اى خدا بوسیلۀ پیغمبرت(ص) به تو متوسل مى‌شوم که مرا مشمول رحمت خود قرار دهى"، چنین شخصى به راه شرک رفته و عقیدۀ او، همان‌عقیدۀ اهل‌شرک است.»[۹]   این درحالى‌است که سبکى گفته است: توسل و استعانت و تشفّع به نبى(ص) به سوى خدا، امر پسندیده‌اى است و هیچ‌کسى از سلف و خلف، آن‌را انکار نکرده است، تا اینکه ابن‌تیمیه آمد و آن‌را منکر شد و از صراط مستقیم، عدول نمود و چیزى را بدعت کرد که هیچ‌عالمى آن‌را نگفته بود و با این‌بدعت بین اهل‌اسلام، شکاف ایجاد نمود.[۱۰]

این‌عقیدۀ وهابیت، به‌صورت آشکار، با شمارى از آیات قرآن‌کریم منافات دارد. در قرآن، آیات متعددى وجود دارد که بر جواز توسل براى رفع حاجات و بخشش گناهان و تقرب بسوى خدا دلالت دارند. در اینجا به برخى از این آیات اشاره مى‌کنیم.

خداوند خطاب به مؤمنین مى‌فرماید:

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَهَ وَ جاهِدُوا فِی سَبیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛[۱۱]

«اى کسانى که ایمان آورده‌اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید! و وسیله‌اى براى تقرب به او بجویید! و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید!»

صاحب تفسیر مراغى مى‌گوید: «مراد از وسیله در این‌آیۀ شریفه، چیزى است که براى جلب رضایت خدا و تقرب به او، به آن توسل جسته مى‌شود.»

مراغى در ادامه، حدیثى را از صحیح بخارى و سایر کتاب‌هاى اهل‌سنت نقل مى‌کند که رسول خدا(ص) در آن، وسیله قرار داده شده است. در این‌حدیث پیامبرخدا(ص) فرموده است:

«مَن قالَ حینَ یَسمَعُ النِّداءَ (الأذان) اللّهُمَّ رَبَّ هذِهِ الدَّعوَهِ التّامَّهِ وَالصَّلاهِ القائِمَهِ آتِ مُحَمَّداً الوَسیلَه وَالفَضیلَهَ وَابعَثهُ المقامَ المَحمودَ الَّذی وَعَدتَهُ، حُلَّت لَهُ شَفاعَتی یَومَ القیامَه.»؛[۱۲]

«هرکسى در هنگام شنیدن اذان بگوید: "خداوندا! پروردگارا! این دعوت کامل و نماز برپاشده‌اى است، حضرت محمد(ص) را دستاویز و وسیله بگردان و به او فضیلت عطا کن و او را به جایگاه ستوده‌اى که وعده‌اش دادى برانگیز! تا در روز قیامت، شفاعت من براى او حلال ‌گردد.»

این‌حدیث به‌روشنى دلالت دارد که خود پیامبر خدا(ص) وسیلۀ تقرب به خدا است و بهمین‌علت، به خواست خداوند داراى مقام محمود بوده تا در روز قیامت، براى آمرزش گناهان مؤمنین، شفیع قرار داده شود و او هم از آنان شفاعت کند.

وهابیان با تحریم توسّل و تکفیر قائلین به آن، قرآن را زیر سؤال برده و به این‌‌وسیله، راه خود را از راه قرآن جدا کرده‌اند. در قرآن‌کریم، آیاتى وجود دارد که در موضوع استغفار، به‌صراحت بر جواز توسل دلالت دارند.

یکى از این‌آیات دربارۀ گناه فرزندان حضرت یعقوب‌ع است؛ هنگامى که به گناهشان اقرار کردند و براى بخشیدگیِ گناهان خود به پدرشان متوسل شدند تا پدر براى آنان از خداوند طلب مغفرت کنند:

«قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئِینَ. قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛[۱۳]

«گفتند: اى پدر! براى گناهان ما آمرزش بخواه، که ما خطا کار بوده‌ایم. گفت: براى شما از پروردگارم آمرزش خواهم خواست، که او آمرزنده و رحیم است.»

در این آیات می‌بینیم آن حضرت که پیامبر خدا بود، به آنان قول مساعد مى‌دهد و نمى‌گوید که این‌توسلِ شما غیرمشروع است و موجب شرک مى‌شود. بنابراین، وهابى‌ها درحالى بر حرمت توسل حکم مى‌کنند، که قرآن بر جواز توسل به انبیا و اولیا دلالت دارد.

در  آیه‌اى دیگر، بخشودن ظالمان و مخالفان، مشروط به رفتن آنان نزد رسول‌خدا و واسطه‌قراردادنِ او پیش خدا است. خداوند خطاب به پیامبرش(ص) مى‌گوید:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً»؛[۱۴]

 «و اگر این مخالفان، هنگامى که به خود ستم مى‌کردند (و فرمان‌هاى خدا را زیر پا مى‌گذاردند)، به نزد تو مى‌آمدند و از خدا طلب آمرزش مى‌کردند و پیامبر هم براى آنها استغفار مى‌کرد، خدا را توبه‌پذیر و مهربان مى‌یافتند.»

وهابى‌ها با کدام‌دلیل، توسل را موجب شرک و کفر مى‌دانند؛ درحالى‌که قرآن به‌صراحت، وجود مبارک پیامبر(ص) را در میان مردم مایۀ مصونیت و حفظ آنان از عذاب الهى قرار داده است و می‌گوید:

«وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنتَ فِیهِم»؛[۱۵] «(اى پیامبر) تا تو در میان آنها هستى، خداوند آنان را مجازات نخواهد کرد.»

در این‌آیه، وجود رسول خدا(ص) حتی بدون توسل مردم، وسیلۀ مصونیت مردم از عذاب است، تا چه رسد به اینکه مردم براى نجات ازگرفتارى‌هاى دنیوى و عذاب اخروى به آن‌حضرت متوسل شوند و ایشان وسیلۀ نجات شود. وهابى‌ها به‌علت انحراف و رسیدن به اغراض شخصى، این آیات روشن قرآن را نادیده گرفته و بدون‌هیچ دلیلى، توسل به انبیا و اولیاى الهى را موجب شرک می‌دانند.

۳- وهابیت و مخالفت با سنت پیامبر(ص)

سنت، در لغت به هر طریقه و روشى گفته می‌شود که مردم از آن تبعیت مى‌کنند و در اصطلاح، مراد از سنت پیامبر(ص)، مجموع احکام و دستورهایى است که در عبادات و غیرعبادات از آن حضرت به‌صورت و طریق ثابت و روش مسلّم در میان مسلمانان پا برجا مانده است. [۱۶] گرچه به اعتبار ملازمه‌اى که میان حدیث و سنت وجود دارد به خود حدیث هم، سنت اطلاق مى‌شود.

اساس و مبناى تمام احکام و قوانین اسلام و پایه و زیربناى تمام دستورهاى آن‌را قرآن و سنت تشکیل مى‌دهد.[۱۷]   ازاین‌رو دانشمندان اسلامى؛ اعم از شیعى و سنى، در این هم‌عقیده هستند که حدیث صحیح به‌طورى که صدور آن، ثابت و مسلّم باشد، بر تمام مسلمانان حجت است و مانند قرآن مجید بر هر فرد مسلمانى واجب است که به مضمون آن عمل کند.

