درس بیستم:نقد و بررسی دیدگاه وهابیت در برگزاری اعیاد و عزاداری
مقدمه
یکی از عوامل مهم و تعیین‌کننده در تقویت‌ ایمان و تثبیت ارزش‌های معنوی و ‌بنیادهای اخلاقی، یادآوری خاطرۀ انبیا، اولیا، شهدا، صدیقین و رهروان راستین مکتب انبیا است. این‌یادکرد، انسان را درجهتِ اقتدا به آنها و رهرَوی در مسیر تکامل یاری می‌کند. قرآن‌کریم می‌فرماید:
«أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ»؛ «آنها (پیامبران) کسانی هستند که خدا هدایت‌شان کرده است؛ پس به هدایت آنها اقتدا کن.»
قرآن‌کریم در ‌آیات متعددی به پیامبر خود دستور می‌دهد که انبیای گذشته و ‌بندگان صالح خدا را همواره به یاد بیاورد تا باعث قوّت قلب او باشد‌: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیّاً»؛ «در کتاب، ابراهیم را به یاد بیاور که او راستگو و پیامبر بود.»
«وَاذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی‌اْلأَیْدِی وَاْلأَبْصارِ»؛ «و به یاد بیاور‌ بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را که صاحبان‌ قدرت و بصیرت بودند.»
«وَاذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَالْیَسَعَ وَذَا الْکِفْلِ وَکُلٌّ مِنَ اْلأَخْیارِ»؛ «و به یاد آور اسماعیل و یسع و ذوالکفل را که همه از نیکان بودند.»
خداوند به حضرت موسی دستور می‌دهد که روزهای خدا را به یاد قوم ‌بنی‌اسراییل بیندازد و توجه آنها را به آن‌روزها جلب کند‌: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسی بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَذَکِّرْهُمْ بِأَیّامِ‌اللهِ»؛[۱] «همانا موسی را با‌ آیات خود فرستادیم که قوم خود را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون کن و روزهای خدا را به یاد آنها بیاور.»
به گفتۀ مفسران، منظور از ایامُ‌الله روزهایی است که خداوند در آن‌روزها به‌ بنی‌اسراییل نعمت‌های مهمی ‌داده است‌؛ مانند نجات آنها از دست فرعون، نزولِ منّ‌وسَلوی و شکافته‌شدنِ دریا برای آنها و از‌این‌قبیل، و همچنین روزهایی که بر اقوام پیشین مانند قوم نوح و عاد و ثمود گذشته و حوادث مهمی‌ که در آن اتفاق افتاده است.
روز تولّد یا بعثت یا وفات پیامبر گرامی‌اسلام(ص) و نیز روزهای تولد یا وفات اولیاء‌الله، روزهایی هستند که سرنوشت انسان‌ها را تحت‌تأثیر خود قرار داده است و لذا یادآوری آنها، یادآوریِ ایامُ‌الله است. بنابراین اگر در سال‌روزِ تولد یا وفات پیامبر و اولیای الهی مجلسی ترتیب داده شود تا مؤمنین آن‌وقایع را یادآوری کنند و خاطرۀ پیامبر یا ولیّ‌خدا را گرامی‌ بدارند و به ذکر فضایل و مناقب او بپردازند، امری مشروع انجام گرفته و دستور خداوند که به یادآوری ایامُ‌الله امر کرده، عملی شده است.
همچنین مجالس عید و عزای یادشده، ضمن آنکه آثار تربیتی فراوان دارد، متضمن تجدید پیمان با آرمان‌های الهی نیز هست. اما وهابیان برگزاری جشن در میلاد انبیا و اولیا خصوصاً نبی مکرم اسلام، و اقامۀ مجالس عزا و عزاداری برای اهل‌بیت را بدعت و منکر می‌دانند. این‌درس به واکاوی مدعایِ وهابیت در باب برگزاری جشن‌ها و عزاداری و نقد دیدگاه آنها می‌پردازد.
۱- مدعای وهابیت دربارۀ برگزاری جشن‌ها
ابن‌تیمیه می‌گوید: «برگزاری مراسم جشن و عید در روز ولادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) بدعتی بی‌پایه و اساس است. پیشینیان، نه اهل‌بیت و نه دیگران، میلاد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) را عید نمی‌گرفتند و در‌این روز، مراسم شادمانی برگزار نمی‌کردند؛ بلکه مسیحیان در روز ولادت حضرت عیسی(ع) و نیز یهودیان براساسِ آیین خود، به چنین‌اعمالی دست می‌زنند. برخی از مسلمانان به پیروی از مسیحیان و یا برای اظهار محبت، علاقه و احترام به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) ولادتش را جشن می‌گیرند؛ درحالی‌که گذشتگان چنین کاری نمی‌کردند. اگر برگزاری جشن در روز ولادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) کار نیک و پسندیده‌ای بود، پیشینیان در اقدام به آن سزاوارتر بودند.»[۲]
محمد حامد الفقی نیز می‌گوید: «جشن مولودی و یادبود که در همه کشورهای اسلامی ‌به نام اولیای الهی برگزار می‌شود، نوعی پرستش و تعظیم آنان به‌شمار می‌رود.»[۳]
البانی نیز چنین می‌گوید: «هرچیزی که بعد از وفات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) خصوصاً بعد سه‌قرن اول که مشهود به خیریت هستند، ایجاد شود، یقیناً از محدثات امور و بدعت است و هر محدَثی بدعت است و هربدعتی نیز ضلالت و هرضلالتی در آتش است. از طرفی اجماع وجود دارد که احتفال(در میلاد پیامبراکرم) امر حادثی است که در زمان پیامبر و قرون سه‌گانۀ بعد وجود نداشته است.»[۴]
صالح‌بن فوزان در پاسخ به سؤال دربارۀ احتفال می‌نویسد: «احتفال، بدعتی است که اصلی در کتاب و سنت و عمل سلف صالح بر آن نیست و بعداز قرن چهارم توسط فاطمیانِ شیعه احداث شده است.»[۵]
شیخ بن‌باز نیز احتفال را بدعت می‌داند و خلاصۀ عبارتش چنین است: «دلیلی در شرع برای برگزاری مراسم میلاد وارد نشده است، چه میلاد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) و چه غیر ایشان. پس آنچه ما از شرع می‌دانیم این است که احتفالات در موالید بدون‌‌شک بدعت است؛ چراکه رسول‌خدا(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) و اصحاب و خلفای ایشان چنین انجام ندادند و ما از ترک ایشان یقین می‌کنیم که این‌عمل از شرع نیست.»[۶]
۲- مدعای وهابیت دربارۀ برگزاری مجالس عزاداری
ابن‌تیمیه: «از حماقت‌های رافضه، اقامۀ عزا و نوحه‌خوانی برای کسانی است که در سال‌های قبل کشته شده‌اند.»[۷]
شیطان به سبب قتل حسین(ع) در بین مردم دو بدعت ایجاد کرده است: بدعت حزن و نوحه در روز عاشوراء، و آنچه منجر به سبِّ سلف و لعنت ایشان شده است.»[۸]
