درس بیست‌ویکم: آشنایی با جریانات فکری در درون وهابیت
چکیده
بدیهی است برای شناخت وهابیت نیازمند آگاهی از تاریخ و سیر تطور وهابی‌گری در زادگاهش یعنی سرزمین عربستان هستیم. در این‌درس، به پنج‌جریان فکری وهابیت که همگی درون‌مذهبی هستند، اشاره خواهد شد. این‌جریان‌ها عبارتنداز:
۱- سنت‌گرایان: جریان‌های رسمی ‌عربستان(آل‌سعود-آل‌شیخ) شامل جریان‌های «سکولار، ملکیه، جامیه، و سروریه»؛
۲- نوگرایان: نوسلفی؛
۳- روشنفکران: لیبرال؛
۴- اِخوانُ‌التوحید(و به تعبیر ما: خوارج متأخر جهان اسلام)؛
و ۵- اِخوانی‌ها(الصحوۀُ‌الاسلامی).
در لابلای مباحث به‌ویژه درباره جریان ، مطالبات و اقدامات گروه‌های لیبرال‌ و روشن‌فکر سعودی و واکنش حکومت دربرابر این‌گروه‌ها، و همچنین اختلافات فکری اخوانُ‌التوحید با سران وهابیت و حاکمیت، اشاره شده است.پ
مقدمه
در وهابیت‌پژوهی مهم است بدانیم آیا وهابیت یک جریان مسنجم و بسیط است یا دارای گرایشات درون‌مکتبی است و رابطۀ این‌جریان‌ها با یکدیگر چیست؟ وهابیت باوجوداینکه در ظاهر، مکتبی منسجم و پیوسته به‌نظر می‌رسد، در درون خود، دارای انشعابات و جریان‌های گوناگونی است که گاه تقابل و تضاد میان آنها حتی منجر به «تکفیر» یکدیگر می‌شود. به‌نظر می‌رسد که آتش فتنۀ تکفیر، دامن خود وهابیت را نیز گرفته و اختلافات اساسی را میان‌شان دامن زده است.
جریان‌های درون‌ و برون‌مذهبی
برای فهم فضای حاکم بر جامعۀ عربستان که نماد اصلی وهابیت است، به تحلیلی فراتر از جریان‌های داخلی وهابیت نیازمندیم؛ چه اینکه در ارزیابی توانمندی‌ها، ضعف‌ها، تهدیدها و فرصت‌های مکتب وهابیت، علاوه‌بر جریان‌های درونی، باید جریان‌هایی که به‌صورت مستقیم در تعامل یا تقابل با وهابیت هستند، مورد بررسی قرار گیرند. ازاین‌رو، در یک‌تقسیم می‌توان جریان‌های مرتبط با وهابیت را به دوگروه جریان‌های درون‌مذهبی و برون‌مذهبی تقسیم کرد. مراد از جریان‌های درون‌مذهبی، جریاناتی‌‌اند که ازنظر عقاید و مبانی عام، با وهابیت مشترک‌اند؛ اما به‌سبب برخی بحران‌های نظری و عملی از اندیشۀ وهابیت منشعب شده‌اند.
جریان‌های برون‌مذهبی، جریاناتی‌اند که در حوزۀ عقاید و مبانی هیچ‌ارتباطی با وهابیت ندارند؛ اما ازآنجاکه به‌سبب حضور جغرافیایی، سیاسی و اجتماعی، مستقیماً مرتبط با وهابیت بوده و یکی از متغیرهای مهم و تأثیرگذار در سرنوشت و فرجام وهابیت می‌باشند، باید مورد بررسی قرار گیرند.
اما جریان‌های درون‌مذهبی وهابیت خود به دو بخش جریان‌های رسمی ‌و غیررسمی بخش می‌شوند. جریان‌های رسمی، جریان‌های حاکم بر فضای عربستان سعودی و وهابیت است و مراد از آن، دو جریان مشخص دولت یعنی آل‌سعود و قرائت رسمی ‌وهابیت یعنی آل‌شیخ است. درمقابل این‌جریان‌ها، جریان‌های دیگری نیز وجود دارد که ازنظر حاکمیتی رسمیت ندارند؛ اما با توجه به حوزۀ نفوذ و گسترش در فضای عربستان، نمی‌توان نادیده‌شان گرفت.[۱]
۱- جریان‌های رسمی (سنت‌گرایان)
۱٫۱٫ جریان سکولار
شاید در نگاه اول، جریان سکولار در وهابیت امری عجیب به نظر آید؛ اما واقعیت این است که این‌جریان، قرائت سیاسی رسمی ‌در عربستان است. مراد از جریان سکولار در عربستان با تسامح به جریانی اطلاق می‌شود که از آموزه‌های دینی استفاده ابزاری می‌کند و به آموزه‌های اعتقادی و عملی، التزامی‌ندارد. نمایندۀ چنین جریانی در عربستان، آل‌سعود است.
افرادی مانند شاهزاده ترکی، بندر، عبدالعزیز بن فهد، طلال‌و... در ثروت‌اندوزی و زندگی‌های مرفه و اشرافی و فساد و بی‌بندوباری در کشورهای غربی شهره شده‌اند و فضای مجازی شاهدی بر مفاسد و مشکلات آنان است![۲] وضعیت آل‌سعود در حوزۀ عملکرد فردی، اجتماعی، اقتصادی و دینی به‌گونه‌ای است که گاه اعتراض همراهان وهابی‌شان را نیز بدنبال ‌داشته است. در حوزۀ فردی، ثروت زیاد و عدم پایبندی به فرامین دینی، سبب شده است که فساد در میان خاندان آل‌سعود، آنچنان گسترش یابد که همگان به آن اعتراف کنند. مثلاً ناصر السعید، در کتاب «تاریخ آل‌سعود» به گزارش مفاسد و کارنامه سیاه آل‌سعود در گذشته پرداخته است. همچنین یکی از اتباع عربستان به نام «مجتهدبن حارث‌بن همام»، در شبکۀ اجتماعی توئیتر به افشاگری وسیعی دربارۀ مفاسد و سوء استفاده‌های مالی شاهزادگان سعودی پرداخته است.[۳]
با نگاهی به عملکرد آل‌سعود، تضادهای موجود میان مبانی وهابیت و آل‌سعود آشکار می‌شود. در اینجا دو نکته را باید خاطرنشان کرد.
نخست، آنکه آل‌سعود از نظر علمی، با اندیشه‌های وهابی آشنایی ندارند و شاهزادگان نیز بیش‌ازآنکه با اندیشه‌های وهابیت و سلفی‌گری آشنا باشند، گرفتار فعالیت‌های سیاسی و جنگ قدرت میان خود هستند؛
و دوم، اینکه از نظر عملی، عملکرد خاندان سلطنتی با عملکرد و منش وهابیان متفاوت است. در حالی که وهابیان همانند خوارج به ظاهر شریعت پایبند هستند، اما خاندان سلطنتی چنین تقیدی را ندارد و به همین سبب نیز میان آنها و وهابیان متعصب در حوزه عمل تفاوت‌های بسیاری دیده می‌شود.
۱٫۲٫ جریان ملکیه(درباری)
پس از آنکه محمدبن عبدالوهاب به سبب دیدگاه‌های افراطی و غیراسلامی ‌از سوی علما و تودۀ مردم از شهرهای مختلف نجد و حجاز رانده شد، تنها راه گسترش اندیشۀ تکفیری خود را در پیوند با قدرت دید. با نگاهی به تاریخ گسترش وهابیت نمی‌توان زمانی را یافت که وهابیت بدون تمسک به قدرت و صرفاً با «دعوت» پیش رفته باشد! کارنامۀ وهابیت در کشتار و ویرانی در طول دوقرن گذشته، شاهدی ‌بر این‌مدعاست. امروز نیز وهابیان با همین‌روش در کشورهایی مانند عراق، افغانستان، پاکستان و... فعالیت می‌کنند.
با توجه به آنچه گفته شد، زمینۀ پیدایش جریان ملکیه، تاریخ پیوند میان محمدبن عبدالوهاب و محمدبن سعود(۱۱۶۳ق) است.
جریان ملکیه، یکی از دو رکن نظام وهابیت است. این‌جریان، نمایندۀ دیانت در عربستان‌سعودی است و رهبری آن‌را آل‌شیخ(نوادگان محمدبن عبدالوهاب) برعهده دارند. ازآنجاکه آل‌سعود خود را دولتی دینی می‌داند، نیازمند مشروعیت بخشی به فعالیت‌های خود است و این مشروعیت‌بخشی توسط جریان ملکیه صورت می‏گیرد.
به‌عنوان نمونه، در جنگ خلیج فارس، آمریکا برای حمله به عراق باید از خاک عربستان استفاده می‌کرد؛ درحالی‌که بسیاری از علمای عربستان(نوسلفیان) با این‌عمل مخالف بودند؛ اما علمای درباری حکم به جواز دادند و دولت عربستان اجازه استفاده از خاک این‌کشور را برای حمله به عراق صادر کرد. هیئت «کبارُالعلماء» که مهم‌ترین نهاد دینی عربستان است، زیردست این‌گروه است و به سیستمی ‌جهت مشروعیت‌بخشی به اعمال ‌دولت تبدیل شده است.
ازآنجاکه جریان ملکیه همواره کنار دولت بوده است، دولت نیز مهم‌ترین نهادهای دینی عربستان را دراختیارِ آنها قرار داده است؛ هیئت «کبارُالعلماء»، جامعه مدینه، الرابطه الاسلامیه و هیئت امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر.
هیئت کبارُالعلماء، مهم‌ترین نهاد دینی عربستان سعودی است که در ‌ق توسط ملک فیصل تأسیس شد. این‌تشکیلات اکنون مرکب از ۲۱نفر از علمای بزرگ وهابی است و وظیفۀ اصلی‌اش صدور فتوا در مسایل مذهبی و سیاسی است. ریاست این‌سازمان که به حکم پادشاه منصوب می‏گردد، مفتی کل کشور یعنی «مفتی المملکه» نامیده می‌شود و اکنون دراختیار شیخ عبدالعزیزبن عبدالله آل‌شیخ است که از ۱۳۲۰ق و پس‌از مرگ بن‌باز، توسط ملک فهد به این‌سمت منصوب شد.
دانشگاه اسلامی‌ مدینه منوره(جامعه مدینه) نیز از مراکز علمی ‌است که دراختیار جریان ملکیه قراردارد و از سراسر دنیا دانشجو می‌پذیرد و عقاید وهابیت را در پوشش عقاید اسلامی‌ ترویج می‌کند. این دانشگاه با فرمان پادشاهی در ۱۳۸۱ق تأسیس شد و دارای پنج‌دانشکده به نام‌های دانشکدۀ شریعت(۱۳۸۱ق)، دانشکدۀ تبلیغ و اصول‌دین(۱۳۸۶ق)، دانشکدۀ قرآن‌کریم و پژوهش‌های اسلامی(۱۳۹۴)، دانشکدۀ زبان عربی(۱۳۹۵ق) و دانشکدۀ علوم حدیث شریف و پژوهش‌های اسلامی(۱۳۹۶ق) است. امروزه دانشگاه مدینه با پذیرش دانشجو از سراسر جهان اسلام و ارایۀ خدمات مادی بسیار، به ترویج مذهب سلفی و وهابیت می‌پردازد.