قرآن‌کریم می‌فرماید: «آنچه را که پیغمبر براى شما آورده است بگیرید و از آنچه که شما را نهى مى‌کند خوددارى کنید.» [۱۸]  بنابراین، اطاعت پیامبراکرم(ص) قرین و هم‌دوش اطاعت خدا، بر مسلمانان واجب است [۱۹] و قرآن هرگونه اظهارنظر و قضاوتى را در مقابل فرمان و دستور نبى‌اکرم(ص) از مسلمانان سلب کرده[۲۰] و تسلیم‌بودن درمقابل اوامرِ آن‌حضرت را علامت ایمان و عصیان و مخالفت با او را عین ضلالت و بدبختى دانسته است.

دربارۀ اهمیت احادیث، نیز روایات فراوانى از پیامبراکرم و اهل‌بیت(علیهم‌السلام) وارد شده است. در این‌روایات، جهات مختلف سنت از نظر اهمیت خودِ سنت و حفظ و نوشتن و تبلیغ و رساندن آن به دیگران، مورد بررسى و توجه خاص قرار گرفته است.[۲۱] رسول‌اکرم(ص) در خطبۀ حجهُ‌الوداع فرمود:

«اى مردم! من شما را به هرکار حلال که سعادت و خوشبختى شما را تأمین مى‌کند راهنمایى کردم و از هر حرام که بدبختى شما در اوست، نهى نمودم و در این احکام، برگشت و تغییرى نخواهد بود.»[۲۲]   ایشان در موارد مختلف، حافظان حدیث را این‌گونه تشویق و دعا می‌فرمود: «نَصَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتی فَوَعاها»؛[۲۳] «خداوند بنده‌اى که گفتار مرا بشنود و آن را حفظ کند مورد لطف خویش قرار دهد.»

پیامبر(ص) گاهى نیز با همین‌بیان، افرادى که احادیث را نقل مى‌کنند دعا می‌کرد: «نَصَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتی فَبَلَّغَها» [۲۴] جملۀ «فَلیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ»؛[۲۵] «حاضرین به غائبین برسانند» در کلمات حضرت رسول(ص) فراوان استعمال شده است و آن‌حضرت در آخر خطبه‌ها و سخنرانى‌ها این‌جمله را تذکر داده‌اند.

متأسفانه، وهابیت، سنت پیامبر را مانند دیگر آموزه‌هاى اسلامى با غرض‌ورزی‌شان تحریف کرده‌اند.

۴- وهابیت و معیار صحت و سقم حدیث

وهابیت برخلاف تمام معیارهاى حدیث‌شناسى در ردّ یا قبول حدیث، از سویى حب و بغض خود را نسبت به راویان و از سوى دیگر، پندارهاى خود را از اسلام، ملاک صحت و سقم حدیث تلقى کرده‌اند. آنها هر حدیثى را که برخلاف عقیدۀ خود بدانند، بدون هیچ‌دلیلى تضعیف مى‌کنند و برعکس، هرچه را که با پندارشان موافق باشد،  صحیح مى‌دانند. مثلاً آنها هر حدیثى را که در نکوهش افراد معلوم‌الحالی چون معاویه،[۲۶] یزیدبن معاویه و مروان‌بن حکم[۲۷]  باشد، بدون تأمل در سند و یا محتوا، کذب و دروغ مى‌خوانند!

۵- وهابیت و اهل‌بیت پیامبر(ص)

تمام مسلمانان؛ اعم از شیعه و اهل‌سنت بر عظمت و منقبت اهل‌بیت(علیهم‌السلام) تأکید دارند و محبت آنان‌را واجب مى‌شمرند. بهمین‌علت، محدثان اهل‌سنت، در کتاب‌هاى حدیثى خود، بابى را به مناقب و فضایل اهل‌بیت(علیهم‌السلام) اختصاص داده‌اند. حتی برخى مثل الموفق خوارزمى، احمدبن شعیب نسایى، محمدبن یوسف شافعى، شیخ سلیمان قندوزى حنفى، ابن‌حجر هیثمى و...، کتاب‌هاى مستقلى را نیز در مناقب و فضایل اهل‌بیت(علیهم‌السلام) نوشته‌اند.

اما وهابى‌ها برخلاف جریان عامۀ مسلمین، نسبت به احادیث رسول‌خدا(ص) دربارۀ اهل‌بیت(علیهم‌السلام) نه تنها بی‌توجه که حتی برخلاف آن عمل کرده‌اند، به نحوى که گویا دشمنى با اهل‌بیت(علیهم‌السلام) اساس اعتقادات و مبانى این فرقه را تشکیل مى‌دهد.

۵٫۱٫  نفى فضیلت اهل‌بیت(ع)

وهابى‌ها برخلاف همۀ مسلمین؛ اعم از شیعه و سنى، نه تنها هیچ‌فضیلتى را براى اهل‌بیت (علیهم‌السلام) قائل نیستند؛ بلکه این‌عقیده را ناشى از جاهلیت عرب مى‌دانند:

«اعتقاد به برترى و افضلیت اهل‌بیت رسول‌الله(ص) بر دیگران، از تفکرات عصر جاهلیت است که در آن‌عصر، سران و رؤساى قبیله را بر دیگران مقدم مى‌داشته‌اند؟»[۲۸]   آیا وهابى‌ها با این سخن، خدا و قرآن و پیامبر و سنت او را زیر سؤال نبرده و درحقیقت، مخالفت خود را با اسلام اعلام نکرده است؟

از سوى دیگر، آیات و احادیث بى‌شمارى از طریق سنى و شیعه، برترى آنان را بر دیگران به اثبات رسانده و راه رستگارى را براى مسلمانان در محبت و دوستى آنان قرار داده و دشمنى و خصومت با آنها را مایۀ خسران و بدفرجامى برشمرده است.

اگر به گفته ابن‌تیمیه و وهابی‌ها، افضلیت اهل‌بیت پیامبر(ص) از تفکر جاهلى است، پس با حدیثى که توسط  عایشه و دیگران در کتب معتبر روایى ازجمله صحیح مسلم در افضلیت اهل‌بیت(ع) نقل شده چه مى‌کنند؟

در این حدیث، عایشه مى‌گوید: «پیامبر اسلام(ص) روزى بین طلوع فجر و طلوع آفتاب، کسا(عباى بافته‌شده) از موى سیاه بر خود انداخته بود. در این‌هنگام، حسن‌بن على آمد و پیامبر او را زیر عبایش برد. سپس حسین آمد و با او داخل عبا گردید و سپس فاطمه آمد و او هم داخل عبا شد و بعد از او على آمد و او را هم داخل عبا نمود و این آیه را قرائت فرمود: "إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ‌الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً"(احزاب:  ٣٣ )»[۲۹]

مسلمانان (و از جمله وهابى‌ها!) مورد خطاب آیۀ مودت هستند: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی»؛[۳۰] بنابراین همگان (و بی‌استثنا) درقبال اجر و مزد رسالت نبی‌اکرم(ص) بر دوست‌داشتن نزدیکان و اهل‌بیت او سفارش شده‌اند. در کتاب‌هاى معتبر اهل‌سنت آمده، هنگامى که آیۀ مودّت نازل شد، از پیامبر(ص) سؤال شد مقصود از «قُربى» چه کسانى‌اند که محبت آنان بر ما واجب شده است؟ رسول‌خدا(ص) فرمود: «على و فاطمه و دو فرزند او.»[۳۱]

از موارد دیگر، جایگاه اهل‌بیت(ع) در ذکر صلوات است. از وهابی‌ها مى‌پرسیم آیا حدیثى که در کیفیت صلوات بر محمد و آل او(علیهم‌السلام) در کتاب‌هاى معتبر اهل‌سنت، ازجمله صحیح بخارى نقل شده، بر فضیلت اهل‌بیت(ع) دلالت نمى‌کند و آیا معاذالله، این‌سخن رسول‌خدا(ص) هم ناشى از فرهنگ جاهلى است؟!