محمد‌بن عبدالوهاب: «از قبایح رافضه، این است که روز قتل حسین را ماتم قراداده‌اند و ترک زینت می‌کنند و اظهار حزن می‌کنند و... .»[۹]
۲٫۱٫ نقد مدعای وهابیت در باب جشن و عزاداری
در پاسخ به ادعای وهابیت، اول به بررسی معنا و مقصود از بدعت؛ و سپس به اثبات مشروعیت و مطلوبیت بزرگداشت بزرگان می‌پردازیم
۲٫۱٫۱٫  مفهوم‌شناسیِ بدعت
بدعت در لغت به‌معنی کار نو و بی‌سابقه‌ای است که بیان‌گر نوعی حسن و کمال در فاعل باشد. در اصطلاح نیز بدعت، آن است که انسان چیزی را که جزو شریعت نیست، به آن نسبت دهد: (إدْخالُ ما لَیْسَ مِنَ الدِّینِ فی الدینِ). بدعت‌گذاری در دین از گناهان کبیره است و در حرمت آن هیچ‌تردیدی نیست. پیامبراکرم(ص) فرمود: «کلُُّ بِدْعَهِ ضَلالَهٌ، وَکُلُّ ضَلالَه فِی النّار.»[۱۰] نکتۀ مهم در مسئلۀ بدعت، این است که مفهومِ بدعت باید به‌صورتی روشن تبیین شود تا بدعت از غیر آن تمیز داده شود. در‌ این‌زمینه، برای درک حقیقت بدعت، بایستی به دو مطلب توجه نمود:
اول؛ بدعت، نوعی تصرف در دین، از طریق افزودن یا کاستن شریعت است.‌ بنابراین، نوآوری‌هایی که ربطی به دین و شریعت ندارند و بلکه به‌عنوان یک مسئلۀ عرفی و عادی انجام می‌گیرند، بدعت نخواهدبود. مثلاً بشر از نظر مسکن و پوشاک و دیگر وسایل زندگی همواره دست به نوآوری‌هایی می‌زند. بدیهی است همۀ‌اینها یک نوع بدعت (به‌معنی نورآوری) هست؛ اما ارتباطی به مسئلۀ بدعت در شرع ندارد. تنها، حلال‌بودنِ آنها و استفاده از آنها، مشروط به ‌این است که مخالف با احکام و موازین شرع نباشد؛
دوم؛ اساس بدعت در شرع به‌ این‌نکته باز می‌گردد که چیزی را به‌عنوان یک امر شرعی بکار برند؛ درحالی‌که برای مشروعیت آن، اصل یا ضابطه‌ای در شرع وجود نداشته باشد. اما هرگاه کاری را که انسان به‌عنوان یک عمل دینی انجام می‌دهد، دلیل شرعی‌ای (به صورت خاص و عام) بر مشروعیت آن وجود داشته باشد، آن‌عمل بدعت نخواهدبود.
بنابراین، هرگاه عملی را که به شرع نسبت می‌دهیم مستند به دلیلی خاص یا ضابطه‌ای کلی در شرع باشد، مسلّماً بدعت نخواهدبود. در ادامه به ادلۀ مشروعیت این اعمال می‌پردازیم.
۲٫۱٫۲٫  ادلۀ مشروعیت
شواهد متعددی در روایات و آیات، دال بر مشروعیت و جوازِ بزرگداشت اشخاص و ایام وجود دارد که هرکدام‌شان مؤید مشروعیت احتفال و عزاداری هستند. در ادامه به برخی از این‌موارد اشاره می‌کنیم.
ادلۀ مشروعیت بزرگداشت بزرگان را می‌توان در دو بخش خاص و عام مطرح کرد.
دلیل عام؛ در روایات متعددی محبت رسول‌ گرامی‌ اسلام، به‌عنوان إکمال ایمانِ مؤمن بیان شده است. پیامبراکرم(ص) می‌فرماید: «کسی از شما ایمان ندارد؛ مگر اینکه من را بیشتر از والدین و فرزندان خود دوست بدارد.»[۱۱] در آیۀ قرآن نیز مودّت فی‌القربی، مزد رسالت نبی مکرم اسلام قرار گرفته است.[۱۲]
بدیهی است، از مهم‌ترین افعالی که از روی محبت انجام می‌شود، برگزاری مجلس به مناسبت ولادت یا وفات ایشان است.
دلیل خاص؛ برای هرکدام از بحث احتفال و عزاداری ادلۀ جداگانه‌ای وجود دارد که به آنها خواهیم پرداخت.
احتفال به‌معنای برگزاری مجلس در میلاد انبیا و اولیا است و علت اصلی برگزاری، زنده‌نگه‌داشتنِ نام و یاد ایشان بین مردم است. در ادامه، به برسی آیات و روایات مربوطه می‌پردازیم.
۲٫۱٫۲٫۱٫   آیات بزرگداشت
بسیاری معتقدند بیشتر آیاتی که دربارۀ مناسک حج در قرآن آمده، به نوعی بزرگداشتِ یاد انبیا و اولیا است. به‌طورمثال، خداوند در قرآن می‌فرماید:
آیۀ اول؛ «وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهیمَ مُصَلًّی»؛[۱۳] «و (براى تجدید خاطره) از مقام ابراهیم، عبادتگاهى براى خود انتخاب کنید.»
در صحیح بخاری در این‌باره روایتی آمده است که خلاصه‌اش این است: «هنگامی ‌که ابراهیم و اسماعیل، خانۀ کعبه ر‌ا بنا می‌کردند، اسماعیل سنگ می‌آورد و ابراهیم‌بنا می‌کرد تا اینکه دیوار بلندی یافت و ابراهیم از جابجاییِ سنگ‌ها ناتوان شد، پس بر روی سنگ مقام‌ ایستاد و اسماعیل سنگ‌ها را به دست او می‌داد.»[۱۴]
خداوند مردمان را فرمان داده تا از قدمگاه ابراهیم در بیت‌اللَّه‌الحرام تبرک جویند و از آن‌نمازگاه برگیرند تا یاد ابراهیم(ع) زنده و جاوید گردد، و هیچ‌اثری از شرکِ به خدا هم در آن نیست.»[۱۵]
آیۀ دوم؛ قرآن‌مجید بر کسانی که پیامبر اسلام را گرامی ‌می‏دارند نیز ارج می‏گزارد و می‌فرماید: «فَالَّذینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَاتَبَعُوا النُّورَ الَّذِی اُنزِلَ مَعَهُ اُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»،[۱۶] «آنان‌‌که به پیامبر ‌ایمان آوردند و او را گرامی‌داشته، یاریش کردند و از نوری که (قرآن) به او فرستاده شده است پیروی کنند، رستگارانند.»
جمله‏ هایی که در ‌این‌‌آیه وارد شده است؛ عبارتند از: آمنوا به؛ عَزَّروه؛ نصروه؛ واتَّبعوا النّور. به‌طورمسلم جمله‏های: آمنوا به، نصروه، واتَّبعوا النور و نیز جملۀ عزَّروه که به‌معنای تعظیم و تکریم است، مخصوص زمان پیامبر نیست و یاد ایشان پیوسته باید مورد احترام و تعظیم باشد؛ بهمین‌دلیل تشکیل مجالسِ یادبود در روزهای بعثت و ولادت، القای خطابه و سخنرانی وقرائت اشعار سازنده، مصداق روشن وعزّروه است.»[۱۷]
آیۀ سوم؛ حضرت عیسی(علیه‌السلام) از خداوندبزرگ، مائدۀ آسمانی می‏طلبد و روز نزول آن‌را روز عید معرفی می‏کند و می‏فرماید: «رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائدَهً مَنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عیداً لِأوََّلِنا وَآخِرنا وَآیهً مِنْکَ وَارْزُقْنا وَاَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ»؛[۱۸] «پروردگارا! از آسمان مائده‏ اى بر ما بفرست! تا براى اول و آخر ما، عیدى باشد، و نشانه‏ اى از تو و به ما روزى ده! تو بهترین روزى‌دهندگانى.»