هیئت امربه‌‌‌معروف و نهی‌ازمنکر نیز سازمانی است که به‌صورت میدانی در ظاهر با امور غیرشرعی مقابله و برخورد می‌کند. فعالیت‌های افراطی این هیئت موجب شده که حتی برخی از نمایندگان مشورتی عربستان به‌شدت به این‌سازمان حمله کنند و به گفته عامر لویحق(عضو مجلس شورای مشورتی عربستان): «هیئت امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، ادعا می‌کند که در طول سال ‌گذشته، مانع وقوع ۴۱۶هزار رفتار غیرشرعی در عربستان شده و جلوی آن‌را گرفته است؛ درحالی‌که این‌ادعا به هیچ‌وجه درست نیست. بیش‌از ۷۶درصد از این‌رفتارها، غیرقانونی نبوده؛ بلکه این‌هیئت آن‌را غیرقانونی و غیرشرعی می‌داند.»[۴]
سازمان «الرابطه العالم الاسلامی»‌ نیز جناح تبلیغی جریان ملکیه است که در دهۀ هفتاد میلادی با چهره‌هایی مانند ابوالحسن ندوی(هند)، سید ابوالاعلی مودودی(پاکستان)، سعید رمضان(مصر)، علآل‌الفاسی(مراکش) و به ریاست مفتی اعظم عربستان یعنی محمدبن ابراهیم آل‌شیخ تشکیل شد. مسئولیت این‌سازمان در ظاهر، کمک‌رسانی مادی و معنوی به جهان اسلام بود؛ اما تجربه نشان داد که کمک‌های مادی تنها پوششی برای ترویج اندیشۀ وهابیت بوده و حضور چهره‌هایی همانند مودودی در ابتدای تأسیس نیز به سبب ارایۀ چنین سیاست‌های هم‌گرایانه‌ای بوده است.[۵] الرابطۀ گرچه در دهه‌های پایانی قرن بیستم، توانست کشورهای اسلامی ‌به‌ویژه کشورهای فقیر را به سوی خود جذب کند؛ اما کم‌کم و پس‌از هویداشدنِ ماهیت و دیدگاه‌های تکفیری حاکم بر آن، نه تنها مصلحان و اندیشمندان جهان اسلام در همراهی با این‌مجموعه، تجدیدنظر کردند؛ بلکه کشورهای اسلامیِ ‌فقیر نیز که فعالیت‌های عمرانی الرابطه را همراه با گسترش اندیشه‌های تکفیری و خشونت‌طلب در کشورهای خود می‌دیدند، از فعالیت‌های عمرانی آن صرف‌نظر کرده و دفاترش در بسیاری از کشورها بسته شد.
۱٫۳٫  جریان جامیه (زیرمجموعه ملکیه)
جریان جامیه به مبارزه با دیدگاه‌هایی پرداخت که به نقد نظام آل‌سعود و نکوهش همکاری علما با طاغوت می‌پرداختند. پس از شیخ محمد امان جامی، یکی از شاگردانش به نام «ربیع‌بن ‌هادی مدخلی»،[۶] رهبر این‌جریان شد که از علمای عربستان در علم حدیث نیز هست و آثار فراوانی در ردّ علما و متفکرینِ مسلمانی که علیه حاکمان جائر قلم زده‌اند، نوشته و بیشتر آثارش علیه اندیشه‌های سید قطب است.
جریان ملکیه و جریان درونی آن یعنی جامیه، عناد بسیاری با شیعه دارند و تمامی ‌تلاش خود را برای مقابله با شیعه بکار گرفته‌اند.
۱٫۴٫  سروریه
در میان مخالفان درباری‌شدن علما، برخی از علمای وهابیت نیز دیده می‌شوند که در میان آنها می‌توان به محمدسرور زینُ‌العابدین (رهبر سروریه) اشاره کرد. انشعاب در اردوگاه علمای وهابی، سبب شد که جریان ملکیه با قدرت بیشتری در صحنه ظاهر شود و جریان افراطی‌تری در این‌عرصه بوجود آید که رهبری آن‌را محمد امان جامی(جریان جامیه) ‌برعهده گرفت.[۷]
شیخ احمدبن ‌یحیی نجمی ‌که از جماعت جامیه است، دربارۀ سروریه می‌نویسد:
«اینان قوم یا حزبی هستند که چیزی از سنت و چیزی از بدعت را جمع کرده‌اند، به حاکمان اشکال ‌می‌گیرند و حرف‌هایی در مورد آنان می‌زنند که به فتنه و خطر می‌انجامد و از زبان حال‌شان برمی‌آید که حاکمان را تکفیر می‌کنند. به جهاد علیه علمای سعودی فراخوان می‌دهند و به سبّ و شتم می‌پردازند و آنان را متهم به خیانت در دین می‌کنند.»[۸]
 در مجموع، ربیع المدخلی و دیگر علمای درباری را می‌توان نمادی از علمای درباری سلفیۀ تقلیدی دانست که مسایلی مانند ارتجاع، ظاهرگرایی و مقابله با سایر مذاهب اسلامی، ‌جزو اصول اندیشۀ ایشان است. رابطۀ میان جریان ملکیه و جریان سکولار، نوعی رابطۀ همیاری است که هیچ‌یک بدون دیگری نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد، و به‌همین سبب است که هردو جریان خطاهای یکدیگر را نادیده می‌انگارند.
۲- جریان نوگرایان
برای تبیین دیدگاه جریان نوگرا، ابتدا لازم است نگاهی گذرا به شکل‌گیری نظام سیاسی عربستان‌سعودی داشته باشیم تا روند دگرگونی‌ها را بهتر بازشناسیم. نظام سیاسی عربستان پس‌از فروپاشی امپراطوری عثمانی شکل‌گرفت.[۹]
چنان‌که پیشتر در مراحل شکل‌گیری و پیدایش وهابیت آمد، این‌دولت حاصل ائتلاف دو خانوادۀ آل‌شیخ(محمدبن عبدالوهاب) و آل‌سعود بود. مرگ ابن‌سعود(۱۷۶۵م) و مرگ پسر عبدالوهاب(۱۷۹۲م) نیز موجب ایستایی در گسترش «دعوتِ» وهابی‌ها نشد. درحقیقت، وهابیت و آل‌شیخ، مشروعیت سیاسی حکومتِ آل‌سعود را فراهم کردند.
وهابی‌ها با جمود فکری و اندیشه‌های «خوارج»‌گونه، خود را در خدمت هدف‌های آل‌سعود قرار دادند و در راه آرمانِ به اصطلاح، «شرک‌زدایی و مخالفت با بدعت»! کوشیدند.
آل‌سعود نیز با بهره­گیری از این انگیزه­ها، رفتار سیاسی قدرت­طلبانه و خشنی را هویت بخشید. درواقع، تاریخ آل‌سعود، مشحون از جان‌فشانیِ وهابی­ها است.[۱۰] بدین‌ترتیب، آنها به‌گونه­ای شگفت­انگیز، به انگیزه ­های قدرت‌طلبیِ آل‌سعود، رنگ قداست و خلوص مذهبی بخشیدند. افزون‌براین، وقتی این‌جنبش به نظام و دولت تبدیل شد، ابزار توجیه شرعی و مشروعیت دینی آن‌را نیز فراهم کرد و عبدالوهاب نیز از قدرت سیاسی دولت ایجاد شده، درراستای گسترش عقاید و باورهای ابداعی خویش مدد جست. او حتی با توسل به تهدید، قتل و غارت، باورهای خویش را بر دیگر فرقه‌های اهل سنت و نیز شیعیان تحمیل کرد.
در نهایت، عبدالعزیز توانست کشوری یک‌پارچه و حکومتی واحد در جامعۀ پراکنده و قبیله‌ای عربستان ایجاد کند. هرچند پس‌از گذشت چنددهه، و به دلیل وابستگی وهابیت به استکبار جهانی و نفوذ آنان در ارکان نظام حکومتی عربستان، ما شاهد ضایع‌شدن حقوق شهروندان و افزایش اعتراض عالمان دینی، نخبگان سیاسی و فرهنگی و به‌طورکلی عامۀ مردم هستیم.
امروزه، اندیشه‌های جدیدی با ساختاری نو در وهابیت پدیدار شده است. البته در پی شکل‌گیریِ عربستان کنونی، با کوشش جنبش اخوان و عبدالعزیز، اختلاف‌هایی میان آل‌سعود و آل‌شیخ بروز کرد که بیشتر، برخاسته از واپس‌گرایی، انعطاف‌ناپذیری و عقل‌زدایی آیین وهابیت و تأکید افراطی بر نقل‌گرایی و مخالفت آن با مظاهر تمدن جدید غربی بود. در پی مخالفت‌های قبیله‌های مطیر، عتیبه و عجمان که فشار و تحمیل‌های دولت را مخالف منافع خویش ارزیابی می‌کردند و از پشتیبانی بریتانیا برخوردار بودند، بسیاری از جمعت اِخوان وهابی نیز به جمع مخالفان پیوستند.
۵نکته درباره جریان نوگرا
۱- اختلاف وهابیت تندروی سنتی با نو وهابیان
برخی از عالمان تندرو وهابی و رجال ‌دینی در پی ورود صنعت و سلاح نو، از عبدالعزیز روی‌گردان شدند و او را از دین وهابی برگشته خواندند. بزرگترین دشمن ابن‌سعود، پیر قبیله مطیر یعنی «فیصل دویش» بود که به جنگ مسلحانه علیه وی برخاست. پس‌ازآنکه اختلاف عبدالعزیز و اِخوان بالا گرفت، او برای توجیه عالمان وهابی و نیروهای میانه‌رو در یک گردهمایی با گرفتن بیعت دوباره از آنها و بدست‌آوردن مشروعیت در ۱۹۸۲م، خود را آماده سرکوب جنبش اخوان کرد.پ
ایرادهای که دویش و بطورکلی، اخوان به عبدالعزیز داشتند؛ عبارت بودنداز:
دوستی با کافران و سهل‌انگاری در دین؛ اعزام فرزندان خود به سرزمین‌های شرک و کفر(غرب و اروپا)؛ استفاده از اتومبیل و تلگراف و تلفن؛ وضعیت مالیات در حجاز و نجد؛ عدم اجبار شیعۀ احسا و قطیف به پذیرش مذهب اهل‌جماعت و سنت؛ و
همچنین درخواست اعلان جهاد علیه عراق و شیعیان.[۱۱]
با توجه به این‌ایرادها، ابن‌سعود با وهابی‌ها، درگیر شد و آنها راسرکوب کرد و به تبلیغ وهابیتِ انعطاف‌پذیر پرداخت؛ زیرا در دید آنها، هرگونه نوآوریِ تکنولوژیک، هرچند در قرآن، آشکارا از آن سخنی به میان نیامده است، اگر با قرآن ناسازگار نباشد، می‌توان آن‌را مجاز دانست. البته کشمکش وهابیت تندرو و سعودی‌ها به دوران عبدالعزیز محدود نمی‌شود و در دوران فیصل[۱۲] نیز کم‌وبیش ادامه یافت تاآنجاکه بطور غیرمستقیم به قتل ملک فیصل انجامید.
۲- هویت جدید وهابیت امروز
آنچه امروزه به نام وهابیت ترویج می­شود، حتی با آنچه یک‌قرن‌ونیم بعد ابن‌عبدالعزیز به زور شمشیر حاکیمت بخشید، تفاوت دارد. به تعبر دیگر، وهابیت در صحنه که با تشیّع و انقلاب اسلامی‌ به مقابله برخاسته، وهابیتی است که به‌کلی با آنچه در اصل وجود داشته است، تفاوت دارد. پُرواضح است، وهابیت در شکل اصلی‌اش، مجموعه‌ای بسیارخشک و خشن است که حتی در سرزمین‌های عقب‌‌افتادۀ عربستان کنونی نیز پذیرفتنی و اجراشدنی نیست تا چه رسد به مناطق دیگر!