این حدیث، در صحیح بخارى این‌گونه نقل شده است:

«سَألنا رَسولَ‌اللهِ(ص)، فَقُلنا یا رَسولَ‌اللهِ کَیفَ الصَّلاهُ عَلَیکُم أهل‌البَیتِ، فَاِنَّ اللهَ قَد عَلَّمنا کَیفَ نُسَلِّمُ. قالَ: قولوا اللّهُمَّ صلّ عَلی مُحَمَّدٍ وَعَلی آلِ‌مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیتَ عَلی إبراهیمَ وَعَلی آلِ‌إبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ؛ اللّهُمَّ بارِک عَلى مُحَمَّدٍ وَعَلی آلِ‌مُحَمَّدٍ، کَما بارَکتَ عَلى إبراهیمَ، وآلِ‌إبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجید»؛[۳۲] «  از رسول خدا(ص) سؤال کردیم چگونه درود فرستیم بر شما اهل‌بیت؟ پس بدرستى که خداوند به ما آموخت که چگونه سلام بدهیم. فرمود: بگویید: خداوندا درود فرست بر محمد و آل‌محمد همان‌گونه که درود فرستادى بر ابراهیم و آل‌ابراهیم، به درستى که تو سزاوار حمد و ستایش و بزرگ و با عظمتى. خدایا مبارک گردان بر محمد و آل‌محمد همان‌گونه که مبارک نمودى بر ابراهیم و آل‌ابراهیم، به درستى که تو سزاوار حمد و ستایش بزرگ و باعظمت هستى.»

در صحیح ابن‌حبان ذیل عنوان ذکر ایجاب الخلود فى النار لمبغض اهل‌البیت المصطفى(ص) و در مستدرکِ حاکم و کتاب‌هاى دیگر اهل‌سنت، این حدیث از پیامبر(ص) نقل است که فرمود:

«وَالَّذی نَفسى بِیَدِهِ، لا یُبغِضُنا اَهلَ البَیتِ رَجُلٌ (اَحَدٌ) اِلاّ اَدخَلَهُ اللهُ تَعالىَ النّار»؛[۳۳] «قسم به آن کسى که جان من در دست اوست، کسى با ما اهل‌بیت دشمنى نمى‌کند، مگر اینکه خدا او را داخل جهنم کند.»

آلوسى ذیل این‌روایت مى‌گوید: «حق این است که محبت اهل‌بیت پیامبر واجب است و هرچه این‌قرابت، قوى‌تر باشد محبت شدیدتر مى‌گردد، پس محبت علویین و فاطمیین از همۀ محبت‌ها لازم‌تر و شدیدتر است.»[۳۴]

 نکتۀ دیگر اینکه، اگر وهابى‌ها افضلیت آل‌‌محمد(ص) را ناشى از تفکرات جاهلى عرب مى‌دانند، پس چرا در نمازهاى یومیه بر محمد و آل‌محمد صلوات مى‌فرستند تا حدى که اگر این صلوات و درود فرستاده نشود، نماز محکوم به بطلان مى‌گردد؟! امام شافعى اعتراف می‌کند که محبت به آل‌رسول‌الله(ع) واجب است و نشانۀ وجوبش در نماز نیز هست:

یا اَهلَ ‌بَیتِ رَسولِ‌اللهِ حُبُّکُم فَرضٌ مِنَ اللهِ فی القُرآنِ اَنزَلَه

  کَفاکُم مِن عَظیم القَدرِ انّکُم مَن لَم یُصَلِّ عَلَیکُم لاصَلاهَ لَه[۳۵]

 ٢ . دشمنى ابن‌تیمیه با امام على(ع)

وهابى‌ها (و به‌ویژه ابن‌تیمیه)، با اهل‌بیت(ع) و مخصوصاً امام على (ع) دشمنى و کینه‌ای دیرینه دارند و  امورى را به آن‌حضرت(ع) نسبت داده‌اند که حتى براى دشمنان معروف آن‌حضرت نیز قابل پذیرش نیست. مثلاً ابن‌تیمیه(پایه‌گذار عقاید وهابیت) مى‌گوید:

« ... على نیز ستمکار بود. او براى ریاست بر مردم مى‌جنگید؛ زیرا کسى که بخاطر ریاست و اطاعت مردم انسان‌ها را بکشد و روى زمین، گردن‌کشى کند، فساد ایجاد کرده است، و این همان کارى است که فرعون مى‌کرد.»[۳۶] وهابى‌ها امام على(ع) را در خون‌ریزى و قدرت‌طلبى به فرعون تشبیه مى‌کنند؛ حال آنکه در حدیثى از طریق شیعه و سنى، نقل شده که پیامبر خدا به على، فاطمه و حسنین(علیهم‌السلام) فرمود:

«انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم»؛[۳۷] «با هر کسى که شما بجنگید، من نیز در جنگم و با کسى که در صلح و آشتى باشید، من هم در صلح و آشتى خواهم بود.»

جصاص پس‌از ذکر این حدیث مى‌گوید: «کسى که با آنان بجنگد، استحقاق اسم محارب را با خدا و رسول(ص) دارد، هرچند مشرک هم نباشد.»[۳۸]

بنابراین، وهابى‌ها با چه معیار و دلیلى، امام على(ع) را مانند فرعون، جبار و ستمگر پنداشته، تمام جنگ‌هاى آن حضرت را براى قدرت‌طلبى تلقى نموده‌اند؛ درحالى‌که احادیث متعددى در خصوص ستایش على (ع) و جنگ‌هاى او نقل شده است. مثلاً در صحیح بخارى و متون دیگر اهل‌سنت و شیعه نقل شده که در جنگ خیبر بعد از شکست پى‌درپىِ فرماندهان مسلمان، رسول خدا(ص) فرمود:

«فردا پرچم را بدست کسى خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست دارند و او در جنگ پیروز خواهدشد. در فرداى آن روز، پیامبرخدا(ص) پرچم را بدست على(ع) سپرد و به جنگ رفت و به یارى خدا پیروز گردید.»[۳۹]   چگونه ممکن است، کسى که خدا و رسولش، او را دوست دارند، ستم‌گر و فرعون‌پیشه باشد؟!

مگر پیامبر(ص) نفرمود: «حَربُهُ حَربی وَ سِلمُهُ سِلمی»؛[۴۰] «هرکه با على بجنگد با من جنگیده و هرکه با او در صلح باشد، با من در صلح است.

عامۀ مسلمانان؛ اعم از شیعه و سنى به تبعیت از قرآن و احادیث نبوى، در حقانیت مبارزات و جنگ‌جویی‌های شجاعانۀ امام على(ع) هیچ تردیدى ندارند. تاریخ بر این نکته گواه است که عدالت و شجاعت و شمشیرزدن‌های آن‌حضرت، جملگی در راه دین مبین اسلام و اعتلاى قرآن کریم بود. به‌هرحال، این‌اظهار نظر ابن‌تیمیه که انحراف وهابیت را از اسلام به ترسیم مى‌کشد، به‌علت مخالفت با آیات و احادیثى است که پیش از این، در افضلیت اهل‌بیت(ع) ذکر شده بود و لذا حکایت از دشمنى آشکار ابن‌تیمیه با خدا و رسول او دارد.