اکنون می‌پرسیم آیا ارزش وجود پیامبر گرامی ‌کمتر از یک مائدۀ آسمانی است که عیسی(ع) روز نزول آن‌را، عید اعلام می‏دارد؟! بدیهی است عیدگرفتنِ آن‌روز بخاطر ‌این بود که مائده آیتِ الهی بود، و اینجا نیز پیامبراکرم(ص) بزرگترین ‌آیت الهی است.[۱۹]
۲٫۱٫۲٫۲٫   روایات بزرگداشت در منابع اهل‌سنت
در کتب روایی اهل‌سنت نیز در مشروعیت بزرگداشتِ انبیا و اولیا، روایات زیادی وارد شده است. در زیر به دو نمونه  اشاره می‌کنیم.
روایت اول؛ مسلم در صحیحش از ابی‌قتاده نقل می‏کند: «إنّ رسول‌اللَّه(ص) سئل عن صوم یوم الإثنین قال: "ذلک یوم ولدت فیه ویوم بعثت او أنزل عَلیّ فیه"»؛ «همانا از رسول‌خدا(ص) در مورد علّت استحباب روزۀ روز دوشنبه سؤال شد. فرمود: "بدان‌جهت است که من در آن‌روز متولد شده و روزی است که مبعوث شدم و قرآن بر من نازل شد.»[۲۰]
روایت دوم؛ بیهقی از انس نقل می‏کند: «أنّ النبی(‏ص) عقّ عن نفسه بعد النبوّه، مع إنّه قد ورد أنّ جدّه عبدالمطلب عقّ عنه فی سابع ولادته.»؛[۲۱] «پیامبر(ص) پس‌از نبوّتش از طرف خود گوسفندی را عقیقه کرد، با آنکه در روایات وارد شده که جدش عبدالمطلب برای پیامبر در روز هفتم ولادتش گوسفندی را عقیقه کرده بود.»
سیوطی می‏گوید: «عقیقه دو بار تکرار نمی‏شود، لذا باید ‌این‌عمل پیامبر(ص) را بر‌این حمل کنیم که پیامبر به سبب اظهار تشکر از خداوند به ‌این‌‏علت که او را آفریده و او را رحمتی برای عالمیان قرار داده است، عقیقه کرد. همان‌گونه که آن‌حضرت بر خود درود می‏فرستاد و به‌همین‌خاطر مستحب است که ما هم به جهت شکرگزاری به درگاه الهی، در روز ولادتش اجتماع کرده و با اطعام‌دادن و امثال ‌این‌امور که جنبه تقرّبی دارد و اظهار شادمانی شکر خدا را اظهار نماییم.»[۲۲]
۲٫۱٫۳٫  بررسی روایات در باب عزاداری
همان‌طورکه گذشت عزاداری نوعی احترام و ‌نگاهداشتِ یاد افراد است؛ بویژه اگر آن افراد دارای مقام و منزلت و ویژگی خاصی باشند، مثل نبوت و وصایت و ولایت و... .
وهابیان عزاداری و گریه بر مردگان را بدعت دانسته و آن‌را منکر به‌شمار می‌آورند؛ درحالی‌که ادلۀ متعددی از قرآن و روایات در اثبات عزاداری وجود دارد. در ادامه به برخی روایات این‌موضوع اشاره می‌کنیم.
۲٫۱٫۳٫۱٫   توصیه بر گریه
گریستن بر درگذشتگان و عزاداری بر‌ایشان امری برخاسته از احساس است و هر مصیبت‌زده‌ای را به سمت خود می‌کشاند. پیامبراکرم(ص) چنین امری را سزاوار و شایسته می‌دانست و بر گریه‌کردن توصیه می‌فرمود.
الف؛ اسامه‌بن زید می‌گوید:
«روزی فرزند دختر پیامبر درگذشت، دختر غم‌دیدۀ آن‌حضرت، ‌این‌واقعه را به پدر خبر داد و از ‌ایشان درخواست حضور نمود. رسول‌خدا(ص) نیز به‌همراه سعد‌بن عباده، معاذ‌بن جبل، ابی‌بن کعب، زید‌بن ثابت و جمعی از یاران به منزل دختر غم‌دیدۀ خویش رفت. پیامبر مهربان، کودک را در بغل گرفت و به‌شدت گریست و اشکان مبارک سرازیر گشت. سعد با مشاهدۀ گریۀ پیامبر باتعجب پرسید: چرا گریه می‌کنید؟! رسول‌خدا(ص) در پاسخ چنین فرمود: «رحمه یجعلها فیقلوب عباده، انما یرحم اللَّه من عباده الرحماء»؛ «ترحم بر‌ این کودک است که خداوند در دل ‌بندگان خود رحمت قرار می‌دهد، و خداوند ‌بندگان رحیم خود را مورد رحمت قرار می‌دهد.»[۲۳]
ب. پس از پایان نبرد اُحد رسول‌اکرم(ص) راهی شهر مدینه شد، در آن‌هنگام زنان انصار در سوگ شهدای خویش می‌گریستند. پیامبر با شنیدن مویۀ عزاداران، از شهادت و غربت عمویش حمزه یاد کرد و فرمود: «و لکن حمزه لا بواکی له؛ اما عمویم حمزه گریه کننده‌ای ندارد.» پیامبر پس از اندکی استراحت، صدای نالۀ زنان انصار را شنیدند که برای حمزه می‌گریستند.