ازاین‌رو، وهابیت، امروز هویتی جدید به خود گرفته که برخاسته از ضرورت‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کنونی است. هرچند وهابیت در ذات خود، حتی در شکل خالص و اولیه‏اش، یک مجموعه مثبت نبوده و همواره منفی در پی ویران‌کردنِ نشانه‌های اسلامی ‌بوده است.
بااین‌حال، وهابیت امروزی تحت فشار حاکمان تفسیر می‌شود تا بتواند پاسخ‌گوی نیازهای معاصرش باشد. چندسال‌ پیش، فهد با راه‌انداختن کنفراسی از «عقلایی‌کردنِ شریعت اسلام» و تطبیق اسلام با نیازهای زندگی مدرن و ضرورت‌های جدید دفاع کرد و این‌مسئله، مورد پذیرش عالمان وهابی نیز قرار گرفت.[۱۳] این پدیده، مسئله‌ای است که به‌طورکامل، در تباین و تضاد با آموزه‌های محمدبن عبدالوهاب و عالمانی چون ابن‌تیمیه، ابن‌قیم جوزی و ابن‌حنبل است. بنابراین، وهابیت دهۀ ۸۰ و دهۀ معاصر، به‌شدت تعدیل ‌شده است تا با اقتصاد و فرهنگ غرب در تضاد نباشد، بگونه‌ای که ظواهر شعایر اسلامی ‌را نیز رعایت کند. دلیل تحول وهابیت اولیه را باید در ضعف بنیان‌های اولیه و عقل‌ستیزی آن و نیز در ایدئولوژی حکومتی‌شدنِ جامعۀ عربستان سعودی برشمرد. ازاین‌رو، آن‌بخش از آموزه‌های وهابیت مانند: تکنولوژی نظامی ‌و ارتباط با غرب که سبب مزاحمت و بسته‌شدنِ دست حاکمان می‌شد، تعدیل گردید.[۱۴] به‌هرحال، به‌علت گسترش وسایل ارتباطی و پیشرفت تکنولوژی، وابستگی دولت‌ها و ملت‌ها در زمینه‌های مختلف فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، علمی، و تأثیرپذیریِ ملت‌ها و دولت‌ها از یکدیگر، بسیاری از آداب و رسوم و باورها، دستخوش دگرگونی‌های بنیادین گردیده است و دیگر واپس‌گراییِ جاهلی و قرون وسطایی و اندیشه‌های خرافی و جموداندیشی، حرفی برای گفتن ندارد.
۳- الزام‌های موج تمدن جدید
موج تمدن جدید غرب در دهه‌های اخیر، وهابیانی را که در حکومت سعودی نقش دارند و نیز ثروتمندان وهابی را که پول نفت عربستان به تمکن فراوان رسیده­اند و نیز طبقۀ متوسط و مصرف­گرای وهابیان و نیز آن‌گروه از وهابیانی را که به نوعی با اندیشه ­های جدید و پیشرفت سریع علوم و فن­آوری آشنا شده و ضرورت بهره­برداری از آنها را درک کرده ­اند، واداشته است تا در اندیشه ­های خود تجدیدنظر کنند و بسیاری از ایده­ های شیخ نجد را کنار بگذارند.
تجدیدنظرطلبان را می‌توان «نو وهابیان» نامید؛ یعنی نسل نوگرایی از وهابیان که رگه­ هایی از خشونت و تعصب را با لایه­ هایی از نوگرایی و اصلاح­طلبی تلفیق کرده­ اند و در این‌راستا حتی حکومت عربستان را -‌که خود از نو وهابیان متعادل است- به چالش می‌طلبند.
افراد تحصیل‌کرده و روشن‌فکرانِ مدعی نوگرایی، معتقدند اسلام را باید از رکود و واپس‌گرایی که قرن‌ها بدان دچار بوده است، به در آورد و آن‌را به صحنۀ زندگی بازگرداند؛ بنابراین، سخنان و دیدگاه‌های علما و فقیهان و متکلمان گذشته برای زندگی امروز و نیازهای گوناگون کافی نیست.[۱۵]
۴- مواضع سیاسی
اوج فعالیت‌های نو وهابیانِ افراطی را می‌توان در انتشار عریضه‌های گوناگونی از سوی عالمان دینی، استادان دانشگاه و برخی رجال ‌سیاسی مبنی بر تقاضای اصلاحات در ساختار سیاسی و حاکمیت کشور دانست. ۴۵۳عالِم مذهبی، قاضی و استاد دانشگاه در ۱۹۹۱م عریضه‌ای منتشر کردند که به شیوه‌ای مستقیم و محکم خواستار بازگشت ارزش‌های اسلامی ‌به جامعه بودند. در این‌درخواست، ۱۲مورد اصلاحات سیاسی شامل تشکیل انجمن مشورتی، قضاوت منصفانی، توضیع دوبارۀ ثروت، پایان‌دادن به فساد و دادن حق تقدم به فقه اسلامی ‌مطرح شد.[۱۶] این‌درخواست برای حکومت تکان‌دهنده بود؛ زیرا باعث بیداری مردم می‌گشت.
در سال ۱۴۱۳ق، نیز ۱۰۷تن از عالِمان مذهبی، ائمۀ جمعه و جماعات، مبلّغان و استادان دانشگاه، اندرزنامه‏ ای را با عنوان «مذکره النصیحه»[۱۷] خطاب به ملک فهد نوشتند. این ‌سند از عریضۀ پیشین، اعتراض‌آمیزتر بود و با انتقاد از همۀ مسایل سیاسی داخلی و خارجی، اجرای جدی‌تر قوانین اسلامی ‌و تغییر ساختار سیاسی کشور را خواهان بود.
همچنین راهپیمایی زنان عربستان در ۱۹۹۰م در شهر ریاض، اعتراض دیگر نو وهابیان علیه دولت حاکم بود. این‌راهپیمایی که با ۴۰ماشین و رانندۀ زن در خیابان‌های ریاض صورت گرفت، از رژیم سعودی درخواست اجازۀ رانندگی به زنان را خواستار بودند. این‌رانندگان همگی از افراد تحصیل‌کرده بودند و مسئولیت‌های مهمی؛ مانند معلم، استاد، نویسنده و خبرنگاری داشتند.[۱۸]
سرانجام، در ۱۹۹۳م عبدالله‌بن سلیمان المسعری و عبدالله حمود التویجری، حمدبن ابراهیم الرشودی، عبدالله‌بن جبرین، عبدالله لجلالی، سلمان العوده و سفر الحوالی، کمیتۀ دفاع از حقوق مشروع را تشکیل دادند؛ اما فهد با فتوایی که از هئیت کبار علما با امضای عبدالعزیز بن‌باز گرفت، هرگونه حرکت سیاسی را ممنوع اعلام کرد.
با صدور این‌فتوا، نیروهای امنیتی عربستان‌سعودی، اعضا و بنیان‌گذاران کمیته را دستگیر کردند. عبدالله المسعری، یکی از بنیان‌گذاران کمیتۀ دفاع از حوق مشروع، توانست از عربستان سعودی خارج شود و در لندن به مبارزه ادامه دهد. او پیوسته بیانیه‌هایی در زمینۀ موضوعات مختلف منتشر می‌کرد. یکی از این بیانیه‌ها در ۱۹۹۳م به بازداشت بیش‌از هزارنفر روحانی و دانشگاهی مخالف در عربستان‌سعودی اشاره دارد. یک هفته‌نامۀ انگلیسی با درج خبر اعزام گروه‌های ترور از سوی حکومت عربستان‌سعودی برای به قتل رساندن مخالفان در انگلستان می‌نویسد:
«سازمان‌های اطلاعاتی غرب به شناسایی ارتباط میان پلیس مخفی دولت وهابی و عوامل جاسوسی اسرائیل و مراکش در این‌طرح موفق شده‌اند. محمد مسعودی(پروفسور فیزیک) و دکتر ساعد فیکوه(رییس کمیتۀ دفاع از حقوق مشروع شهروندان عربستان‌سعودی)، بیش‌از دیگران درمعرض خطر هستند. این‌دو تن از خانوادۀ فهد هستند و از پُرقدرت­ترین مخالفان حکومت به‌شمار می­آیند که از پشتیبانی مالی بی­حدوحصری نیز برخوردارند و با برخی از مراکز قدرت در عربستان‌سعودی ارتباط دارند.[۱۹]
حکومت وهابی عربستان با وجود اختلاف دیدگاه‌ها، تلاش و فعالیت‌های این‌گروه را در راستای توسعه و ترویج آیین وهابیت ارزیابی می‌کرد، و لذا تصمیم گرفت حتی از اینها حمایت مالی کند! حومت وهابی به این تصمیم رسید که هرچه وهابیان مدرن، تلاش‌های خود را در خارج از حوزه عربستان متمرکز کنند، خود حکومت عربستان، از گزند احتمالی مخالفان در امان خواهند بود. بنابراین، آشکارا و پنهانی، از آنها حمایت گستردۀ مالی می‌کرد و نیز مبلغان فراوانی را به همراه امکانات بسیار به نقاط مختلف جهان می‌فرستاد. این‌مسئله، گسترش دیدگاه‌های وهابی را در قفقاز، آسیای میانه، پاکستان، شمال‌ آفریقا و آسیای جنوب شرقی به‌همراه داشت. محور اصلی این‌فعالیت‌ها، شیعه‌ستیزی و مقابله با اندیشۀ شیعی انقلاب اسلامی‌ ایران بوده است و این‌روند تا زمان وقوع حادثۀ مشکوک ۱۱سپتامبر ادامه داشت. هرچند این‌حادثه، دیدگاه‌های جهانی را نسبت به پدیدۀ وهابیتِ مدرن تغییر داد.[۲۰]
۵- ماهیت ضدّ شیعیِ نو وهابیان
از ویژگی‌های وهابیت نخستین، ستیز با تمامی ‌فرقه‌های اسلامی ‌از جمله تشیّع است که در وهابیت مدرن، بُعد ضدشیعی آن تشدید شده است. آنچه محمدبن‌عبدالوهاب مطرح می‌کرد، نه تنها در ستیز با شیعه بود؛ بلکه همه فرقه­های اسلامی ‌را مطرود می‌دانست. در طول تاریخ اسلام، جز خوارج، فرقه دیگری که دارای این چنین گرایش خشک و واپس‌گرایانه باشد، سراغ نداریم.
بنابراین، گرایش ضدّ شیعیِ نو وهابیان، نتیجۀ فهم نادرست پیشینیان آنهاست و متأسفانه این بدفهمی ‌هنوز هم ادامه دارد. هنوز هم وهابیان درک نکرده‌اند که شیعه، فرقه‌های مختلفی دارد که برخی از آنها به‌شدت انحرافی­اند و نه تنها مورد قبول شیعۀ دوازده امامی ‌نیستند؛ بلکه مورد لعن و تکفیر نیز هستند. بهترین نمونۀ اینها غلات‌اند که فقیهان شیعه به نجاست آنها فتوا داده‌اند.