از طرف دیگر از ملزومات سخن ابن‌تیمیه می‌تواند این نتیجۀ خطرناک باشد که بنابر او، جنگ‌های پیامبر هم برای خدا نبوده است! یعنی با توجه به حدیثى که مى‌گوید: جنگ على، جنگ پیامبر است، طبق گفتۀ ابن‌تیمیه، جنگ‌های پیامبر نیز مثل فرعون و سایر حاکمان جبار، براى کسب قدرت و گرفتن اموال دنیا، با گردن‌کشى و ستمگرى بوده است!

پیامبر(ص) در مشروعیتِ جنگ‌هاى على(ع) مى‌فرماید: «در میان شما کسى هست که بر تأویل قرآن مى‌جنگد، همان‌گونه که من بر تنزیل آن جنگیدم.» گروهى به نزد پیامبر(ص) آمدند که ابوبکر و عمر نیز در میان آنان بودند. ابوبکر پرسید: «اى رسول خدا! آیا آن شخص من هستم؟» حضرت فرمود: خیر. عمَر نیز همین را پرسید؛ اما پیامبر(ص) فرمود: «خیر. آن شخص کسى است که مشغول دوختن کفش است.» در آن‌هنگام، على(ع) مشغول دوختن کفش‌هاى پیامبر(ص) بود. ابوسعید خدرى مى‌گوید: من نزد على رفتم و به او بشارت دادم. او حتى سرش را هم بلند نکرد و گویا این‌خبر را پیش از آن از پیامبر(ص) شنیده بود.»[۴۱]

آیا این اعتقاد وهابى‌ها نسبت به جنگ‌هاى امام على(ع) جز کفر و ارتداد، منشأ دیگرى مى‌تواند داشته باشد؟ آیا نظر وهابى‌ها دربارۀ على(ع)، جز دشمنى با رسول خدا(ص) و دین مبین اسلام، و طرف‌دارى از دشمنان اسلام و قرآن است؟ پیامبراکرم(ص) دربارۀ على(ع) فرمود: «عَلَىٌّ مَعَ القُرآن وَالقُرآنُ مَعَ عَلی، لَن یَفتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی الحَوض.»[۴۲] اکنون اگر على(ع) آن‌گونه که وهابى‌ها مى‌پندارند، در راه باطل شمشیر زده باشد و از طرف دیگر به فرمودۀ پیامبر(ص) على همیشه با قرآن هست، آیا مطابق عقیدۀ وهابى‌ها، این نتیجه بدست نمى‌آید که قرآن و طرفداران آن، باطل و حامى ستمگران‌اند و از سوى دیگر، مخالفان قرآن، برحق بوده و در راه خدا شمشیر زده‌اند؟!

در حقانیت امام علی(ع) حتی امام فخررازى نیز معترف است:

«با تواتر ثابت شده هرکه در دین خود به على‌بن ابى‌طالب اقتدا کند، هدایت شده و دلیل آن، دعاى پیامبر(ص) است که فرمود: "اَللّهُمَّ اَدِرِ الحَقَّ مَعَ عَلِى حَیثُ دارَ؟"»[۴۳]

با وجود این روایات و شواهد تاریخى روشن، می‌توان گفت عقیده و موضع‌گیرى خصمانۀ ابن‌تیمیه و پیروان او ریشه در قضیۀ دیگری نیز دارد. ما در مواضع وهابى‌ها نسبت به دشمنان على(ع)، چه در جنگ‌هاى آن حضرت و چه در غیر جنگ، نظر منفى نمی‌بینیم و آنها هرگز کوچک‌ترین اهانتى نسبت به دشمنان امام على(ع) ندارند.

۵٫۲٫  ابن‌تیمیه و تکفیر یاران امام على(ع)

ابن‌تیمیه نه تنها دربارۀ امیرالمؤمنین على(ع) بلکه به یاران او نیز نسبت‌های ناروا داده است. او مى‌گوید:

«کسانى که على را قدح کرده و او را لعن نموده و کافر و ظالم قرار داده‌اند؛ مثل خوارج، اموى‌ها و مروانى‌ها، همگى از اهل‌اسلام و معتقد به شعایر اسلامى و عاملین به آن بوده‌اند. اما منزهین و یاران على، همگى از اهل ردّه و کفرند.»[۴۴]

درحقیقت، ابن‌تیمیه و هم‌فکران او، آگاهانه یا ناخودآگاه، با این سخن در دام کفرگویى افتاده‌اند؛ زیرا:

اولاً، او کسانى را مورد تأیید و ستایش قرار داده که على(ع) را ‌ـ‌العیاذبالله‌ـ‌، ملعون، ظالم و کافر می‌دانند و لازمۀ آن این است که خود او هم باید بر این‌باور باشد؛ یعنى از نظر ابن‌تیمیه و پیروانش، على باید ملعون، ظالم و کافر باشد؛

ثانیاً، ابن‌تیمیه مى‌گوید آنانى که على(ع) را لعن مى‌کنند و او را ظالم و کافر مى‌دانند، اعتقادى صحیح دارند و مسلمان‌اَند. این نیز با هیچ‌معیارى قابل‌پذیرش نیست؛ زیرا مدلول بسیاری آیات و روایات، از جمله روایاتى که مبغضین على (ع) را اهل جهنم مى‌داند، عدم اسلام و فساد عقیدۀ لعن‌کنندگان علی را ثابت مى‌کند.

هیثمى در مجمعُ‌الزوائد و دیگران از ابن‌عباس نقل نموده‌اند که پیامبر(ص) دربارۀ امام على(ع) فرمود: «لا یُحِبُّکَ اِلا مُؤمِن، وَلا یُبغِضُکَ اِلا مُنافِق، مَن اَحَبَّکَ فَقَد اَحَبَّنی، وَمَن اَبغَضَک فَقَد اَبغَضَنی»؛[۴۵] «تو را جز مؤمن، دوست ندارد و جز منافق، دشمن ندارد؛ کسى که تو را دوست داشته باشد، مرا دوست دارد و کسى که تو را دشمن بدارد، من را دشمن داشته است.»

و ثالثاً، شدت کینه‌توزى و دشمنى ابن‌تیمیه با على و اولادش(ع) به حدى است که او حتى مبانى اعتقادى خودش را نادیده گرفته و به عده‌اى از اصحاب پاک و بزرگوار رسول الله(ص) که بعدها یاران على نیز بودند، نسبت کفر و ارتداد داده است. این در حالى که خود وهابیت معتقدند تمام صحابه، بدون استثنا عادل‌اَند و قدح و عیب‌گویى آنان مساوى با فسق و کفر است؛   ولى خود ابن‌تیمیه، بر خلاف این اصل اعتقادى، هم على (ع) را و هم یاران او را که به احتمال قوى عمار یاسر، مقداد، سلمان فارسى، اباذر غفارى و محمد ابابکر و سایرین هستند به کفر و ارتداد محکوم نموده‌اند.

آرى آنان به علت دشمنى با اهل‌بیت(علیهم‌السلام) به کفرگویى مبتلا شده و ارتداد خود را ثابت نموده‌اند.