ابن عبدالبر می‌گوید: تا به امروز زنان انصار پیش از گریه بر مردگان خویش، نخست بر حمزه می‌گریند.[۲۴]
ج. همچنین پس از کشته‌شدنِ جعفر پسر ابی‌طالب در نبرد موته، پیامبر به خانۀ او رفت و با حضورش تسلّیِ دل خاندان او گردید. آن‌حضرت به هنگام خروج چنین فرمود: «علی مثل جعفر فلتبکِ البواکی»؛ «سزاوار است بر مثل جعفر گریستن، پس گریه‌کنندگان بر همچون جعفر بگریند.»[۲۵]
د. به گفتۀ مورخان، «روزی رسول‌خدا(ص) در تشییع جنازۀ یکی از مسلمانان حضور یافت و عمَر نیز همراه ایشان بود. عمر تا صدای گریۀ زنان را شنید برآشفت و آنان را از گریستن نهی کرد. رسول‌خدا(ص) رو به او کرد و فرمود: «یا عمر! دعهُنَّ، فإنَّ العینَ دامعهٌ والنفس مصابه والعهد قریب؛ ‌ای عمر! کاری به آنان نداشته باش و بگذار بگریند. همانا چشم گریان است و نفس مصیبت‌‌زده، و پیوند با تازه‌درگذشته بسیارنزدیک است.»[۲۶]
۲٫۱٫۳٫۲٫   سیرۀ رسول‌الله(ص)
الف. گریه بر عبدالمطلب
پس از درگذشت عبدالمطلب، پیامبراکرم(ص) بر جد عزیزش گریست. اُمّ‌ایمن می‌گوید: «أَنا رأیت رسول‌اللَّه یمشی تحت سریره و هو یبکی»؛ «من پیامبر را دیدم که در پی جنازۀ عبدالمطلب راه می‌رفت درحالی‌که می‌گریست.»[۲۷]
ب. گریه بر ابوطالب
حضرت علی(ع) می‌فرماید: چون خبر رحلت پدرم ابوطالب را به پیامبر دادم، ‌ایشان گریست و فرمود: «إذهب فاغسله و کفّنه و واره غفراللَّه له و رحمه»؛ «او را غسل دهید و کفن کنید و به خاک بسپارید، خداوند او را بیامرزد و مورد رحمت خویش قرار دهد.»[۲۸]
ج. گریه بر آمنه
روزی پیامبر(ص) قبر مادر عزیز خود، آمنه را در ابواء زیارت کرد. به گفتۀ مورخان، آن‌حضرت در کنار قبر مادر گریست و همراه خود را نیز به گریستن انداخت.[۲۹]
د. گریه بر ابراهیم
ابراهیم تنها پسری بود که در مدینه نصیب رسول‌خدا(ص) شد؛ اما در یک‌سالگی درگذشت و پدر را در غم فقدان خویش به سوگ نشاند. پیامبراکرم(ص) در ماتم فرزندش گریست، و در برابر پرسش یاران که از علت گریه بر مرده، جویا شده بودند، پاسخ فرمود: «تَدمعُ العینان و یَحزنُ القلب و لانقول مایسخط الربّ»؛ «اشک چشم جاری می‌شود و دل غمگین می‌گردد؛ ولی سخنی که خدا را به سخط و غضب آورد بر لب نمی‌آورم.»[۳۰]
ه. گریه بر فاطمه ‌بنت‌اسد
فاطمه ‌بنت‌اسد(همسر ابوطالب و مادر حضرت علیع) در نزد پیامبر بسیارمحبوب بود و در سرپرستی رسول‌خدا(ص) نیز بسیار اهتمام ورزید. وقتی ایشان در سال سوم هجری درگذشت، پیامبر گریست. مورخان می‌گویند: «صلّی علیها و تمرغ فیقبرها و بکی»؛ «پیامبر بر او نماز خواند و در قبرش خوابید و بر او گریست.»[۳۱]
و. گریه بر حمزه
حمزه(فرزند عبدالمطلب) از چهره‌های برجسته و قهرمان اسلام بود که در نبرد اُحد به شهادت رسید. رسول‌خدا(ص) در شهادت عموی خویش بسیارغمگین شد و او را سیدُالشهداء نامید و در فراقش گریست: «لمّا رأی النبی حمزه قتیلاً، بکی فلمّا رای ما مثّل به شهق»؛ «پیامبر چون پیکر خونین حمزه را یافت گریست و چون از مثله‌کردنِ او آگاهی یافت با صدای بلند گریه سر داد.»[۳۲]
ز. گریه بر یاران
فقدان برخی از یاران همراه نیز قلب پیامبر را می‌آزرد و اشک مبارکش را جاری می‌ساخت. رسول‌خدا(ص) درحالی‌که بر مرگ عثمان‌بن مظعون می‌گریست، بر پیکر بی‌جان او بوسه زد: «إن النبی قبّل عثمان‌بن مظعون و هو میت و هو یبکی.»[۳۳]
همچنین آن‌حضرت پس از غزوۀ حمراءُ‌الاسد، به دیدار خانواده سعدبن ربیع(از شهدای اُحد) رفت و در آنجا از حماسه و جانبازی سعد یاد کرد. خانوادۀ سعد نیز با شنیدن سخنان پیامبر می‌گریستند، رسول‌خدا نیز گریه کرد و آنان را از گریستن نهی نفرمود: «فجلسنا و رسول‌اللَّه(ص) یحدِّثنا عن سعدبن ربیع، یترحّمُ علیه و یقول لقد رأیتُ الأَسنَّه شرعت اِلیه یومئذٍ حتّی قتِل فلما سمع ذلک النسوه، بکین فدمعت عینا رسول‌اللَّه، و ما نهاهن عن شی‌ء.»[۳۴]
۲٫۱٫۳٫۳٫   سیرۀ اصحاب
در میان یاران و اصحاب پیامبر، گریستن و سوگواری بر درگذشتگان امری رایج بود. در تاریخ نمونه‌های بسیاری داریم که برخی موارد در زیر می‌آید.
به گفته سعیدبن مسیب، به هنگام فوت پیامبراکرم(ص)، شهر مکه از شدت ناله و گریه مردم به لرزه درآمد: «لما قبض النبی(ص) ارتجت مکه بصوت.»[۳۵]
عایشه می‌گوید: «پس از فوت رسول‌خدا(ص) برخواستم و (در سوگ پیامبر) به‌همراه سایر زنان بر صورت و سینه می‌زدیم: «وقمتُ التدم (اضرب صدری) مع النساء و اضرب وجهی».[۳۶]
عبداللَّه‌بن رواحه بر حمزه گریست و اشعاری را در رثای او خواند.[۳۷]
و چون خبر مرگ نعمان‌بن مقرن را به عمر‌بن خطاب دادند، او در سوگ وی دست بر سر گزارد و برایش گریه کرد: «عن أبی‌عثمان: اتیتُ عمر ‌بنعی‌النعمان ‌بن‌مقرن، فجعل یده علی رأسه و جعل یبکی»[۳۸]
پس از مرگ عمر، چون ‌ابن‌مسعود کنار قبر وی ‌ایستاد، برای او گریست: «فوقف ‌ابن‌مسعود علی قبره یبکی.»[۳۹]
۲٫۱٫۳٫۴٫   کنکاشی در تاریخ
برپایی سوگواری، مرثیه‌خوانی، عزاداری، نوحه‌خوانی و جلوه‌های خاصی از مراسم بزرگداشت و تعزیت در تاریخ بسیار است. با کنکاش و جست‌وجو در متون تاریخی و آثار کهن اسلامی ‌نمونه‌های فراوانی می‌توان یافت که‌ این‌امر از روایی و همچنین عادی‌بودنِ برگزاری چنین محافلی حکایت می‌کند و بر مرسوم‌بودنِ آن گواهی می‌دهد. واکنش مردم مدینه نسبت به شنیدن خبر شهادت امام حسین(ع) یکی از نمونه‌های آشکار و گویای‌ این‌مدعاست. طبری در تاریخ خود به نقل از یکی از راویان چنین می‌نویسد: «فلم أسمع واللَّه واعیه مثل واعیه نساء بنی‌هاشم فی دورهن علی الحسین»؛ «به خدا سوگند! من سوگواری‌ای همچون ناله و گریۀ زنان‌ بنی‌هاشم در مصیبت حسین(ع) نشنیده‌ام.»[۴۰]
ابن‌کثیر در تاریخ خود چنین می‌نویسد: «در روز عاشورا از سبط ‌ابن‌جوزی در دمشق خواسته شد که بر فراز منبر رفته و از مقتل و چگونگی شهادت امام حسین(ع) برای مردم سخن گوید. سبط ‌ابن‌جوزی‌این‌خواسته را پذیرفت و بر بالای منبر تکیه زد، او پس از یک سکوت طولانی، دستمال خویش بر صورت نهاد و گریۀ شدیدی سَر داد و آنگاه درحالی‌که می‌گریست‌، این‌دو بیت شعر را سرود:
ویل لمن شفعاؤه خصماؤه * و الصور فی نشر الخلایق ینفخ
لابد أن ترد القیامه فاطم * وقمیصها بدم الحسین ملطخ
ترجمه: وای به حال کسی که شفیع‌اش دشمن او باشد! در هنگامۀ قیامت که برای بیرون آمدن مردم از زمین(قبور) در صور دمیده می‌شود. سرانجام در قیامت فاطمۀ‌زهرا وارد محشر می‌شود؛ درحالی‌که پیراهن او به خون حسین(ع) آغشته است.سپس سبط ‌ابن‌جوزی از منبر پایین آمد و اشک‌ریزان به خانۀ خویش رفت.»[۴۱]
در تاریخ همچنین نمونه‌های بی‌شماری از برپایی عزاداری مردم برای درگذشت شخصیت‌های اهل‌سنت ثبت است. به عنوان نمونه به سه‌مورد اشاره می‌کنیم.