باوجود همۀ دگرگونی­ هایی که وهابیت در زمینه­های مختلف و در رابطه با مسلمانان غیروهابی ازجمله مسلمان‌‌دانستنِ فرقه­ های دیگر اسلامی ‌داشتند؛ اما بر تعصب ضدّ شیعی خود افزودند! آنان از تخریب همۀ گروه‌های دیگر اسلامی ‌(مانند گروه‌های اهل‌سنت) دست برداشتند و همۀ توان و امکانات تبلیغاتی خود را علیه شیعیان بکارگرفتند؛ گویی وهابیت کنونی رسالتی جز کوبیدن تشیّع ندارد! امروزه، تبلیغات ضدّ شیعی وهابیت با ۳-۴دهۀ پیش متفاوت است. ضرورت جلوگیری از نفوذ و گسترش فکری انقلاب ایران، باعث شد که انقلاب را یک اتفاق شیعی معرفی کنند، نه اسلامی![۲۱]
۳- جریان روشنفکران
حاکمیت در عربستان‌سعودی از سال ‌۱۹۳۲م در اختیار آل‌سعود بوده است و جامعۀ عربستان و گروه‌های اجتماعی در ساختار این‌کشور نقشی نداشته‌اند. در این‌کشور، احزاب حق فعالیت ندارند و شهروندان نه تنها حق مشارکت در عرصۀ سیاست را ندارند؛ بلکه بسیاری از گروه‌ها و شهروندان نظیر زنان و شیعیان از حقوق اجتماعی اصلی خود نیز محروم هستند و همواره مورد تبعیض واقع شده‌اند.
 اتکای دولت سعودی به درآمدهای نفتی و ایدئولوژی وهابیت، به‌منظور کسب مشروعیت و امنیت در جهت تداوم بقای رژیم سیاسی، منجر به احساسِ بی‌نیازی مقامات سعودی از مشارکت سیاسی شهروندان شده است. هرچند مشارکت و حقوق سیاسی و اجتماعی برای تمامی ‌سطوح شهروندان سعودی بی‌معنا بوده است؛ اما در این‌‌میان شیعیان و زنان درمعرضِ محرومیت و تبعیض بیشتری قرار داشته‌اند.
بااین‌وجود، در طول دو دهۀ گذشته، برخی تغییر و تحولات در سطوح داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی باعث شده، انگاره‌های پیشین درباره تداوم ثبات و قدرت حاکمیت در سعودی با تردیدهای جدی مواجه شود. تحرک اجتماعی و افزایش سطح تحصیلات و آگاهی‌های عمومی ‌در عربستان‌سعودی و به‌ویژه گسترش ارتباطات سعودی‌ها، منجر به ظهور و رشد گروه‌های اجتماعی جدیدی شده است که ساختار سیاسی و سنت‌های اجتماعی حاکم در این‌کشور را قبول ندارند و خواستار تغییرات جدی هستند. گروه‌های لیبرال‌ و روشن‌فکرانِ سعودی به عنوان مهم‌ترین گروه‌ها هستند که بررسی رابطه و نگاه آنها به ساختار قدرت در عربستان‌سعودی اهمیت پیدا کرده است.
اکنون پرسش مهم این است که این‌گروه‌ها(لیبرال‌ و روشن‌فکر) چه چالش‌هایی را برای دولت سعودی ایجاد می‌کنند؟
سه نکته درباره گروه‌های لیبرال‌ و روشن‌فکر و واکنش حاکمیت
در زیر به سه‌نکته دربارۀ مطالبات و اقدامات گروه‌های لیبرال‌ و روشن‌فکر سعودی و نیز واکنش حکومت دربرابر این‌گروه‌ها خواهیم پرداخت.
۱- مطالبات و اقدامات گروه‌های لیبرال‌ و روشن‌فکر
گروه‌های لیبرال ‌و روشن‌فکر در عربستان‌سعودی در ۲دهۀ گذشته چند مطالبه را به عنوان مطالبه‌ی اصلی خود درمقابل دولت اقتدارگرای سعودی مطرح ساخته‌اند. برخی از این‌مطالبات عبارتنداز: پایان‌دادن به تسلط مذهبِ افراط‌گرای وهابی در حیات اجتماعی و سیاسی این‌کشور، برابری در جامعۀ عربستان به‌ویژه برای زنان و اقلیت‌های مذهبی، ایجاد آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، برگزاری انتخابات آزاد در سطوح ملی و محلی، توجه به حقوق زنان و حقوق‌بشر، کاهش فساد اقتصادی و گسترش مزایای رفاهی در جامعه.
در دهه‌های اخیر، ساخت قدرت در برابر مطالبات اجتماعی آسیب‌پذیر شده و بافت فرهنگی نیز تغییر کرده است؛ بگونه‌‌ای که رویارویی بین سنت و مدرنیسم، به تغییر تعادل اجتماعی منجر شده است. جدای از گسست‌های اجتماعی‌‌‌سیاسی، تعارضات آشکار و پنهان دیگری از ابتدای تشکیل حکومت سعودی در این کشور وجود داشته است که اکنون وجهی دیگر از گسست‌های سیاسی و اجتماعی را هویدا می‌سازد.[۲۲]
عامل مؤثر دیگر، تغییر جمعیت عربستان است که جمعیتی جوان است و درخواست‌ها و مطالبات خاص خود را دارد و درحال‌ فاصله‌گرفتن از برخی سنت‌های سیاسی و اجتماعی گذشته است. بیش‌از ۴۱درصد جمعیت سعودی زیر ۱۴سال ‌هستند و ۱۸درصد نیز بین ۱۵-۲۴سال ‌سن دارند.[۲۳]
گروه اصلاح‌طلبان در بین استادان دانشگاه‌ها، روشن‌فکران،‌وکلا، روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی پا گرفته است. این افراد، پس‌از واقعۀ ۱۱سپتامبر، تلاش کردند از وضعیت جدید برای بدست‌آوردن حمایت‌های مردمی ‌و نفوذ در داخل جناح میانه‌روی خانوادۀ سلطنتی استفاده کنند. این‌‌اصلاح‌طلبانِ لیبرال ‌از سال ‌م برنامه‌هایی را مطرح کرده‌اند که هدفش آزادی‌های سیاسی بیشتر و حقوق مدنی برای زنان و مردان‌است.
در شرایط جدید منطقه‌ای، بعد از آغاز جنبش‌های مردمی، بار دیگر فعالیت‌های روشن‌فکران و گروه‌های لیبرال ‌سعودی شدت گرفت و درخواست‌هایی نوین برای تغییر و اصلاحات مطرح شد. حتی فراتر از درخواست‌ها و اعتراضات متعادل و مسالمت‌جویانه، به برخی حرکت‌های رادیکالیِ معطوف به تجزیه و دگرگونیِ اساسی در میان روشن‌فکران لیبرال ‌نیز می‌توان اشاره کرد.
در این‌خصوص، می‌توان به «الحجازی‌ها» به‌عنوان گروهی لیبرال، اما خواهان جدایی حجاز اشاره نمود. الحجازی‌ها، درتقابل با لیبرال‌مسلک‌های عربی شکل گرفتند و روشن‌فکرهایی هستند که نه تنها در مقابل مقدس‌نماییِ حاکم بر عربستان قدعلم کردند؛ بلکه به مقابله با مظاهر قدرت‌نمایی نظام حاکم، نظیر تکفیر و اجرای احکام شریعت چون اعدام و قطع عضو نیز ایستادند.
همچنین این‌گروه، تکفیر شیعیان از سوی مفتی‌های وهابی به‌شدت تقبیح می‌کنند و معتقدند زمینۀ فعالیت‌های تکفیری، به‌ویژه پس‌از جنگ خلیج فارس و تولید رو به تزایدِ نخبگان وهابی توسط دستگاه حاکم فراهم آمده است و اجازه می‌دهد آنها، به‌منظور مبارزه با آنچه از نظر وهابی‌ها ارتداد در اسلام محسوب می‌شود، برخیزند و به پاک‌سازی هرگونه تفسیری از اسلام در قالب مذهب تشیع و ضد وهابیسم اقدام کنند.[۲۴]
به عنوان نمونه، در شرایط اخیر، فعالان عربستانی، روز هفتم ماه می ‌سال ‌را «روز لیبرالیسم» و جدایی دین مردمی‌ از دین سیاسی اعلام کردند و هم‌اکنون نیز در تلاش برای پایان سلطۀ جریان مذهبی حاکم هستند. فعالان عربستانی، با اشاره به اینکه از حاکمیت دین سیاسی و افراط‌گرایی ناشی از آن خسته شده‌اند، اعلام کردند که اعلام روز لیبرالیسم، منجر به کشمکش آنان با جریان مذهبی حاکم خواهدشد. سعاد الشمری(دبیرکل سازمان لیبرالیسم عربستان) گفته است که لیبرال‌ها به اهمیت جنبش آگاهی فکری مردم، شامل مفاهیم واقعی مذهبی و جدایی دین مردمی‌ از دین سیاسی، پی برده‌اند.[۲۵]
۲- تقابل حکومت در مصاف با ‌لیبرال‌ها و روشن‌فکران
واکنش حکومت آل‌سعود به مطالبات روشن‌فکران لیبرال، دو وجه عمده داشته است:
یک، همراهی ظاهری با انجام اصلاحاتِ صوری و نمایشی که هیچ‌گونه تأثیر جدی در ساختارهای سیاسی و اجتماعی این‌کشور نداشته است؛ و دوم، مبادرت به اعمال ‌فشار و سرکوب این‌گروه‌ها که همچنان ادامه دارد.
با توجه به درخواست‌های صورت‌گرفته برای اصلاحات در ۱۹۹۲م، ملک فهد تصمیم گرفت تا به‌منظور آرام‌ساختن شرایط، اقداماتی انجام دهد. ازاین‌رو، وی فرمان تدوین قانون اساسی، تشکیل شورای مشورتی جدید و سیستم دولت محلی برای ۱۴ استان عربستان را صادر کرد. شورای مشورتی به‌عنوان مجلس بحث‌و تبادل‌نظر با ۶۰عضو منتخب از سوی ملک‌‌فهد تشکیل شد. هدف از تشکیل این‌‌شورا، بررسی ‌قوانین حکومتی، پیمان‌ها و توافقنامه‌های بین‌ُالمللی بود.
ازآنجاکه اقدامات اصلاحاتی دولت صرفاً نمایشی و برای کاهش فشارها بود و به تغییرات جدی نینجامید، می‌توان گفت، رویکرد اصلی دولت سعودی درقبال ‌فعالیت‌های این‌گروه، کنترل و محدودسازی روشن‌فکران و حتی سرکوب آنها بود. درواقع خواسته‌های روشن‌فکران، خشم جناح محافظه‌کار خانوادۀ سلطنتی و نهاد دینی رسمی‌ را برانگیخت و باعث شد، این‌افراد با محدودیت‌های فردی و امنیتی مواجه شوند. استادان دانشگاه‌ها از تدریس محروم شدند و از سفر برخی از آنان به خارج از کشور جلوگیری ‌شد و برخی نیز به زندان افتادند.
۳- چالش‌های لیبرال‌ها و روشن‌فکران برای حکومت
روشن‌فکران لیبرال ‌در عربستان‌سعودی، باتوجه به نوع مطالبات و فعالیت‌های خود و همچنین شیوه‌های واکنش دولت سعودی در قبال‌شان، به چندطریق برای حکومت سعودی چالش ایجاد می‌کنند.
اولین چالش، طرح الگوی نوینی از مشروعیت درون عربستان‌سعودی است که با الگوی سنتی حاکم زاویه دارد. روشن‌فکران، با تکیه بر مردم و حقوق شهروندی در چارچوب‌های لیبرالی، الگوی سیاسی دمکراتیک را مطرح می‌سازند.بدیهی است، طرح این‌موضوع که حاکمیت باید براساس انتخابات آزاد و تحت کنترل و نظارت مردم و شهروندان باشد، به‌صورت بنیادینی، بقای نظام سیاسی سعودی را با چالش مواجه می‌سازد.