۵٫۳٫  وهابیت و حمایت از قاتلین امام حسین(ع)

وهابى‌ها در راستاى دشمنى خود با اهل‌بیت رسول‌خدا(علیهم‌السلام) بر حمایت از قاتلان امام حسین(ع) تأکید،  و به‌جد از آنها دفاع مى‌کنند. ابن‌تیمیه در منهاجُ‌السنه، ضمن اینکه یزیدبن معاویه را هم‌شأن سایر خلفاى مسلمین قرار داده، براى اثبات بى‌گناهى یزید در حادثۀ کربلا نیز تلاش کرده است.[۴۶]   او مى‌گوید: «به فرض اینکه یزیدبن معاویه، فاسق و ظالم باشد، خداوند او را بخاطر انجام کارهاى خوب و بزرگش مى‌بخشد!»[۴۷]   او صراحتاً در مقام دفاع و حمایت از عمربن سعد(قاتل مباشر امام حسین(ع) و یاران او) مى‌گوید:

«درست است که عمربن سعد، امیر لشکر بود و حسین را به قتل رساند؛ لیکن معصیت و گناه عمر سعد، خیلى کمتر از گناه مختاربن ابى‌عبیده است که به خون‌خواهى حسین برخاست و از قاتلین او انتقام گرفت و بلکه گناه مختار بسیار بزرگ‌تر از گناه عمربن سعد است!»[۴۸]

این‌گفتار ابن‌تیمیه، دلیل صریحى بر حمایت او از یزید و دستگاه جبار او علیه امام حسین(ع) است و جز با انگیزۀ دشمنى با اهل‌بیت(علیهم‌السلام) و به ‌ویژه امام‌حسین(ع) قابل توجیه نیست.

ابن‌تیمیه، یزیدبن معاویه را به سبب کشتن امام حسین (ع) و یاران پاک او و اسارت خاندان رسول خدا(ص) و اذیت و آزار آنان، فاسق نمى‌داند. درباره یزید این تعبیر را به کار برده است: «بر فرض اینکه فاسق شده باشد».

آیا اگر یزیدبن معاویه با این جنایت خود در حق خاندان و ذریۀ رسول‌خدا(ص) که درحقیقت در حق خود پیامبرخدا(ص) است، فاسق نشده باشد، پس می‌توان نتیجه گرفت که بنابر نظر ابن‌تیمیه، امام حسین(ع) و یاران او، مستحق کشته‌شدن بوده و خاندانش استحقاق اسارت و تحقیر و اذیت را داشته‌اند! درنتیجه امام حسین(ع) و یارانش باید از نظر ابن‌تیمیه و وهابى‌ها، مانند کفار و مشرکان حربى، مهدورالدم بوده باشند؟!

وهابى‌ها و ابن‌تیمیه باید توضیح دهند، چه کار خوب و بزرگى را در زندگى یزید مى‌توانند بیابند تا اگر به فرض (طبق نظر آنان) در اثر کشتن امام حسین فاسق شده باشد! موجب آمرزش گناهان او گردد؟ حال‌آنکه در میان دشمنان اهل‌بیت رسول خدا(علیهم‌السلام) کینه‌توزتر و بى‌باک و بى‌مبالات‌تر از یزید نبوده است. جنایتى را که یزید، در پوشش خلافت اسلامى، در حق فرزند پیامبر(ص) و خاندان پاک آن حضرت مرتکب شد، در تاریخ بشریت از جهات مختلف بى‌مانند است و دشمنى‌ای بالاتر از آن، نه در حوزۀ عقیده و نه عمل، قابل تصور نیست.

تعجب ما از کسى است که سنگ اسلام و دیانت و سنت رسول خدا(ص) را از همه بیشتر بر سینه مى‌کوبد؛ ولى بااین‌حال همه‌چیز را در این حادثه ناگوار برعکس دیده و عقاید خود را بر آن مبتنى ساخته و حتی در مقام زیبا جلوه‌دادنِ چهرۀ زشت ظلم و قساوت یزیدیان کوشیده است!

۵٫۴٫  تضعیف احادیث مربوط به فضیلت اهل‌بیت(علیهم‌السلام)

وهابى‌ها در اسناد احادیثى که در فضیلت اهل‌بیت‌(علیهم‌السلام) نقل شده، مناقشه مى‌کنند و یا دلالت آنها را مردود مى‌شمارند. از باب نمونه، ابن‌تیمیه پس‌از اینکه نتوانست در حدیثى که در کتاب‌هاى معتبر اهل‌سنت(ازجمله صحیح مسلم)، توسط عایشه در شأن نزول آیۀ تطهیر نقل شد ‌ـ‌که در آن پیامبر(ص) فرمود: خدایا اینها اهل‌بیت من هستند، پلیدى را از آنان دور کن و آنان را پاک گردان[۴۹]‌ـ‌، خدشه‌اى وارد ‌کند، صراحتاً ‌گفت: «نه این آیه در شأن اهل‌بیت نازل شده و نه دعاى پیامبر دربارۀ آنان مزیت و فضیلتى براى اهل‌بیت بشمار مى‌آید.»[۵۰] اما همو در فضایل دشمنان اهل‌بیت به‌ویژه دشمنان على(ع) مثل معاویۀ‌بن ابى‌سفیان و پسرش یزید کتاب مى‌نویسند. معاویه‌ای که کسانى چون نسائى در جواب دوست‌دارن معاویه مى‌گوید: «من فضیلتى دربارۀ معاویه نمى‌دانم جز نفرین معروف پیامبر در حق او که فرمود: «لا اَشبَعَ اللهُ بَطنَهُ!»[۵۱]

و برعکس، وهابیت با رفتارش به ستایش مخالفان اهل‌بیت می‌پردازد. آنان برخلاف تمام علماى علم رجال، دربارۀ احادیثى که در فضایل اهل‌بیت(علیهم‌السلام) به‌ویژه على(ع) در متون معتبر اهل‌سنت نقل شده، قاطعانه مى‌گویند، این‌احادیث، موضوعه و لذا غیرقابل اعتماد است؛ و نیز روایاتى که در ذم و طعن مخالفانِ اهل‌بیت مانند معاویۀ‌بن ابى‌سفیان، عمرسعد، و بنى‌امیه و بنى‌مروان و عمرو عاص و یزیدبن معاویه و امثال آنان نقل شده باشد، بطورقطع و بدون اقامۀ هیچ‌‌دلیلى مى‌گویند این‌‌روایات، همگى دروغ است.[۵۲]

 وهابى‌ها مى‌گویند پیامبر(ص) خبر داده که: «خداوند گناهان یزید بن معاویه را مى‌بخشد و او را مورد عفو خویش قرار مى‌دهد.»[۵۳]   اگر این روایت درست باشد، آیا نه این است که پیامبر خدا(ص) ‌ـ‌العیاذبالله‌ـ‌، بر تمام جنایات و اعمال شوم و شرم‌آور یزید در کربلا، مدینه و مکه معظمه و کشتار بى‌رحمانه و تجاوز به ناموس مسلمین در مدینه و واقعه حرّه، مهر تأیید زده است؟!