الف. عزاداری برای عبدالمؤمن(م۳۴۶ق)
عبدالمؤمن‌بن خلف، از فقیهان مذهب ظاهری و پیروی مکتب محمد‌بن داود است. نسفی دربارۀ خاکسپاری وی چنین می‌گوید: «در تشییع جنازۀ عبدالمؤمن شرکت جستم. صدای طبل و دهل آن‌‌چنان گوش‌خراش بود گویا آنکه لشکری به شهر بغداد یورش برده است. ‌این‌مراسم ادامه داشت تا آنکه مردم برای برپایی نماز میت آماده شدند.»[۴۲]
ب. عزاداری برای جوینی(م۴۷۸ق)
ذهبی از درگذشت جوینی و مراسم سوگواری او چنین یاد می‌کند:
«نخست او را در منزلش به خاک سپردند و آنگاه پیکرش را به مقبرهُ‌الحسین(شاید کربلای معلی) انتقال دادند. در ماتم او منبرش را شکستند، بازارها را تعطیل کردند و مرثیه‌های فراوانی در مصیبتش خواندند. او ۴۰۰شاگرد و طلبه داشت. آنان در سوگ استاد خویش، قلم و قلمدان‌های خود را شکستند و یک‌سال عزاداری نمودند و عمامه‌های خود را به مدت یک‌سال از سر برداشتند، بدان‌حد که کسی جرأت به سرگذاشتن عمامه را نداشت. آنان در‌ این‌مدت در سطح شهر به نوحه‌خوانی و مرثیه‌سرایی پرداختند و در فریاد و جزع زیاده‌روی کردند!»[۴۳]
ج. عزاداری برای ‌ابن‌جوزی(م۵۹۷ق)
سبط‌بن جوزی در شب جمعه، سیزدهم ماه رمضان فوت کرد. ذهبی در بازتاب مرگ او می‌نویسد:
«با درگذشت او، بازارها تعطیل گردید و جمعیت زیادی در مراسم او حضور یافتند. فراوانی مردم و فزونی گرما سبب شد که بسیاری از سوگواران روزه خویش را خوردند! بعضی خود را به دجله ‌انداختند. ... از کفن اندکی ماند ... مردم تا پایان ماه رمضان در کنار قبر او شب را به صبح رساندند. آنان شمع و چراغ و قندیل آوردند و قرآن را ختم کردند. مراسم عزاداری را روز شنبه برپا کردیم. سخنرانان دربارۀ او به ایراد سخن پرداختند، جمعیت بسیاری شرکت جستند و دربارۀ او مرثیه‌ها گفته شد.»[۴۴]
برخی، به آسانی و مسامحه صحنه‌های سوگواری و عزاداری مردم برای عالمانِ سنی‌مذهب را گزارش کرده و آن‌را بدون هیچ‌تحلیل و یا نقدی نقل کرده و گاه به بزرگی از آن یاد نموده‌اند. اما مسئله این است که وهابیان درقبالِ عزاداری و ماتم‌سرایی شیفتگان امام حسین(ع) به تندی می‌تازند و در موضع‌گیری خشن و سرشار از تعصب خویش، آن‌را مولود بی‌خردی و دوری از سنت قلمداد می‌کنند![۴۵] براستی‌این دوگانگی از چیست؟
۳- بررسی مستنداتِ تحریم عزاداری نزد وهابیان
وهابیان سوگواری و گریه بر درگذشتگان را تحریم کرده و برخلاف توصیه و روش نبی اسلام(ص) و شیوۀ اصحاب با آن مخالفت کرده‌اند. بی‌شک با نگاه و تامل به مستندات گفته‌های آنان، تحریم و ممنوعیت عزاداری افسانه‌ای بیش نخواهدبود.
مخالفان گریه و عزاداری، روایات چندی را در ممنوعیت گریه و عزاداری برشمرده‌اند؛ از جمله:
۳٫۱٫  روایت اول؛ به پیامبر(ص) ‌نسبت داده‌اند که مرده به جهت گریه و شیون بازماندگان در قبر عذاب می‌شود: «المیّت یعذب فیقبره بما نیح علیه.»[۴۶]
۳٫۲٫  روایت دوم؛ به گفتۀ سعید‌بن مسیب، عایشه به هنگام فوت پدرش ابوبکر، مجلس سوگواری برپا نمود. چون خبر آن به عمَر رسید، دستور داد تا از آن جلوگیری کنند؛ اما عایشه از دستور خلیفه سرپیچی کرد. در واکنش، عمر، هشام‌بن ولید را مأمور کرد تا نزد عایشه رفته و با زور شلاق از نوحه و گریۀ عزاداران جلوگیری نماید. زنان چون از مأموریت هشام آگاه شدند، مجلس را ترک کرده و پراکنده شدند. آن‌گاه عمر خطاب به آنان گفت: «تردن أن یعذب ابوبکر ببکائکن إن المیت یعذب ببکاء اهله علیه»؛ «می‌خواهید با گریۀ خود ابوبکر را عذاب کنید؟ همانا مرده با گریۀ نزدیکان خویش عذاب می‌شود.»[۴۷]
۳٫۳٫  روایت سوم؛ از عایشه نقل شده است که گفت: «با رسیدن خبر شهادت جعفر‌بن ابی‌طالب، زید‌بن حارثه و عبدالله‌بن رواحه، آثار حزن و اندوه در سیمای پیامبراکرم نمایان شد. من از گوشه‌ای او را که نشسته بود نظاره می‌کردم. در آن‌حال، مردی به حضور‌ ایشان رسید و گفت: ای رسول‌خدا! زنان بر جعفر گریه می‌کنند. پیامبر به او فرمود: «فارجع الیهن فاسکتهن، فان ابین فاحث فی وجوههن التراب»؛ «برگرد و آنان‌را ساکت کن! اگر آرام نشدند خاک بر صورتشان بپاش!»[۴۸]
۳٫۴٫  روایت چهارم؛ از نصر پسر ابی‌عاصم نقل است که: «شبی عمَر صدای نوحۀ عزای زنی را از یکی از خانه‌های مدینه شنید، بی‌درنگ وارد خانه شد و زنان را پراکند و زن نوحه‌سرا را با تازیانۀ خود مضروب کرد، به‌گونه‌ای‌که روسری او از سرش افتاد. همراهان خلیفه با مشاهدۀ‌این‌صحنه به او گفتند:‌ای خلیفه! موهای زن نمایان شد. عمر در پاسخ چنین گفت: «أَجل، فلا حرمه لها»؛ «آری، ‌این زن احترام ندارد.»[۴۹]
۴- نقد مدعای تحریم‌ وهابیان در باب عزاداری
در پاسخ به ادعای تحریم، شایسته است تا روایات بالا را که پیروان تحریم گریه و عزاداری بدان استناد کرده‌اند، نقد و بررسی نماییم.