چالش دوم، لزوم انفکاک مذهب افراط‌گرای وهابی از حیات سیاسی و اجتماعی است. روشن‌فکران سعودی معتقدند، حاکمیت وهابیان و علمای وهابی در عربستان و نفوذ آنها در ساختارهای سیاسی و اجتماعی، باعث عقب‌ماندگی شده است و لذا شهروندان از حقوق سیاسی و اجتماعی خود محروم‌اند.
چالش سوم: را می‌توان ناشی از انتقادات و اعتراضات روشن‌فکران به فساد سیاسی و اقتصادی درون حاکمیت دانست که حتی قشرهای سنتی جامعۀ عربستان را تحت‌تأثیر قرار داده است. این‌موضوع که به‌صورت منازعات درون‌خاندانی در آل‌سعود نیز نمودار می‌شود، می‌تواند ابعاد مشروعیت‌زدایی از آل‌سعود را فراتر از قشرهای جوان و نوگرا گسترش دهد و معضل حاکمیت را برای سعودی‌ها جدی کند.
 علاوه بر این، چالش مهم دیگر آن است که گروه‌های روشن‌فکران، با توجه به کانال‌ها و توانمندی‌های ارتباطی و انتشار اطلاعات و پیام‌های خود، این قابلیت را دارند که در عرصۀ منطقه‌ای و بین‌المللی نیز آل‌سعود را از منظر تشخص و اعتبار، با چالش مواجه سازند؛ موضوعی که باعث گسترش فشارها و محدودیت‌های بین‌المللی حکومت سعودی در عرصۀ جهانی می‌شود.[۲۶]
۴- جنبش «اِخوانُ‌التوحید»
دورۀ سوم وهابیت که با روی کار آمدن عبدالعزیز آغاز شد، همراه با نوعی چرخش و گذار از جریان افراطی و تندروی وهابیت به ‌سوی تساهل بود؛ زیرا در این دوره، ارتباط مستقیم وهابیت با انگلستان و آمریکا از یک­سو، و رویارویی آل‌سعود با مظاهر مدرنیسم و نوگرایی از سوی دیگر، موجب تغییر در دیدگاه‌های تُند خاندان آل‌سعود شد. برای نمونه، درحالی‌که جناح تندرو و تکفیری وهابیت، اتومبیل، تلفن و تلگراف را از شیطان می‌دانست، عبدالعزیز در جریان فتح حجاز، این‌ابزارها را برای استقرار سلطه خود مهم می‌دانست.[۲۷] باوجود این‌تحول، آل‌سعود همچنان به مکتب وهابیت نیازمند بود؛ زیرا آنچه مشروعیت آل‌سعود و حملات ویرانگر آنها را برای گسترش حاکمیت‌شان توجیه می‌کرد، شعار توحید بر پایه آموزه‌های مکتب وهابی بود. بنابراین ناچار بود در ظاهر، خود را پای‌بند به آموزه‌های وهابی نشان دهد و از ظرفیت‌های این‌مذهب نوساخته، برای پیشبرد هدف‌های خود بیشترین بهره را ببرد.
از سوی دیگر، شیوخ وهابی نیز تنها درصورتی امکان ادامه حیات داشتند که حکومت آل‌سعود پابرجا می‌ماند و باوجود انتقادهایی که به آن داشتند، چاره‌ای جز حمایت برای آنها نمانده بود.
چنین وضعیتی، آل‌سعود را در تعارضی آشکار قرار داد؛ از یک‌سو برای ایجاد حاکمیت بر شبه‌جزیره و تأسیس کشوری واحد در دنیای مدرن، نیازمند تحمل دیگران و تعامل بیشتر با دنیای خارج بود، و ازسوی‌دیگر، برای حمله به دیگر مناطق شبه‌جزیره و اشغال ‌آنها، به ایدئولوژی وهابیت نیاز داشت.
عبدالعزیز پس از تثبیت اولیه قدرت خود و فتح مناطق اطراف ریاض، به این‌نتیجه رسید که لشکر کوچک وی نمی‌تواند با توجه به گستردگی شبه‌جزیره عربستان، بر ­این‌مناطق چیره شود؛ بنابراین به فکر تشکیل سپاهی افتاد که بتواند در فتح دیگر مناطق شبه‌جزیره، مانند بخش شرقی و منطقه حجاز، آل‌سعود را یاری نماید. لشکری که با تمسک به آموزه‌های وهابی، با تمام وجود در خدمت هدف‌های وهابیان باشد. ازاین‌رو زمینه‌های تشکیل لشکری با نام اخوان التوحید را فراهم کرد.
۱- ویژگی‌های جریان اخوانُ‌‌التوحید
جریان اخوان دارای چهار ‌ویژگی بود که می‌توانست منافع آل‌سعود را تأمین کند.
۱٫۱٫ اخوان متشکل از بَدَویان صحرا‌نشین بودند که به‌علت زندگی ساده و انعطاف‌پذیر، به‌سرعت برای جنگ آماده می‌شدند و هنگام نیاز می‌توانستند تجهیز شوند.
۱٫۲٫ اخوانی‌ها بادیه‌نشینانی فقیر بودند و به‌علت شرایط جوی و اقلیمی‌ شبه‌جزیره، همواره با مشکلات مادی بسیاری دست‌وپنجه نرم می‌کردند. کمک‌های مالی و ایجاد انگیزه‌های مادی در آنها، مانند بدست‌آوردنِ غنایم و مقام، می‌توانست آنان را به‌شدت به دستگاه آل‌سعود وابسته کند.
۱٫۳٫ گروه اخوان از نظر معلومات دینی، کاملاً بی‌سواد بودند و این امر آنان را مستعد القای عقاید وهابیت می‌کرد؛ زیرا در میان آنها عالمی ‌نبود تا با عقاید انحرافی وهابیت مبارزه کند. به‌همین دلیل، برخی از پژوهشگران، بنیان‌گذاران جریان اخوان را به دو بخش تقسیم کرده‌اند: نخست، عبدالعزیز و خاندان آل‌سعود که زمینه سیاسی‌شدن و بسیج آنان را برای عملی‌کردن اهداف خود فراهم کردند؛ و دوم، مبلغان و شیوخ وهابی، مانند عبدالله‌بن محمدبن عبداللطیف(قاضی ریاض) که از خاندان محمدبن عبدالوهاب بود و شیخ عیسی و عبدالکریم مغربی که انگیزه‌های معنوی لازم را در آنها برای حمله‌های ویرانگر علیه مسلمانان ایجاد کردند.[۲۸]
۱٫۴٫ روحیه بیابانی و زندگی در شرایط دشوار و جنگ‌های پیوسته میان قبایل، از آنان افرادی بی‌‌احساس و خشن ساخته بود که برای هرمأموریتی آماده بودند و هر اشاره‌ای از سوی خاندان آل‌سعود کافی بود که منطقه زیبایی را پس از ساعتی، به ویرانه تبدیل کنند! عملکرد اخوان در حمله‌هایشان به مناطق شرقی و منطقه حجاز، به‌ویژه طائف، نشانگر چنین روحیه‌ای است.
با همه این‌امتیازها، مشکلی اساسی فراروی آل‌سعود و داعیان وهابی وجود داشت. بیابان‌نشین‌ها، زندگی مستقری نداشتند و در سراسر بیابان‌های نجد پراکنده بودند و کوچ دایمی ‌آنها برای یافتن مرتع و آب، استفاده از آنها را مشکل می‌کرد. همچنین به‌علت پراکندگی و جابه‌جایی آنها، آموزش آنان دشوار بود.
وهابیان برای این مشکل، چاره‌جویی کردند و عبدالعزیز شهرک‌هایی را با نام «هجر» برای استقرار دایمی ‌بدویان ایجادکرد. نخستین و معروف‌ترین این‌شهرک‌ها، شهرک «ارطاویه» بود. ارطاویه منطقه‌ای آباد بر سر کاروان‌هایی بود که از کویت به سوی قصیم رهسپار می‌شدند. ساکنان این هجر، بیشتر از قبیله‌مطیر(از قوی‌ترین قبیله‌های منطقه مرکزی شبه‌جزیره) بودند و پس‌از استقرار و روی‌آوردن به کشاورزی، برای خود خانه و کاشانه ساختند.[۲۹] تعداد شهرک‌ها زیاد شد تاآنجاکه پس‌از مدتی به ۱۲۰ شهرک رسید.[۳۰]
شرایط شهرک‌نشینی موجب ‌شد که وهابیان به‌راحتی بتوانند به تبلیغ و ترویج افکار و مکتب ابداعی خود بپردازند. مساجد و مدارس بسیاری در این‌شهرک‌ها فعال ‌شد و مبلّغان وهابی، تمام تلاش خود را برای آموزش بدویانی که با معارف دینی هیچ‌گونه آشنایی نداشتند، ‌بکارگرفتند. بزرگان این‌شهرک‌ها با توجه به جایگاه و نقش‌شان در اداره امور و میزان تعامل با حکومت آل‌سعود، ماهیانه مبلغی دریافت می‌کردند.
در کنار دیگر آموزه‌های وهابی، آنچه بیش‌از هرچیز در میان آنان تبلیغ می‌شد، «جهاد» با مشرکان بود. آنان در مبارزه با مشرکان(مسلمانان)، سنگ‌دل بودند و تاریخ، سرشار از جنایت‌ها و غارت‌های بی‌‌رحمانه آنان است. آنان ظاهر خود را نیز با دیگر مسلمانان متفاوت کرده بودند تا به‌گمان خودشان، از مشرکان قابل تشخیص باشند. دستار سفیدی بر سر می‌بستند؛ سبیل‌هایشان را می‌تراشیدند و ریش‌هایشان را زیاد بلند نمی‌کردند؛ محاسن خود را حنا می‌بستند و لباس‌های عربی کوتاه می‌پوشیدند و به این‌دلیل که در دوران رسول‌خداص قهوه وجود نداشت، قهوه نمی‌نوشیدند.
۲- در جنایات اخوانی‌ها
درمجموع، با نگاهی به باورها و عملکرد آنها، می‌توان آنان را خوارج متأخر جهان اسلام نامید. اخوان با کمک‌‌های آل‌سعود و فعالیت مبلغان وهابی، رفته‌رفته رشد بسیاری کرد و با پیوستن دیگر قبایل منطقه به آنها قدرت یافت. آل‌سعود در ‌سال‌های ۱۹۱۳-۱۹۲۵م بهره‌های فراوانی از برد و با کمک سپاه اخوان، سیطره خود را بر عربستان کامل کرد. ریاست اخوان بر عهده فردی به‌نام «فیصل الدویش» گذارده شد که بعدها خود به یکی از مخالفان اصلی آل‌سعود و خاندان آل‌شیخ تبدیل شد و به‌دست عبدالعزیز کشته شد.
جنایت‌های اخوان در گوشه‌وکنار شبه‌جزیره عرب، چنان گسترده بود که زبان‌زد خاص و عام شد. اخوانی‌ها در مناطقی مانند حائل، قصیم، بریده، جوف، تربه و حفر، به‌بهانه شرک، رسماً به کشتار مسلمانان پرداختند. آنان در منطقه حائل، مردم را زنده‌زنده در آتش سوزاندند وتعداد بسیاری را گردن زدند.[۳۱] ترس و وحشت چنان مردم منطقه را دربرگرفت که بیش از ۵۰هزارنفر به کشورهای عراق، سوریه و اردن مهاجرت کردند. عبدالعزیز، هرچند تعهد کرده بود که فردی را از اهالی حائل به امارت آنجا بگمارد، پس از چندی عموزاده خود، عبدالعزیزبن مساعد الجلوی را که در خشونت و جنایت شهره‌ بود! به حکومت این‌شهر گمارد.[۳۲] آنها در منطقه قصیم، در بریده بیش‌از ۵۰۰نفر را سر بریدند که برخی از آنان، از عالمان و بزرگان اهل‌سنت نیز بودند! یکی از آنان، قاضی بزرگ، شیخ ابراهیم‌بن عمر بود که عبدالعزیز از وی خواست فتوا به کفر دشمنان او دهد؛ اما وی نپذیرفت و درمقابل گفت: نمی‌توانم بگویم آنان کافرند؛ بلکه کسی کافر است که مسلمانی را نسبت کفر دهد.[۳۳] آنان گودالی کندند و او را با دست‌های بسته، داخل آن انداختند و زنده‌زنده سوزاندند و در پایان، درحالی‌که هنوز نفس می‌کشید، او را زنده‌به‌گور کردند.[۳۴] چنین وضعیتی در عنیزه نیز وجود داشت.