۵٫۵٫  تخریب قبور اهل‌بیت(علیهم‌السلام)

وهابیان با تخریب قبور اهل‌بیت(ع) در قبرستان بقیع و حملۀ نظامى به کربلا و نجف (از سال  ١٢١۶ تا ١٢٢۵ق به صورت پى‌درپى) و کشتار بى‌رحمانه مسلمانان و محبان اهل‌بیت، عملاً دشمنى و خصومت خود را با اهل‌بیت پیامبر(ص) ثابت کرده‌اند. این‌عملکردِ وهابیت، نشان‌گر تفکر انحرافى و نظری آنان، و نیز دشمنى عملی با اهل‌بیت رسول الله(ص) است. در تاریخ آمده که لشکر وهابى‌ (متشکل از مردم نجد و عشایر اطراف و مردم حجاز و تمامه) در سال  ١٢۶٢ق در ماه ذیقعده، وارد شهر کربلا شد و بیشتر مردم را در کوچه و بازار و خانه‌ها به قتل رساند و نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شد. آن لشکر سپس در منطقه‌اى به‌نام «ابیض» جمع شد و خمس اموال غنیمتى خود را به «سعود» و بقیه را بین خود تقسیم کرد.[۵۴]  شیخ عثمان‌بن بشیر(مورخ وهابى) نقل می‌کند که در پی تخریب قبر سیدالشهدا(ع)، آنها صندوق روى قبر ‌که مزیّن به زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر شده بود، به تاراج بردند.[۵۵]

میرزا ابوطالب اصفهانى(گردشگر هندوستانى) که در بازگشت از انگلستان به سوى هند، دُرست ۱۱ماه پس‌از واقعۀ تخریب کربلا توسط وهابیان، در سفرنامه‌اش مسیر طالبى مى‌نویسد:

«وقتى که وهابى‌ها وارد شهر کربلا مى‌شوند، نداى «أُقتلوا المشرکین» را سر مى‌دهند. آنان بعد از تخریب قبر امام حسین(ع) و کشتن مردم و بجاگذاشتن زخمى‌هاى زیاد، همه‌چیز را غارت مى‌کنند. این‌کشتار بحدى وحشیانه بوده که در صحن مقدس، خون کشته‌شدگان روان گشته و حجره‌هاى صحن از اجساد کشتگان پُر شده بود!»[۵۶]

۵٫۶٫  بى‌حرمتى به قبر و مسجد رسول‌خدا(ص)

وهابى‌ها در سال  ١٣۴٢ ق به شهر مدینه حمله نمودند و پس‌از کشتن مسلمین این‌شهر، وارد مدینه شده، تمام قبه‌هاى پاک امامان معصوم(علیهم‌السلام) و خاندان رسول‌الله(ص) را به کمک استعمارگران غربى و کینه‌توزان، منهدم کرده، قبرها را با خاک یکسان نمودند. آنان حتى زمین قبرستان را که از سنگ، فرش شده بود، زیر و رو نموده، آن را به سنگ‌پاره و خاک و غبار تبدیل نمودند. تمام جواهرات و لؤلؤ و فرش‌هاى گران‌قیمت را که در ضریح‌هاى مقدس بود به سرقت و یغما بردند و به اموال آل‌سعود ضمیمه کردند.[۵۷]

با توجه به آنچه گذشت، باید اذعان کرد، توحیدى که وهابیت دم از آن مى‌زند و آن را شعار خود قرار داده است، با نابودى مظاهر توحید و کشتار موحّدان و تخریب اماکن مقدس و سرقت آثار تاریخى اسلام و اموال مردم و ایجاد فتنه و فساد بین مسلمین، سازگار نیست. آری! ‌قرائت خودساختۀ وهابیت از توحید، در هندسۀ توحید اسلامى و قرآنى نمى‌گنجد؛ بلکه چیز نامفهومى است که آنها به‌عنوان حربه، براى کشتن مسلمانان از آن استفاده مى‌کنند. آنان مردم عوام را براى  بدست‌آوردنِ منافع مالى و مادىِ فرقه‌شان، فریب مى‌دهند و بدین‌شیوه، آنان را علیه مسلمین تحریک مى‌کنند.

این‌هجمه‌ها و وحشی‌گری‌ها در حالی صورت می‌گیرد که خداى سبحان مى‌فرماید:

«اى کسانى که ایمان آورده‌اید، هنگامى که در راه خدا گام بر مى‌دارید (و براى جهاد به سفر مى‌روید) تحقیق کنید و به کسى که اظهار صلح و اسلام مى‌کند، به امید بدست‌آوردنِ غنایم و مال دنیا، نگویید که مسلمان نیستى.»[۵۸]   با توجه به افکار و عملکرد وهابى‌ها، باید گفت که وهابى‌ها هیچ‌اعتقادى به احکام و دستورهاى الهى موجود در قرآن و سنت ندارند و هرچه رهبرانشان بگویند، ـ‌گرچه با مبانى اسلام مخالف باشدـ‌، به آن عمل مى‌کنند.

اعمال و رفتار آنان، این‌حقیقت را روشن مى‌کند که تفاوت چندانى بین تاراج آثار حرم مقدس امام حسین(ع) توسط این‌‌گروه، و بین شبکۀ مافیاى بین‌المللى قرن حاضر که در کشورهاى اسلامى بدنبال غارت آثار فرهنگى اسلامى مسلمانان‌اند، نیست؛ زیرا هرکدام به نحوى به تمدن، فرهنگ و آثار اسلامى آسیب مى‌رسانند. منتهی تنها فرق این‌دو اینست که وهابی‌ها علاوه‌بر غارت، انسان‌های موحد را نیز از دم تیغ می‌گذرانند.

قبرستان بقیع که توسط وهابى‌ها تخریب و با خاک، یکسان شد، بخشى از آن، در زمان رسول‌خدا(ص) وجود داشت و بخشى دیگر متعلق به زمان صحابه و خلفا بود. قسمتى هم در زمان تابعین ایجاد شد و طی زمان همین‌طور گسترش و توسعه یافت و قطعاً به‌صورت ناگهانى و دفعى بوجود نیامده بود.

با این‌وصف، از زمان رسول‌خدا(ص) تا زمان تخریب، هیچ‌کس نه پیامبر(ص) و نه خلفا و صحابه و نه تابعین و نه علما و فقهاى اسلامى هیچ‌کدام نگفته‌اند که این‌قبرها بت هستند و زایرین آنها بت‌پرست و مشرک‌اَند.

آیا توحیدى که وهابى‌ها براساس آن، قبور امامان(علیهم‌السلام) و صالحان را بت و زائران آنها را مشرک مى‌دانند، همان‌توحید پیامبر(ص) و صحابه و فقهاى مسلمین است یا مسئله چیز دیگرى است؟!

از سوى دیگر، وهابى‌ها از ترس افکار عمومى مسلمانان، ویران‌کردنِ قبر رسول‌گرامى(ص) را مخالف رضاى خدا و هتک حرمت آن حضرت مى‌دانند؛ اما پرسش این است که آیا تخریب قبور ائمه(علیهم‌السلام) توهین به صاحبان قبر شمرده نمى‌شود؟ یا اینکه هتک حرمت آنان از نگاه وهابى‌ها جایز است؟

۶- وهابیت و صحابه

۶٫۱٫    تکفیر برخى صحابه

وهابى‌ها برخى از اصحاب رسول‌خدا(ص) را کافر مى‌دانند. آنان به بهانۀ دفاع از صحابه، شیعیان را به جرم اینکه که برخى از صحابه را مورد نقد قرار داده و یا وقایع زندگى آنان را از متون معتبر و مورد قبول خودشان منعکس نموده‌اند، تکفیر مى‌کنند. بدین‌سان آنان گروهى از افراد متعصب و خشن و جاهل به معارف و متون اسلامى را تحت عنوان سپاه صحابه تشکیل دادند و با پشتیبانى هنگفت مالى، مسلمانان را در مساجد و حتی در حال نماز ترور و قتل عام می‌کنند. این‌همه درحالى‌است که رهبرانشان ادعا مى‌کنند حتی عده‌اى از یاران و اصحاب پیامبر اسلام(ص) با اینکه موحّد بودند و با ایشان در راه اسلام کوشش‌ها کردند و نماز، زکات و حج انجام مى‌دادند، کافر بوده‌اند و از اسلام، فرسنگ‌ها فاصله داشته‌اند.»[۵۹]

۶٫۲٫  نسبت شراب‌خورى به برخى صحابه

وهابى‌ها برخى از صحابه را اهل شُرب خمر مى‌دانند. محمدبن عبدالوهاب(مؤسس گروه وهابیت)، با پیروى از ابن‌تیمیه مى‌گوید: «عده‌اى از صحابه و تابعین، خمر را حلال مى‌شمردند و گمان مى‌کردند که شرب خمر براى کسى که عمل صالح انجام مى‌دهد، مباح است.»[۶۰]   اکنون مى‌پرسیم این‌صحابه که شراب را حلال مى‌شمردند، آیا از تحریم آن توسط پیامبر(ص) آگاهى داشته و مى‌دانسته‌اند که شرب خمر حرام است و یا اینکه اصلاً از حرمت شراب در دین اسلام اطلاع نداشته‌اند؟ بنابراین، چگونه چنین افرادى مى‌توانند مرجع احکام باشند؟!