۴٫۱٫  در آغاز می‌توان از دیدگاه عایشه یاد کرد. او روایات بالا را عاری از اعتبار می‌دانست و آنها را نمی‌پذیرفت و به راویان آن نسبت فراموشی و اشتباه می‌داد. نووی در این‌باره می‌گوید: «روایات فوق از نظر عایشه پذیرفته نشده، او به راویان آن نسبت فراموشی و اشتباه می‌دهد؛ زیرا خلیفۀ دوم و پسرش عبداللَّه،‌این‌روایات را به‌صورت صحیح از پیامبر نگرفته‌اند. چنان‌که ‌ابن‌عباس نیز می‌گوید: ‌این‌روایات، سخن خلیفه است نه سخن پیامبر(ص).»[۵۰]
در‌ این‌باره، یادکرد روایات زیر شایسته است:
الف) ‌ابن‌ملیکه از ماجرایی یاد می‌کند که بر ساختگی‌بودنِ روایت تحریم گریه گواهی می‌دهد. او می‌گوید:
«یکی از دختران عثمان درگذشت و به همراه عبداللَّه‌بن عمر و عبداللَّه‌بن عباس در تشییع جنازۀ او شرکت جستیم. در میان آن‌دو نشسته بودم که عبداللَّه‌بن عمر از گریۀ مردم شِکوه کرد و به فرزند عثمان گفت: «چرا مردم را از گریه باز نمی‌دارید؟ همانا از رسول‌خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: «مرده به‌خاطر گریۀ خویشانش عذاب می‌شود.» در آن‌حال، ‌ابن‌عباس رو به ‌ابن‌عمر کرده، گفت: «عمر گویندۀ ‌این‌حرف است.» زیرا هنگامی‌ که عمر بر اثر شدت زخم در بستر مرگ بود، صهیب نزد او آمد و بر بالینش گریه و ناله سر داد. عمر از‌ این‌عمل صهیب ناراحت شد و گفت:‌ آیا بر من گریه می‌کنی، درحالی‌که پیامبر فرموده است مرده به‌دلیل گریۀ نزدیکانش در عذاب خواهد بود!» او در ادامه گفت: پس‌از درگذشت عمر، ‌این‌سخن وی را برای عایشه بازگو کردم، وی در پاسخ گفت: «رحم اللَّه عمر، واللَّه ما حدث رسول‌اللَّه، لیعذب.. و لکن رسول‌اللَّه(ص) قال: إن اللَّه لیزید الکافر ببکاء أهله علیه»؛ «خدا عمر را رحمت کند! سوگند به خدا که هرگز پیامبر چنین سخنی را بر لب نیاورده است؛ بلکه ایشان چنین بیان داشت: خداوند عذاب کافر را با گریۀ بستگانش افزون می‌کند.» عایشه سپس سخن خود را با ‌این‌جمله پی گرفت: «حسبکم کتاب اللَّه و لا تزر وازره وزر أخری»؛ (فاطر: ۱۸) قرآن شما را در‌ این‌باره کفایت می‌کند که فرمود: «هیچکس گناه دیگری را به دوش نمی‌کشد.»
آنگاه ‌ابن‌عباس بر‌این جمله تأکید کرد که پروردگار می‌خنداند و می‌گریاند.
روایت‌گر ‌این‌ماجرا می‌گوید: «چون سخن ‌ابن‌عباس به پایان رسید، عبداللَّه‌بن عمر سکوت کرد و سخنی نگفت.»[۵۱]
ب) روزی در حضور عایشه، سخنی از‌این‌گفتۀ عبداللَّه‌بن عمر به میان آمد که به نقل از پیامبر(ص) می‌گوید: «میت با گریۀ خویشانش در قبر عذاب می‌شود! عایشه در واکنش گفت: «ذهل ‌ابن‌عمر! إنما قال رسول‌اللَّه(ص) إنه لیعذب بخطیئته و ذنبه و إنّ أهله لیبکون علیه الان»؛ «فرزند عمر فراموش کرده است؛ بلکه رسول‌خدا چنین فرمود: "مرده در قبر بخاطر گناهانش عذاب می‌شود؛ درحالی‌که نزدیکانش نیز در آن‌هنگام برای وی می‌گریند.»[۵۲]
ج) عایشه در فرازی دیگر مدعی است: «إنکم لتحدثون عن غیر کاذبین و لا مکذوبین و لکن السمع یخطی»؛ «عمر و فرزند او عبداللَّه، از روی عمد و آگاهی نسبت دروغ به رسول‌خدا(ص) نداده‌اند؛ بلکه حدیث را از پیامبر(ص) اشتباه شنیده‌اند.»[۵۳]
د) همچنین عایشه از ‌این‌حکایت یاد می‌کند که: «روزی رسول‌خدا(ص) از کنار قبری عبور می‌کرد، بازماندگان آن‌مرده را دید که بر او می‌گریند. آنگاه گفت: "کسی سنگینی عمل دیگری را بر دوش نمی‌کشد."»[۵۴]
۴٫۲٫  روایتی که به جلوگیری پیامبر از گریۀ منسوبان جعفر‌بن ابی‌طالب اشاره داشت، نیز به دو دلیل زیر، عاری از واقعیت است:
الف) ‌این‌روایت با روایات دیگری که از ترغیب پیامبراکرم(ص) بر گریه‌کردن حکایت داشت، در تعارض است؛[۵۵]
ب) در سند روایت بالا، شخصی‌ به نام محمد‌بن اسحاق‌بن یسار‌بن خیار وجود دارد که در نزد محدثان اهل‌سنت و علمای علم رجال آن‌طایفه مورد اعتنا نیست و آنان روایات ذکرشده توسط او را ضعیف و جعلی می‌دانند: «عن ‌ابن‌نمیر: أنه یحدث عن المجهولین أحادیث باطله. و عن أحمد: یشتهی الحدیث فیاخذ کتب الناس فیضعها فی کتبه. و عنه‌ أیضا: کان إبن‌اسحاق یدلّس. و عن أبی‌عبداللَّه: کان لایبالی عن من یحکی. و عنه‌ایضا: لیس بحجه. و عن احمد: لم یکن یحتج به فی السنن. و عن یحیی‌بن معین: لیس بذاک، ضعیف. و عنه ‌ایضا: سقیمٌ لیس بالقوی. و عن النسائی: لیس بالقوی.»[۵۶]
۴٫۳٫   روایت ذکرشده از نصر‌بن ابی‌عاصم نیز دستخوش ضعف بوده و به چهار دلیل زیر نمی‌توان به آن استناد کرد:
الف) سند آن‌روایت ضعیف است؛ زیرا در میان راویان فردی ‌بنام ابراهیم‌بن محمد‌بن ابی‌یحیی به چشم می‌خورد و عالمان نامدار اهل‌سنت او را دروغگو، جعل‌کنندۀ حدیث و شخصی غیرقابل‌اعتماد دانسته‌اند: «قال احمد: کل بلاء فیه. و قال‌ایضا: لایکتب حدیثه، ترک الناس حدیثه، کان یروی أحادیث منکره، لا أصل لها، و کان یأخذ أحادیث الناس یضعها فی کتبه. و قال بشربن المفضل: سألت فقهاء أهل المدینه عنه، فکلهم یقولون: کذّاب. و قال النسائی: لیس بثقه و لایکتب حدیثه.»[۵۷]
ب) اهل‌تسنن قطعاً نمی‌پذیرند چنین ماجرای ناشایستی به خلیفۀ دوم نسبت داده شود که عمر به خانۀ یک زن نامحرم حمله و او را با تازیانه مضروب کند؛ به‌گونه‌ای‌که روسریِ زن از سرش بیفتد، و خلیفه در واکنش به اعتراض یاران خود، آن‌زن را غیرقابل‌ِاحترام بپندارد و خاطرۀ تلخ یورش به خانۀ وحی را در ذهن‌ها تجدید کند.