در منطقه احسا که محل زندگی شیعیان بود، آل‌سعود و در رأس آنان اخوان، جنایات و فجایع را از حد گذراندند. عبدالعزیز پس‌از فتح احسا دستور داد، سر بسیاری از بزرگان و مشایخ را بریدند و بر روی طبق‌های غذا قرار دادند و مردم را مجبور به خوردن این‌غذاها نمودند! در بخش‌های دیگر احسا، مانند قطیف، عقیر و جبیل، چنین جنایت‌هایی رواج یافت. عبدالله ‌بنجلوی که در خشونت و سنگ‌دلی زبان‌زد بود، به حکومت این‌منطقه برگزیده شد.[۳۵] وی درخصوص شیعه، به‌ویژه در قطیف(مرکز احسا) جنایت‌های بی‌شماری انجام داد.[۳۶] به‌دلیل ستم‌های بسیار آل‌سعود در این‌منطقه، بیش‌از یک‌میلیون‌نفر از احسا و قطیف به عراق مهاجرت کردند که بیشتر آنها در منطقه بصره و زبیر سکونت گزیدند.[۳۷] جهت اطلاع بیشتر از تاریخ تصرفات وهابیان در شبه‌جزیره به پی‌نوشت مراجعه شود.
۳- در اختلاف اخوانُ‌‌التوحید با آل‌سعود و فرجام وحشی‌گری
شاید اگر حرکتی به نام اخوان شکل نمی‌گرفت، آل‌سعود هرگز نمی‌توانست بر شبه‌جزیره تسلط یاید. چنانکه گفته شد، مکتب وهابیت تنها در سایه شمشیر و حمایت‌های انگلستان، در دوره‌های مختلف توانست به حیات خود ادامه دهد و در مرحله سوم، این اخوان بود که زمینه بقای وهابیت را با فجایع و جنایت‌های خود فراهم کرد. اخوان سپاهی بود که به هر منطقه‌ای وارد می‌شد، در پشت سر خود، ویرانی و قتل بر جای می‌گذاشت. با این‌حال، اخوان فرجام خوشی نداشت؛ زیرا هرچند آل‌سعود به عقاید وهابیت معتقد بود؛ اما جنایت‌های اخوان چنان چهره آل‌سعود را در نگاه مسلمانان کریه جلوه ‌داده‌بود که حتی دولت آل‌سعود نیز مجبور شد از اخوان اعلام انزجار کند.
مهم‌ترین اختلاف‌های اخوانی‌ها با آل‌سعود و وهابیت، در چندموضوع زیر است که درنهایت به منازعه با عبدالعزیز(حاکمیت وقت) انجامید و سران آنها بدست آل‌سعود کشته شدند.
۳٫۱٫ تبلیغ شیوخ وهابی در میان بدویان(اخوان) و نیز بی‌سوادی آنان، موجب شد که اخوان از صاحبان اندیشه وهابی پیشی بگیرند. به‌همین‌دلیل، تنها خود را مسلمان می‌دانستند و هرگونه تسامح و مصلحت‌اندیشی خاندان آل‌سعود و آل‌شیخ را حمل بر بی‌دینی و بی‌توجهی به عقاید محمدبن عبدالوهاب می‌شمردند.
۳٫۲٫ اخوانی‌ها بَدَویانی بودند که درابتدا ازنظر مالی و موقعیت اجتماعی هیچ‌گونه جایگاهی نداشتند و بدلیل حمایت‌های آل‌سعود و جنگ‌هایی که با مسلمانان داشتند، توانستند رفته‌رفته جایگاهی برای خود کسب کنند. به‌عبارت‌دیگر، جنگ و غارت، فلسفه وجودی آنها بود. لذا هنگامی ‌که مکه و مدینه تصرف شد و سیطره آل‌سعود و اندیشه وهابی بر مهم‌ترین بخش‌های شبه‌جزیره کامل شد، عبدالعزیز سیاست ایجاد ثبات در جامعه و ارتباط با همسایگان خود، مانند عراق، اردن و کویت را برای ایجاد کشوری واحد درپیش‌گرفت و این‌امر، با منافع اخوان به‌هیچ‌روی همخوانی نداشت. ازاین‌رو، اخوان بدون‌‌توجه به دستورهای عبدالعزیز، به کشورهایی مانند عراق، کویت و اردن حمله‌های بسیاری انجام داد و حتی در مقطعی خاص، به اهرمی ‌در دست انگلستان برای مهار عبدالعزیز در اجرای دستورهای انگلستان تبدیل شد!
۳٫۳٫ اخوان، پیروزی‌ها و فتوحات عبدالعزیز در شبه‌جزیره را مرهون تلاش‌های خود می‌دانستند و به‌ویژه در فتح حجاز، بر­این بودند که آنان زحمت فتح این‌مناطق را برعهده گرفته‌اند و در تقسیم قدرت، باید به‌گونه‌ای ویژه سهیم باشند؛ اما عبدالعزیز که می‌کوشید وجهه تخریب‌شده خود را در جهان اسلام و در میان اتباع شبه‌جزیره ترمیم کند، اخوان را سد راه خود می‌دید.
۳٫۴٫ قدرت‌یافتن بیشتر اخوان تهدیدی جدی برای قدرت مطلق عبدالعزیز شمرده می‏شد؛ ازاین‌رو، هرچند اخوانی‌ها می‌اندیشیدند که دست‌کم امارت طائف و مکه در دست آنان خواهدماند؛ اما عبدالعزیز پس‌از تثبیت قدرت خود، رهبران اخوان را از امارت این‌شهرها برداشت و آنان ناگزیر به شهرک‌های خود، مانند ارطاویه (فیصل الدویش) و غطغط (سلطان‌بن بجاد) بازگشتند.
۳٫۵٫ فرجام تاریکی؛ در سال‌ ۱۹۲۷م(۱۳۰۵ش)، سران اخوان یعنی فیصل الدویش، ابن‌حثلین و ابن‌بجاد در نامه‌ای، انتقادهای خود را به عبدالعزیز اعلام کردند، که برخی از آنها عبارت بود از:
سفر فیصل(فرزند عبدالعزیز) به لندن؛ استفاده از تلگراف، تلفن و اتومبیل در سرزمین‌های اسلامی؛ تعامل با اردن و عراق؛ و تسامح با خوارج(شیعه) در احسا و قطیف.
به باور اخوان، عبدالعزیز باید شیعیان را یا وادار به پذیرش اسلام (وهابیت) می‌کرد یا همه آنها را از دم تیغ می‌گذراند![۳۸]
در این‌دوران، هنوز اخوان قدرت زیادی داشتند و لذا شیوخ وهابی حجاز، فتوایی صادر کردند که در آن به سلطان سفارش کرده بود شیعیان را یا وادار به پذیرش وهابیت کند یا از سرزمین خود بیرون کند. همچنین آنان از عبدالعزیز خواستند که به شیعیان عراق اجازه بهره‌برداری از مراتع سرزمین‌های اسلامی ‌را در منطقه مرزی ندهد.[۳۹]
از این‌تاریخ، رفته‌رفته تقابل میان وهابیت و اخوان شفاف شد و دو گروه، دربرابر هم صف‌آرایی کردند. پس‌از آن، حمله‌ها و غارت‌های اخوان به شیعیان مناطق مرزی عراق و کویت ادامه یافت. این‌امر، خشم انگلیس را برانگیخت و ازسوی‌دیگر، هدف اصلی عبدالعزیز را ‌ـ‌که تشکیل دولت مرکزی بود‌ـ‌، به چالش می‌کشید.
سرانجام در مارس ۱۹۲۹م(۱۳۰۸ش) عبدالعزیز در جنگی با نام «معرکه سبله» سپاه اخوان به رهبری فیصل الدویش و ابن‌بجاد را درهم کوبید. الدویش زخم کاری برداشت و عبدالعزیز که هرگز فکر نمی‌کرد وی از این زخم، جان سالم به در برد، وی را رها کرد. اما او از مرگ نجات یافت و بار دیگر در سپتامبر همان‌سال با سپاهی که فرما‌ندهی آن‌را فرزندش عزیز‌بن فیصل الدویش برعهده داشت، با عبدالعزیز درگیر شد. در این‌جنگ نیز نیروهای اخوان درهم کوبیده شده و فرزند الدویش به‌همراه بسیاری از بزرگان قبیله مطیر کشته شدند.
پس از آن، درگیری‌های مختلفی میان فیصل الدویش و عبدالعزیز درگرفت که سرانجام فیصل ناگزیر به کویت فرار و از انگلستان درخواست کمک کرد؛[۴۰] اما انگلستان به‌دلیل نزدیکی با آل‌سعود این درخواست را نپذیرفت.[۴۱] از سوی دیگر، نیروهای اخوان برای فرار ناگزیر بودند در مرزهای عراق رفت‌وآمد کنند که با توجه به عملکرد بد آنان در این‌مناطق، مردم از آنها بیزار بودند؛ انگلستان نیز حضور آنان را در این‌مناطق، مخالف منافع خود می‌دید؛ بنابراین رفت‌و‌آمد آنان در این‌مناطق محدود شد و اخوانی‌ها ناگزیز شدند به مناطق تحت‌سلطه سعودی‌ها بازگردند.
سرانجام در اواخر ۱۹۲۹م(۱۳۰۸ش) با تبانی آل‌سعود و انگلستان، همه گروه‌های اخوانی درهم شکسته و تعداد بی‌شماری از آنها کشته شدند. رهبران اخوان نیز دستگیر شده و در زندان به قتل رسیدند.[۴۲]
۵- جریان الصحوۀُ‌الاسلامی(اخوانی)
مطلب اول اینکه جریان اخوانُ‌التوحید که در دوران عبدالعزیز شکل گرفت و ماهیتی بیشتر نظامی داشت، کاملاً با جریان «اِخوانُ­المسلمینِ» مصر متفاوت است.
مطلب دوم این است که «الصحوه» در پی تلفیق تفکر اخوانی با تفکر وهابی سعودی بوجودآمد، تا طبق سیاست مؤسسانش، پیروان در زمینه دینی از تفکر وهابی و در زمینه سیاسی از تفکر اخوانی تبعیت کنند.
البته پیش‌زمینه تشکیل «الصحوه» به تفکر سید قطب بازمی‌گردد. در زمان جمال ‌عبدالناصر، محمد قطب(برادر سید قطب) موردتعقیب قرارگرفت و به عربستان رفت و تحت‌حمایت حکومت وهابی عربستان قرارگرفت. اما محمد قطب پس‌ازمدتی متوجه شد، حاکمان عربستان نیز همچون دیگر حکومت‌ها براساس اسلام حکم نمی‌کنند. لذا با کمک از اندیشه برادرش سید قطب که اندیشه ‌ستیزجویانه‌ای با حاکمان منحرف داشت، اندیشه‌اش در عربستان تحت عنوان گرایش اخوانی با تفکر وهابی، کم‌کم در بین برخی اندیشمندان وهابی نفوذ یافت و وهابیان که تاکنون شرک را تنها متوجه برخی توده‌های مردم مسلمان و به‌جهت برخی از اعمال ‌عبادی می‌دانستند، بزودی تحت‌تأثیر اندیشه‌های او، متوجه انحراف حاکمان نیز شدند و به انتقاد از حاکمیت آل‌سعود پرداختند.