۶٫۳٫  حمایت از قاتلین اصحاب پیامبر(ص)

وهابى‌ها در حالى‌که ظاهراً خودشان را مدافع صحابه مى‌دانند، از قاتلین اصحاب پیامبر(ص) حمایت مى‌کنند. ابن‌تیمیه مى‌گوید: «ما قاتل عمار را از اهل بهشت مى‌دانیم».[۶۱]

این‌عقیدۀ وهابى‌ها با سخن رسول‌خدا(ص) صریحاً در تضاد است؛ زیرا در حدیث شریفى که از آن‌حضرت نقل شده و در بسیارى از کتب معتبر ذکر گردیده است، وقتى عمار یاسر در جریان حفر خندق، برخلاف دیگران که یک خشت را حمل مى‌کردند، دو تا دو تا خشت برمى‌داشت، پیامبر اسلام(ص) درحالى‌که خاک را از سر او پاک مى‌کرد، فرمود: «رحمت بر تو اى پسر سمیه! گروه باغیه، تو را مى‌کشند.»[۶۲]  همچنین در حدیث دیگرى فرمود: «حق با عمار است.»[۶۳]  معناى این‌دو حدیث، این است که قاتل عمار، یاغى و دشمن حق و دین خداست و نمى‌تواند اهل‌بهشت باشد.

این‌باور وهابى‌ها دربارۀ قاتلین سایر صحابه رسول‌خدا(ص) نیز ثابت است؛ زیرا به دلایل متقن تاریخى، یزیدبن معاویه در واقعۀ حرّه در شهر مدینه به مدت سه‌روز، به سپاهش دستور کشتار صحابۀ پیامبر(ص) و فرزندان آنها و هتک حرمت به ناموس آنان را صادر کرد که از سیاه‌ترین وقایع تاریخ اسلام بشمار مى‌رود. جالب آنکه وهابى‌ها بطور مبالغه‌آمیزى از یزیدبن معاویه به شیوه‌هاى مختلف دفاع مى‌کنند.

ابن‌تیمیه، یزید را امامى مى‌داند که عزت و سرافرازى اسلام توسط او ادامه یافت.[۶۴]  همچنین برخى دیگر از آنان مى‌گویند که یزید از کبار صالحین و ائمۀ هدى بوده است.[۶۵]  عجیب‌تر اینکه وهابى‌ها کتابى در توصیف و مدح یزید تألیف نموده‌اند که در مدارس به عنوان کتاب درسى تدریس مى‌شود.

آیا علت این‌دفاع و ثناگویى نسبت به یزید که برخی از بزرگان اهل‌سنت، در لعن او هیچ تردیدى ندارند،[۶۶]  دشمنى صریح با صحابۀ پیامبر خدا نیست؟ پاسخ واضح است و احترام به یزید، باعث رسوایی آنها بوده و هست.  

منابع

۱- ابنِ عبدالوهاب، محمد، کشفُ‌الشبهات، ریاض: بی‌نا، بی‌تا.

۲- ابن‌تیمیه، مجموعۀ الفتاوى، ریاض: دارالوفاء للطباعۀ والنشر والتوزیع، الطبعۀ‌الثالثه، ۱۴۲۶ق.

۳- ـــــــ، منهاجُ‌السنۀ النبویۀ فی نقض الکلام الشیعۀ القدریه، بی‌جا، بی‌نا، الطبعۀ الاولی، ۱۴۰۶ق.

۴- ـــــــ، کتب و رسائل و فتاوى ابن‌تیمیه فى التفسیر، به کوشش عبدالرحمن محمد، مکتبه ابن‌تیمیه.

۵- ابن‌قیم جوزیه، محمدبن ابى‌بکربن ایوب، نقدُالمنقول والمکحُ‌الممیز بین المردود والمقبول، تحقیق: حسن السویدان، بیروت: دارالقاری، ۱۴۱۱ق.

۶- حر العاملی، محمدبن الحسن، وسائلُ‌الشیعۀ الی تحصیل مسائل الشرعیه، بیروت: دارالحیاء التراث العربی، بی‌تا.

۷- زمخشرى، جارالله ابی‌القاسم محمودبن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل وعیون الاقاویل فی وجوه التأویل، ریاض: مکتبۀ العبیکان، الطبعۀ الاولی، ۱۴۱۸ق.

۸- صلاح‌الدین مختار، تاریخ المملکه السعودیه.

۹- العبوز، صالح‌بن عبدالله، عبدالرحمن، عقیده الشیخ محمدبن عبدالوهاب السلفیه واثرها فى العالم الاسلام.

۱۰- عثمان بن عبدالله، عنوان المجد فى التاریخ النجد.

۱۱- فخر رازى، مفاتیحُ‌الغیب، بیروت: دارالفکر للطباعۀ والنشر والتوزیع، ۱۴۰۱ق.

۱۲- قرطبى، ابی‌عبدالله محمدبن احمد، الجامع لأحکام القرآن والمبین لما تضمنه من السنۀ و آی الفرقان، بیروت: موسسه الرساله، ۱۴۲۷ق.

۱۳- کلینی، الاصول الکافى، باب روایه الکتب والحدیث وفضل الکتابه.

۱۴- مناوى، محمد عبدالرئوف، فیضُ‌القدیر شرح جامع الصغیر.

۱۵- میرزاابى‌طالب اصفهانى، مسیر طالبى(سفرنامه میرزاابوطالب‌خان)، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، نوبت دوم، ۱۳۶۳ش.

۱۶- نیشابوری، ابی‌عبدالله، المستدرک على الصحیحین، قاهره: دارالحرمین، الطبعۀ الاولی، ۱۴۱۷ق.

۱۷- هیثمى، ابن‌حجر احمدبن محمد، الصواعقُ‌المحرقۀ علی اهل‌الرفض والضلال والزندقه، بیروت: موسسه الرساله، ۱۴۱۷ق.

۱۸- هیثمى، نورالدین علی‌بن ابی‌بکر، مجمعُ‌الزوائد و منبع‌الفوائد، بیروت: دارالکتاب العربی، بی‌تا.

[۱]. نحل: ٨٩.

[۲]. فصلت: ۴٢.

[۳]. کتب و رسائل و فتاوى ابن‌تیمیه فى التفسیر، ج١٧، ص۴۶٣.

[۴]. محمدبن عبدالوهاب، مؤلفات محمدبن عبدالوهاب فى العقیده، ج١، ص١١٢؛ ج١، ص٧۵و١١۴؛ الفتاوى، ج١، ص۶٠.

[۵]. تیسیر العزیز الحمید، سلیمان‌بن عبدالرحمن‌بن محمدبن عبدالوهاب، ج١، ص٢۶٨.

[۶]. کهف: ٢١.