ج) در صورت صحت ماجرای بالا، این‌سؤال مطرح می‌شود:‌ با وجود آنکه عمر، ادعای عصمت نداشته است و دیگران نیز چنین‌منقبتی را برای او ذکر نکرده‌اند، آیا عملکرد و فعل عمر حجت است؟ غزالی، عالم برجستۀ سنی، حجت‌بودنِ قول عمر و ابوبکر را وهمی ‌بیش نمی‌داند: «فقال: ألاصل الثانی من الأصول الموهومه: قول الصحابی، و قد ذهب قوم إلی أن مذهب الصحابی حجه مطلقا، و قوم إلی أنّه الحجه ان خالف القیاس، و قوم الی أن الحجه فیقول ابی‌بکر و عمر خاصه لقوله اقتدوا باللذین بعدی، و قوم إلی أن الحجه فیقول الخلفاء الراشدین اذا إتفقوا. والکُلُ باطلٌ عندنا، فإنّ من یجوز علیه الغلط والسهو، و لم تثبت عصمته عنه فلاحجه فیقوله، فکیف یحتج بقولهم مع جواز الخطاء.»[۵۸]
د) بی‌شک رفتار خلیفه در راستای سنت پیامبر نبوده است. آنچه که ما را به‌این‌ادعا رهنمون می‌سازد، این است که آن‌حضرت(ص) در حدیثی او را از مقابله با گریه‌کنندگان بازداشت و فرمود: «یا عمر! دعهن!»[۵۹] و همچنین عایشه در‌ این‌مورد خاص به عمر نسبت خطا و فراموشی داده است.[۶۰]
منابع
۱- ابن‌تیمیه الحرانی الحنبلی الدمشقی، تقی‌الدین أبوالعباس أحمد‌بن عبدالحلیم‌بن عبدالسلام‌بن عبدالله‌بن أبی‌القاسم‌بن محمد، اقتضاءُ‌الصراط المستقیم لمخالفه اصحاب الجحیم، بیروت، دارُعالم الکتب، چ‌هفتم، ۱۴۱۹ق.
۲- ـــــــ، منهاجُ‌السنه النبویه فی نقض کلام الشیعه القدریه، الریاض، جامعه الإمام محمدبن سعود الإسلامیه، چ‌اول، ۱۴۰۶ق.
۳- ابن‌سعد، أبوعبدالله محمدبن سعدبن منیع الهاشمی ‌بالولاء، البصری، البغدادی، الطبقات الکبرى، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۱۰ق.
۴- ابن‌شبه، ‌بن عبیده‌بن ریطه‌نمیری‌بصری، أبوزید، تاریخُ‌المدینه لإبن‌شبه، جده، السید حبیب محمود أحمد، ۱۳۹۹ق.
۵- ابنِ عبدالوهاب، محمدبن سلیمان ‌تمیمی‌‌نجدی، رساله فی الرد على الرافضه (مطبوع ضمن مؤلفات الشیخ محمد‌بن عبدالوهاب، الجزء الثانی‌عشر)، الریاض، جامعه الإمام محمد‌بن سعود، بی‌تا.
۶- ابن‌کثیر قرشی‌بصری ثم دمشقی، أبوالفداء إسماعیل‌بن عمر، البدایه والنهایه، بیروت، دارُ إحیاء التراث العربی، چ‌اول، ۱۴۰۸ق.
۷- ـــــــ، السیرهُ‌النبویه (من البدایه والنهایه لإبن‌کثیر)، بیروت، دارُالمعرفه للطباعه والنشر والتوزیع، ۱۳۹۵ق.
۸- أبی‌شیبه، أبوبکر‌بن عبدالله‌بن محمد‌بن إبراهیم‌بن عثمان‌بن خواستی‌عبسی، المصنف فی الأحادیث والآثار، الریاض، مکتبه الرشد، چ‌اول، ۱۴۰۹ق.
۹- اثیر، مجدالدین أبوالسعادات المبارک‌بن محمد‌بن محمد‌بن محمد ‌ابن‌عبدالکریم شیبانی‌جزری، جامعُ‌الأصول فی أحادیث الرسول، قاهره، مکتبه الحلوانی، مطبعه الملاح، مکتبه دارُالبیان، چ‌اول، ۱۳۸۹ق.
۱۰- اثیر، مجدالدین أبوالسعادات المبارک‌بن محمد‌بن محمد‌بن محمد ‌ابن‌عبدالکریم شیبانی‌جزری، أُسدُالغابه فی معرفه الصحابه، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۱۵ق.
۱۱- ازدی‌سجِستانی، أبوداود سلیمان‌بن الأشعث‌بن إسحاق‌بن بشیر‌بن شداد‌بن عمرو، سنن أبی‌داود، بیروت، المکتبه العصریه، صیدا، بی‌تا.
۱۲- آل‌غازی العانی، عبدالقادر‌بن ملّاحویش السید محمود، بیانُ‌المعانی (مرتب حسب ترتیب النزول) دمشق، مطبعه الترقی، چ‌اول، ۱۳۸۲ق.
۱۳- اندلسی، أبوعمر، شهابُ‌الدین أحمدبن محمدبن عبدربه ‌ابن‌حبیب ‌ابن‌حدیر ‌بن‌سالم(معروف بإبن عبدربه)، العِقدُ‌الفرید، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۰۴ق.
۱۴- بخاری‌جعفی، محمدبن إسماعیل أبوعبدالله، الجامعُ‌المسند الصحیح المختصر من أمور رسول‌الله(صلى‌الله‌علیه‌وسلم) وسننه وأیامه(صحیحُ‌‌البخاری)، بیروت، دار طوق‌النجاه، چ‌اول، ۱۴۲۲ق.
۱۵- بَلَاذُری، أحمد‌بن یحیى‌بن جابر‌بن داود، جملٌ من أنساب الأشراف، بیروت، دارُالفکر، چ‌اول، ۱۴۱۷ق.