اوج مقابله این‌جریان با حاکمیت، در جنگ خلیج فارس بود که آمریکا و متحدانش برای حمله به عراق باید از خاک عربستان استفاده می‌کردند و بسیاری از علمای این‌جریان با این‌عمل مخالفت کردند. از افراد شاخص این‌جریان می‌توان ناصر عمر، محمد العریفی، سلمان العوده، و عوض القرنی و سردمدار آن یوسف قرضاوی در قطر است.
پی‌نوشت
چندنکته تاریخی در تصرف و نفوذ وهابیت بر جغرافیای شبه‌جزیره
۱- در مصاف با حجاز
بی‌شک، مهمترین منطقه شبه‌جزیره عرب، حجاز است. حجاز به‌معنی مانع، دو منطقه نجد و تهامه را ازهم جدا می‌کند و شهرهای مقدس مکه و مدینه در این‌منطقه واقع شده‌اند. دو شهر طائف و جده نیز از شهرهای مهم آن شمرده می‌شوند. حجاز، در قرن دوازدهم، در سیطره امپراطوری عثمانی بود و شرفای مکه، مشروعیت خود را از جانب خلیفه عثمانی کسب می‌کردند. در سال‌های آخر حکومت شریف مکه بود، علی‌بک(حاکم قاهره) از امپراطوری عثمانی اعلام استقلال ‌کرد و حجاز را نیز جزو سرزمین‌های تحت‌تصرف خود خواند. او در فکر تشکیل دولت عربی مستقلی بود که موفق به ایجاد آن نشد و پس‌از چندی، حجاز از سیطره مصری‌ها خارج شد.[۴۳]
پس‌از پیوند محمدبن عبدالوهاب و محمدبن سعود در درعیه، علمای حجاز به ماهیت دعوت ابن‌عبدالوهاب، به دیده شک و تردید می‌نگریستند و خواهان آشنایی بیشتر با این‌مکتب بودند؛ زیرا در آن‌زمان، مکه و مدینه کانون اصلی علم بود و محمدبن عبدالوهاب نیز خود مدتی در آنجا به تحصیل پرداخته بود. تأیید علمای حجاز می‌توانست به دعوت وهابیت اعتبار بخشد.
ازاین‌رو، ۳۰تن از علمای وهابی به مکه رفتند تا دیدگاه‌ها و مبانی اندیشه وهابی را برای علمای آنجا تشریح کرده و درضمن، زمینه اعزام وهابیان به حج را فراهم کنند. اما هنگامی ‌که این‌علما، اصول اندیشه وهابی را توضیح می‌دادند، علمای مکه همگی به این‌نتیجه رسیدند که این‌دعوت، کفرآمیز و برخلاف مبانی و اصول اسلامی ‌است. به‌همین دلیل، مسعودبن سعید(شریف مکه) دستور داد با همه منطقه‌ها در زمینه کفر وهابیان مکاتبه شود و دلایل کفر ایشان برای مردم تشریح گردد. سپس دستور داد آن ۳۰نفر به جرم کفر به زندان بروند و تنها تعداد معدودی از آنها توانستند فرارکنند و شرح ماجرا را به حاکمان درعیه بازگویند.[۴۴] پس‌از آن، به‌دستور شریف مکه، ورود حجاج نجد به‌دلیل مغایرت عقاید آنها با عقاید مسلمانان، ممنوع شد.[۴۵]
اما در دهه بعد، روابط میان وهابیان و شرفای مکه چندان بد نبود؛ زیرا منافع آنان با یکدیگر تضاد محسوسی نداشت. شرفای مکه، بیش‌ازآنکه نگران دعوت وهابیان در نجد باشند، دغدغه مبارزه با سیطره ترک‌ها و مصری‌ها بر حجاز را داشتند و این‌اندیشه، آنان‌را چندان متوجه فعالیت‌های وهابیان نمی‌کرد. افزون‌بر­این، شرفای مکه و وهابیان هردو در راستای سیاست‌های انگلستان ‌ـ‌که تضعیف امپراطوری عثمانی بود‌ـ‌، گام برمی‌داشتند. به‌ویژه آنکه انگلستان به شرفای مکه وعده داده بود که درصورت از میان‌رفتنِ خلافت عثمانی، آنان جای عثمانی‌ها را درخصوص زعامت جهان اسلام خواهندگرفت.[۴۶]
در این سال‌ها، هرچند رسماً ورود حجاج وهابی ممنوع بود، اما در این‌باره زیادسخت‌گیری نمی‌شد. بااین‌حال، عالمان و بزرگان حجاز، از همان ابتدای دعوت وهابیان، با آن مخالف بودند.[۴۷]
سرور با وهابیان روابط مناسبی داشت، اما پس‌از مرگ وی، غالب‌بن مساعد در ۱۷۹۸م شریف مکه شد. وی برخلاف سرور، با وهابیان چندین‌بار جنگ کرد. وی با لشکری مرکب از ده‌هزارنفر به نجد حمله کرد؛ اما برخی از قبیله‌ها که به وی قول همکاری داده بودند، به‌دلیل تجربه‌های گذشته درباره جنایت‌های وهابیان، وی را تنها گذاشتند و او نتوانست توفیقی بدست آورد. درمقابل، سعود، به قبایلی که قول همکاری به شریف مکه داده بودند، حمله کرد و آنان نیز از ترس، خانه‌های خود را رها کردند و به بیابان‌ها گریختند. وهابیان در این‌حمله‌ها، به غارت طایفه‌های نجد پرداختند، تاآنجاکه صدهزارگوسفند و بز و چندهزارشتر به غنیمت گرفتند.[۴۸] تااینکه سرانجام در میان آنها صلح برقرارشد. اما همان‌گونه‌که گفته شد، دولت وهابیِ دوم، دولتی زودگذر بود و پس‌ازمدتی ازمیان‌رفت، تا بار دیگر با حمایت مستقیم انگلستان، این‌فتنه سَر باز کند.
۲- در مصاف با طائف
دولت عبدالعزیز با تکیه بر حمایت‌های انگلستان توانست رفته‌رفته سلطه خود را بر مناطق مختلف شبه‌جزیره گسترش دهد؛ اما وسوسه تسلط بر حرمین شریفین، لحظه‌ای وی را رها نمی‌کرد. ازدیگرسو، انگلستان به این‌نتیجه رسیده بود که شریف‌حسین در مکه نمی‌تواند هدف‌های انگلستان را تأمین کند.[۴۹]
در سال ۱۹۲۴م(۱۳۰۳ش) عبدالعزیز با اشاره انگلستان، رهبران اخوان را به مناسبت عید قربان در ریاض گردآورد و مسئله حمله به حجاز را به‌عنوان یک تکلیف شرعی و عملی توحیدی به آنان پیشنهاد کرد.[۵۰] وی به‌دستور عبدالعزیز، ابتدا به طائف حمله کرد. اخوانی‌ها به مدت سه‌روز شهر طائف را برای خود حلال ‌کردند و در این‌مدت، هرجنایتی را که خواستند انجام دادند. بسیاری از مردم طائف فرارکردند و بقیه مردان و زنان و کودکان که در چنگال ‌اخوان گرفتار شده بودند، قتل عام شدند.
۳- در مصاف با مکه
هرچند اخوان به‌دستور و تحریک عبدالعزیز به طائف حمله کرد؛ اما هنگامی ‌که خبر جنایت‌هایش به عبدالعزیز رسید، وی در ظاهر ابراز تأسف کرد و از رفتار آنان در این‌شهر برائت جست؛ اما هرگز نمی‌توان پذیرفت که ابن‌سعود از عمل‌کردِ اخوان در طائف بی‌خبر بوده است!
پس‌از فتح طائف، زمینه برای تصرف مکه آماده بود؛ اما عبدالعزیز هنوز کاملاً به سیاست انگلستان اطمینان نداشت؛ از‌این‌رو در تصرف مکه تعلل می‌کرد و بیم داشت بریتانیا هنوز به حکومت شرفا در مکه نظر مساعد داشته باشد و با تصرف مکه، علیه او وارد جنگ شود.[۵۱] اما لشکر اخوان با اشاره انگلستان، در ۱۹۲۴م(۱۳۰۳ش) وارد مکه شد. مردم مکه که داستان‌ها و حکایت‌های جنایات اخوان را در طائف شنیده بودند، در برابر سپاه جرار ایشان، از خود مقاومتی نشان ندادند؛ بااین‌حال، اخوانی‌ها در مکه به غارت و چپاول دارایی‌های مردم پرداختند.
خالدبن لؤی امیر مکه شد و سلطان‌بن بجاد در طائف ماند.[۵۲] شخص عبدالعزیز در تصرف مکه توسط اخوان، از خود واکنشی نشان نداد؛ زیرا می‌خواست درصورت مخالفت انگلستان با فتح مکه، مسئولیت را به گردن فرماندهان اخوان بنهد. پس‌ازآنکه نمایندگان کشورهای قدرتمند، ازجمله انگلستان، از خالدبن لؤی خواستند درصورت جنگ با شرفا، مصونیت اتباع آنان محفوظ باشد، عبدالعزیز دریافت که انگلستان از عملکرد او رضایت کامل دارد؛ بنابراین به سوی مکه حرکت کرد و در ۱۹۲۴م به‌همراه لشکری مرکب از ۵هزارنفر وارد مکه شد.[۵۳]
در سال‌های ۱۹۲۵ و ۱۹۲۶م رفته‌رفته حاکمیت آل‌سعود بر مکه و مدینه کامل شد و پس‌ازآن، حکومت آل‌سعود از تهدیدهای خارجی مصون ماند.
منابع
۱- علیزاده‌موسوی، سید مهدی؛ درسنامه وهابیت، پیدایش، جریان‌ها و کارنامه، سازمان حج و زیارت، معاونت امور فرهنگی، چ‌اول، ۱۳۹۲ش.
۲- الخضر، عبدالعزیز؛ السعودیه سیره دوله ومجتمع: بیروت: شبکهالعربیه، ۲۰۱۱م.
۳- نجمی، احمدبن یحیی؛ الفتاوی الجلیه عن مناهج الدعویه: ‌مکتبه ‌الفرقان، چ‌دوم، ۱۴۲۱ق.
۴- دکمجیان، هرایر، جنبش‌های اسلامی معاصر در جهان عرب(بررسی پدیده بنیادگرایی اسلامی)، ترجمه حمید احمدی، تهران: شرکت انتشارات کیهان، ۱۳۸۳ش.
۵- برای آشنایی با اندیشه مودودی، ر.ک: سید مهدی علی­زاده‌موسوی، «بررسی اندیشه سیاسی‌کلامی ‌سید ابوالاعلی مودودی»، پایان‌نامه سطح چهار حوزه علمیه قم.
۶- سید قطب، «نشانه‌های راه»، ترجمه محمود محمودی.
۷- برای آشنایی با شخصیت و اندیشه سید قطب ر.ک: علی احمدی و محمدجاسم ساعدی، «سید قطب»، مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، ۱۳۸۶؛ و سیروس سوزنگر، «اندیشه‌های سیاسی سید قطب»، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۳ش.
۸- فاسیلیف، الکسی، «تاریخ المملکه العربیه السعودیه».