[۷]. رک: علامه طباطبایی، المیزان فى تفسیرالقرآن، ج١٣، ص٢۶۵-٢۶٨.

[۸]. فخر رازى، مفاتیحُ‌الغیب، ج٢١، ص۴۴٧.

[۹]. محمدبن عبدالوهاب، تطهیر الإعتقاد، ص٣۶؛ رسائل عملیه، ص١۴۵.

[۱۰]. عبدالرئوف مناوى، فیضُ‌القدیر شرح جامع الصغیر، ج٢، ص١٣۵.

[۱۱]. مائده: ٣۵.

[۱۲]. احمدبن مصطفى مراغى، تفسیر المراغى، ج۶ ، ص١٠٩.

[۱۳]. یوسف: ٩٧-٩٨.

[۱۴]. نساء: ۶۴.

[۱۵]. انفال: ٣٣.

[۱۶]. ابن‌اثیر، نهایه، ج٢، ص۴٠٩. 

[۱۷]. نزد شیعه، حدیث ائمه اهل‌بیت، و اجماع و عقل نیز از مدارک احکام است.

[۱۸]. «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(حشر: ٧).

[۱۹]. «وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا»(مائده: ٩٢).

[۲۰]. «فَلا وَرَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلیماً»(نساء: ۶۵).

[۲۱]. ر.ک: کلینی، اصول کافى، ج١، باب روایه الکتب والحدیث وفضل الکتابه؛ حر عاملی، وسائلُ‌الشیعه، ج١٨، باب ٨ (ابواب صفاتُ‌القاضى)؛ هیثمى، مجمعُ‌الزوائد، ج١، باب سماع الحدیث؛ سنن ابن‌ماجه، ج١، باب شرف اصحاب الحدیث وجامع بیان العلم وفضله.

[۲۲]. «مَعَاشِرَ النَّاسِ وَکُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُکُمْ عَلَیْهِ أَوْ حَرَامٍ نَهَیْتُکُمْ عَنْهُ، فَإِنِّی لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذَلِکَ وَلَمْ أُبَدِّل». (احتجاج طبرسى، ج١، ص٨١).

[۲۳]. سنن ابن‌ماجه، مقدمه، کتاب المناسک، ج٢؛ سنن ترمذى، کتاب العلم.

[۲۴]. همان.

[۲۵]. علامه مجلسی، بحارُالانوار، ج٢٢، ص۴٧۶؛ تفسیر ابن‌کثیر، ج١، ص۴٢۴.

[۲۶]. ابن‌تیمیه، منهاج‌ُالسنه، ج۴، ص٣٧٩.

[۲۷]. همان، ج۶ ، ص٢۶۵.

[۲۸]. همان، ج٣، ص٢۶٩.

[۲۹]. صحیح مسلم، باب فضائل اهل‌بیت‌النبى(ص)، ج۴، ص١٨٨٣.

[۳۰]. شورى: ٢٣.

[۳۱]. جارالله زمخشرى، الکشاف، ج۴، ص٢٢٣-٢٢۴؛ ابى‌سعود محمدبن الحمادى، تفسیر ابى‌سعود، ج٨، ص٣٠؛ قرطبى، الجامع لاحکام القرآن، ج١۶، ص٢٢.

[۳۲]. صحیح بخارى، ج۴، ص١١٨-١١٩.

[۳۳]. صحیح ابن‌حبان، ج١۵، ص۴٣۵، ح۶۵٧٨؛ المستدرک على الصحیحین، ج٣، ص١۶٢.

[۳۴]. آلوسی، روحُ‌المعانى، ج٢۵، ص٣٢.

[۳۵]. ابن‌حجر هیتمى، الصواعقُ‌المحرقه، ص١۴٨.

[۳۶]. ابن‌تیمیه، منهاجُ‌السنه، ج۴، ص٣٨٩-۵٠٠.

[۳۷]. المستدرک على الصحیحین، ج٣، ص١۶١؛ سنن ابن‌ماجه، ج١، ص۵٢.

[۳۸]. جصاص، احکامُ‌القرآن، ج۴، ص۵١.

[۳۹]. صحیح بخارى، ج٣، ص١٣۵٧.

[۴۰]. موفق‌الدین خوارزمى، المناقب، ص٢٠١.

[۴۱]. المستدرک على الصحیحین، ج٣، ص١٢٣؛ مسند احمد، ج٣، ص٣١؛ السنن الکبرى، احمدبن الحسین بیهقى، ج٨، ص١٧۵.

[۴۲]. حاکم نیشابوری، المستدرک على الصحیحین، ج٣، ص١٢۴؛ کنزُالعمال، ج١١، ص۶٠٣؛ مجمعُ‌الزوائد، ج٩، ص١٣۴.

[۴۳]. تفسیر کبیر(مفاتیحُ‌الغیب)، ج١، ص١۶٨.

[۴۴]. ابن‌تیمیه، منهاج‌ُالسنه، ج۵، ص٩.

[۴۵]. مجمعُ‌الزوائد، ج٩، ص١٣٣.

[۴۶]. ر.ک: ابن‌تیمیه، منهاج‌ُالسنه، ج۴، ص۵۴٩-۵٧۵.

[۴۷]. همو، مجموعُ‌الفتاوى، ج٣، ص۴١٣؛ ج۴، ص۴٧۵.

[۴۸]. همو، منهاج‌ُالسنه، ج٢، ص٧٠.

[۴۹]. مسند احمد، ج١، ص٣٣١.

[۵۰]. ابن‌تیمیه، منهاج‌ُالسنه، ج٣، ص۴.

[۵۱]. خصائص امیرالمؤمنین(ع)، ص٢٣؛ مسند ابى‌داوود، ص٣۵٩.

[۵۲]. ابن‌قیم(محمدبن ابى‌بکر)، نقدُالمنقول، ص١٠٨.

[۵۳]. ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوى، ج٣، ص۴١٣؛ ج۴، ص۴٧۵.

[۵۴]. صلاح‌الدین مختار، تاریخ المملکه السعودیه، ج١، ص٧٣.

[۵۵]. عثمان بن عبدالله، عنوان المجد فى التاریخ النجد، ج١، ص١٢١.

[۵۶]. میرزاابى‌طالب اصفهانى، مسیر طالبى، ص۴٠٨.

[۵۷]. صلاح‌الدین مختار، تاریخ المملکه السعودیه، ج٢، ص٣٨١-٣٨٢.

[۵۸]. نساء: ٩۴.

[۵۹]. محمدبن عبدالوهاب، رسالۀ کشف الشبهات، ص١٢٠.

[۶۰]. صالح بن عبدالله، عبدالرحمن العبوز، عقیده الشیخ محمدبن عبدالوهاب السلفیه واثرها فى العالم الاسلام، ج١، ص٣٣٨.

[۶۱]. ابن‌تیمیه، منهاجُ‌السنه، ج۶، ص٢٠۵.

[۶۲]. مسند ابوداوود، ج١، ص٨۴؛ السنن الکبرى، ج۵ ، ص١۵۵؛ کنزُالعمال، ج٩، ص١۶٩؛ ملاعلى قارى، شرح مسند ابى‌حنیفه، ص٢۴۵.

[۶۳]. کنزُالعمال، ج١٣، ص٢۵۴.

[۶۴]. ابن‌تیمیه، منهاجُ‌السنه، ج٨، ص٢٣٨.

[۶۵]. ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوى، ج٣، ص۴٠٩.

[۶۶]. سعدالدین تفتازانى، شرح عقاید النسفیه، ص١٠۶