۹- سایت حوزه نمایندگی ولی فقیه در حج و زیارت.
۱۰- سایت المعرفه، «سلطان بن‌بجاد».
۱۱- کپیسزوسکی، اندرزج، عربستان سعودی: به سوی دمکراسی یا ظهور شکل تازه‌ای از اقتدارگرایی، ترجمه حمید نیکو، در شورای همکاری خلیج فارس: سیاست خارجی و روندهای داخلی، تدوین و گردآوری محمود واعظی و علی‌اکبر اسدی، تهران، مجمع تشخیص مصلحت نظام، مرکز تحقیقات استراتژیک، ۱۳۸۹ش.
و مقالاتی در سایت‌های وهابیت دات‌کام، برهان، ولی‌عصر، یالثارات، و... .
[۱]. سید مهدی علیزاده‌موسوی، درسنامه وهابیت، پیدایش، جریان‌ها و کارنامه، ص۴۳۱٫
[۲]. اگر در اینترنت واژه «مفاسد آل‌سعود» جستجو شود، انبوهی از مستندات با تصویر در دسترس خواهدبود.
[۳]. وی به‌علت گستردگی اسنادی که در این‌زمینه اشاره دارد، به جولیان آسانژ النجدی معروف شده است. آسانژ کسی بود که در سایت ویکی لیکس، هزاران سند محرمانه را افشا نمود.
[۴]. www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=khabar&id=762
[۵]. برای آشنایی بیشتر با فعالیت‌های این سازمان، ر.ک:             www.vahhabiyat.com/showdata.aspx?dataid=5498&siteid=1
[۶]. ربیع‌بن هادی‌بن محمدعمیر مدخلی، از قبیل مداخله در اواخر سال ۱۳۵۱ق، در روستای جرادیه که در غرب شهر صامطه در عربستان‌سعودی واقع شده است، به دنیا آمد. او از هشت‌سالگی به تحصیل علم پرداخت. در ۱۳۸۱ق، هم‌زمان با افتتاح دانشگاه اسلامی در مدینه منوره در آن‌دانشگاه به مدت چهارسال در کلاس اساتیدی مچون عبدالعزیز بن‌باز، محمد ناصر الدینالبانی، محمدامین شنقیطو شرکت کرد. سپس وارد سطوح عالیه شد و در ۱۴۰۰ق با مدرک دکترا در رشته حدیث از دانشگاه ملک‌عبدالعزیز در مکه فارغ‌ُالتحصیل شد و تاکنون در همان دانشگاه به تدریس در رشته حدیث مشغول است.
[۷]. عبدالعزیز الخضر، السعودیه سیره دوله و مجتمع: بیروت: شبکه العربیه، ۲۰۱۱م، ص۱۷۷٫
[۸]. احمدبن یحیی نجمی، الفتاوی الجلیه عن مناهج الدعویه: مکتبه الفرقان، چ‌دوم، ۱۴۲۱ق، ص۵۳٫
[۹]. درباره چگونگی شکل‌گیری نظام سیاسی عربستان، نک: فوبلیکویک و دیگران، تاریخ معاصر کشورهای عربی، برگردان: محمدحسین روحانی، تهران، توس، ۱۳۷۶، ص۱۶۵-۲۰۶٫
[۱۰]. نک: وهابیان، ص۳۷۵٫
[۱۱].تاریخ معاصر کشورهای عربی، ص۲۰۴ و ۲۰۵٫
[۱۲]. فیصل‌بن عبدالعزیز، از ۱۹۱۹م، وزیر امور خارجه عربستان شد و در سال­های ۱۹۵۳-۱۹۶۲ قائم‌مقام حجاز بود و در ۱۹۵۳م به ولیعهدی رسید. وی در ۱۹۴۶م سلطان شد و در توطئه سوء قصد در ۱۹۷۵م به قتل رسید. نک: رابرت لیس، سرزمین سلاطین، برگردان: فیروزه خلعت‌بری، تهران: شباویز، ۱۳۷۶، چ۳، ص۷۹۳ و ۷۹۴٫
[۱۳]. نک: داود آقایی، سیاست و حکومت در عربستان‌سعودی، تهران: نشر کتاب سیاست، ۱۳۶۸، چ۱، ص۴۱-۴۸٫
[۱۴]. نک: ابراهیم برزگر، تحولات سیاسی‌اجتماعی عربستان‌سعودی، فصلنامه خاورمیانه، مرکز پژوهاش‌های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه، ش۴، سال دوم، ش۱، ص۱۴۰ و ۱۴۴٫
[۱۵]. این سخنان معمولاً در گوشه و کنار مطبوعات و حتی آنهایی که در داخل کشور عربستان منتشر می شود؛ مانند روزنامه المدینه و نیز لابه‌لای کتاب‌های نسل جدید وهابیان یافت می‌شود. نک: احمدعلی خسروی، بررسی وهابیت و ریشه‌های تاریخ وهابیگری، قم: انتشارات تحسین، ۱۳۸۰، چ۱، ص۱۴۷-۱۴۸٫
[۱۶]. گوون او کروهلیک، شبکه‌های مخالف؛ اسلام‌گرایی و اصلاحات در عربستان. برگردان: پروانه حکیم‌جوادی، فصلنامه خاورمیانه، ضمیمه ش۳۲، سال۹، ش۴، ۱۳۸۱، ص۵۰٫
[۱۷]. متن کامل اندرزنامه را می­توانید در «ماهنامه بقیع» تحت عنوان اندرزنامه سیاسی خطاب به شاه‌فهد مطالعه کنید؛ ماهنامه بقیع، ش۷۰، ۱۳۷۱، ص۲۶-۳۱؛ ش۷۲٫ ص۲۷-۳۱؛ ش۷۳، ص۲۸-۳۱؛ ش۷۴، ص۲۷-۳۱ و ش۷۵، ص۲۸-۳۳٫
[۱۸]. «ارگان جامعه روحانیت مبارز جزیره‌العرب»، ماهنامه بقیع، سال پنجم، ش۵۵، ۱۴۱۱ق، ص۳۴٫
[۱۹]. نک: تحولات سیاسی و اجتماعی عربستان‌سعودی، فصلنامه خاورمیانه، ش۴، ص۱۴۶-۱۴۷٫
[۲۰]. نک: عباس نجفی‌فیروزجانی، «بنیاد فکری القاعده و وهابیت»، مجله راهبرد، مرکز تحقیقات استراتژیک، ۱۳۸۲، ش۲۷، ص۲۵۴-۲۵۵٫
[۲۱]. نک: سیاست و حکومت در عربستان سعودی، ص۴۹-۵۸٫
[۲۲]. عربستان‌سعودی در برابر اصلاحات، ۶ اسفند                   www.asnoor.ir/Public/Articles/ViewArticles.aspx?Code=188271
[۲۳]. www.ameinfo.com
[۲۴]. گزارشی از عملکرد جریان‌های معارض اهل‌تسنن در عربستان‌سعودی، ۲۱خرداد ۱۳۹۱، نک: www. yalasarat.com/vdcev
[۲۵]. لیبرال‌ها و روشن‌فکران عربستان: از افراط‌گرایی جریان حاکم خسته شده‌ایم، ۱۵اردیبهشت ۱۳۹۱، قابل دسترسی در جستجوی سایت قطره نیوز.
[۲۶]. علی‌اکبر اسدی؛ مقاله: «روشن‌فکران؛ تشدید بحران نفوذ آل‌سعود»، borhan.ir/NSite/FullStory/HTM/?Id=4264
[۲۷]. H.St-J.B. Philby, "Saudi Arabia" p. 3052
[۲۸]. الکسی فاسیلیف، «تاریخ المملکه العربیه السعودیه»، ص۲۹۵٫
[۲۹]. همان، ص۲۹۷٫
[۳۰]. همان، ص۲۹۵٫
[۳۱]. ناصر السعید، «تاریخ آل‌سعود»، ص۱۰۴-۱۰۵٫ ناصر السعید که خود از اهالی «حائل» بود، برخی قربانیان منطقه حائل را با نام و مشخصات ذکر می‌کند. وی از زنده سوزانده‌شدن ۱۶۰نفر در یک‌جا و سوزاندن ۴۷نفر در جایی دیگر گزارش می‌دهد و مجموع قربانیان دوره سوم حکومت آل‌سعود را ۴۰۰هزارنفر برآورد می‌کند که به نظر اغراق‌آمیز است.
[۳۲]. ناصر السعید، «تاریخ آل‌سعود»، ص ۱۰۶-۱۰۷٫
[۳۳]. لا یمکن أن اقول إنّهم کفره والذین یقول من کفر مؤمناً فقد کفر ... .
[۳۴]. همان، ص۱۳۹٫
[۳۵]. همان، ص۱۴۳-۱۴۵٫
[۳۶]. الکسی فاسیلیف، «تاریخ المملکه العربیه السعودی»، ص۳۰۱٫
[۳۷]. ناصر السعید، «تاریخ آل‌سعود»، ص۱۴۷٫
[۳۸]. حافظ وهبه، «جزیره العرب فی قرن العشرین»، ص۲۹۰ ؛ سعودبن هذلول، «تاریخ ملوک آل‌سعود»، ص۱۸۵-۱۸۶٫
[۳۹]. سعودبن هذلول، «تاریخ ملوک آل‌سعود»، ص۱۸۸-۱۸۹٫
[۴۰]. الکسی فاسیلیف، «تاریخ المملکه العربیه السعودی»، ص۳۶۸٫
[۴۱]. فیصل که خود زمانی عبدالعزیز را درباره ارتباط با اجانب مؤاخذه می‌کرد، خود به انگلیسی‌ها متوسل شد. به‌نظر می‌رسد، فیصل در پی پیمودن همان راهی بود که عبدالعزیز پس از فرار از منطقه نجد به کویت طی کرده بود. به‌عبارت‌دیگر، فیصل نیز دریافته بود که تنها راه رشد اندیشه افراطی، همانند وهابیت، وابستگی به قدرت‌های خارجی است که به‌دنبال منافع خود هستند.
[۴۲]. دکتر سید مهدی علیزاده‌موسوی، درسنامه وهابیت، پیدایش، جریان‌ها و کارنامه، سازمان حج و زیارت، معاونت امورفرهنگی، چ‌اول،۱۳۹۲، ص۳۸۷-۴۲۱٫
[۴۳]. J.L. Burckhardt, "Travels in Arabia, p412.
[۴۴]. احمد زینی‌دحلان، «خلاصه الکلام فی بیان امراء البلدالحرام»، ص۲۲۸؛ الکسی فاسیلیف، «تاریخ المملکه العربیه السعودیه»، ص۱۲۶٫
[۴۵]. عثمان­بن عبدالله ابن‌بشر، «عنوان المجد فی تاریخ النجد»، ج۱، ص۵۹٫
[۴۶]. ر.ک: همین کتاب، فصل پانزدهم، وهابیت و استعمار انگلستان.
[۴۷]. همان.
[۴۸]. عثمان‌بن عبدالله ابن‌بشر، «عنوان المجد فی تاریخ النجد»، ج۱، ص۲۳۶-۲۳۷٫
[۴۹]. برای آشنایی با اهداف انگلستان در انتخاب وهابیان، ر.ک: همین جلد، فصل۱۵٫
[۵۰]. سعودبن هذلول، «تاریخ ملوک آل‌سعود»، ص۱۵۳٫
[۵۱]. همان، ص ۱۶۶ تا ۱۶۷٫
[۵۲]. همان، ص ۱۵۴ تا ۱۵۵٫
[۵۳]. همان، ص۱۶۳ تا ۱۶۴٫