۱۶- بن‌باز، عبدالعزیز‌بن عبدالله، فتاوى نور على الدرب، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
۱۷- بیهقی، أحمدبن الحسین‌بن علی‌بن موسى خُسْرَوْجِردی‌خراسانی، أبوبکر، السننُ‌الکبرى، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌سوم، ۱۴۲۴ق.
۱۸- تمیمی، عبدالرحمن‌بن حسن‌بن محمد‌بن عبدالوهاب‌بن سلیمان، فتحُ‌المجید شرح کتاب التوحید، القاهره، مطبعه السنه المحمدیه، چ‌هفتم، ۱۳۷۷ق.
۱۸- ذهبی، شمس‌الدین أبوعبدالله محمد‌بن أحمد‌بن عثمان‌‌بن قایْماز، سیر أعلام النبلاء، القاهره، دارُالحدیث، ۱۴۲۷ق.
۱۹- سالم، عطیه‌بن محمد، شرح الأربعین النوویه، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
۲۰- سبحانی، جعفر، آیین وهابیت، قم، مؤسسه دارالقرآن کریم، چ‌اول، ۱۳۶۴ش.
۲۱- ـــــــ، راهنمای حقیقت [منبع الکترونیکی] اصفهان، موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل‌بیت، بی‌تا.
۲۲- سیوطی، عبدالرحمن‌بن أبی‌بکر جلال‌الدین، الحاوی للفتاوی، بیروت، دارُالفکر للطباعه والنشر، ۱۴۲۴ق.
۲۳- شیبانی، أبوعبدالله أحمدبن محمدبن حنبل‌بن هلال‌بن أسد، مسند الإمام أحمد‌بن حنبل، بیروت،  مؤسسه الرساله، چ‌اول، ۱۴۲۱ق.
۲۴- طبری، محب‌الدین أحمدبن عبدالله، ذخائر العقبى فی مناقب ذوى القربی، القاهره، مکتبه القدسی لصاحبها حسام‌الدین القدسی بباب الخلق بحاره الجداوی بدرب سعاده، ۱۳۵۶ق.
۲۵- طبری، محمدبن جریر‌بن یزید‌بن کثیر‌بن غالب‌آملی، أبوجعفر، تاریخُ‌الطبری(تاریخُ‌الرسل والملوک)، بیروت، دارُالتراث، چ‌دوم، ۱۳۸۷ق.
۲۶- عتیبی، عمر‌بن سلیمان‌بن عبدالله الأشقر، القیامهُ‌الصغرى، الکویت، دارُالنفائس للنشر والتوزیع، الأردن، مکتبه الفلاح، چ‌چهارم، ۱۴۱۱ق.
۲۷- عسکری، مرتضی، بزرگداشت یاد انبیاء و ‌بندگان صالح خدا، بی‌جا، مجمع علمی‌ اسلامی، چ‌اول، ۱۳۷۶ش.
۲۸- غزالی‌طوسی، أبوحامد محمد‌بن محمد، المستصفى، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۱۳ق.
۲۹- فاسی، محمدبن أحمدبن علی، تقی‌الدین، أبوالطیب مکی‌حسنی، شفاءُ‌الغرام بأخبار البلدالحرام، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۲۱ق.
۳۰- فاکهی، أبوعبدالله محمد‌بن إسحاق‌بن عباس‌مکی، أخبارُ مکه فیقدیم الدهر وحدیثه، بیروت، دار خضر، چ‌دوم، ۱۴۱۴ق.
۳۱- فوزان، صالح‌بن فوزان‌بن عبدالله، الإرشاد إلى صحیح الاعتقاد والرد على أهل‌الشرک والإلحاد.
۳۲- قرطبی، أبوعمر یوسف‌بن عبدالله‌بن محمد‌بن عبدالبر ‌بن‌عاصم‌نمری، الإستیعاب فی معرفه الأصحاب، بیروت، دارُالجیل، چ‌اول، ۱۴۱۲ق.
۳۳- قسطلانی‌قتیبی‌مصری، أحمد‌بن محمد‌بن أبى‌بکر ‌بن عبدالملک، أبوالعباس، شهابُ‌الدین، المواهبُ‌اللدنیه بالمنح المحمدیه، القاهره، المکتبه التوفیقیه، بی‌تا.
۳۴- قشیری‌نیسابوری، مسلم‌بن حجاج أبوالحسن، المسند الصحیح المختصر‌ بنقل العدل عن العدل إلى رسول‌الله(صلى‌الله‌علیه‌وسلم)، بیروت، دارُ إحیاء التراث العربی، بی‌تا.
۳۵- متقی‌هندی، علاءُ‌الدین علی‌، کنزُ‌العمال فی سنن‌الأقوال والأفعال، بیروت، مؤسسه الرساله، چ‌پنجم، ۱۴۰۱ق.
۳۶- مرعشی‌‌‌تستری، القاضی السیدنورالله الحسینی، شرح إحقاق الحق وإزهاق الباطل، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
۳۷- نسائی، أبوعبدالرحمن أحمد‌بن شعیب‌بن علی خراسانی، المجتبى من السنن(سنن صغرى للنسائی)، حلب، مکتب المطبوعات الإسلامیه، چ‌دوم، بی‌تا.
۳۸- نیسابوری، أبوعبدالله الحاکم محمدبن عبدالله‌بن محمدبن حمدویه‌بن‌نُعیم‌بن حکم‌ضبی‌طهمانی(معروف بإبن‌البیع)، المستدرک على الصحیحین، بیروت، دارُالکتب العلمیه، چ‌اول، ۱۴۱۱ق.
۳۹- وافدی، محمد‌بن عمر‌بن واقد السهمی‌الأسلمی‌بالولاء، المدنی، أبوعبدالله، المغازی، بیروت، دارُالأعلمی، چ‌سوم، ۱۴۰۹ق.
[۱] . ابراهیم، ۵٫
[۲]. اقتضاء الصراط المستقیم، ص۲۹۳٫
[۳]. ر.ک: جعفر سبحانی، بحوث فی الملل والنحل، ج۴، ص۳۲۰٫
[۴]. الجامع فی المولد، ص۳٫
[۵]. الإرشاد الی صحیح الإعتقاد والرد علی أهل الشرک والإلحاد، ج۱، ص۲۵۵٫
[۶]. نور علی الدرب، ص۷۲٫
[۷]. منهاج‌ُالسنه، ج۱، ص۵۲٫
[۸]. همان، ج۴، ص۵۵۴٫
[۹]. رساله فی الرد علی الرافضه ص۱۱۰٫
[۱۰]. سنن نسایی ج۶ ص۲۷٫
[۱۱]. صحیح بخاری، کتاب الإیمان باب حبُّ‌الرسول من الإیمان.
[۱۲]. شوری: ۲۳٫
[۱۳]. بقره: ۱۲۵٫
[۱۴]. صحیح بخاری، چ‌اول، ج۸، ص۴۳۴٫
[۱۵]. سید مرتضی عسکری، بزرگداشت یاد انبیاء و بندگان صالح خدا، چ‌اول، ص۱۸٫
[۱۶]. اعراف: ۱۵۷٫
[۱۷]. جعفر سبحانی، راهنمای حقیقت، ص۱۸۴٫
[۱۸]. مائده: ۱۱۴٫
[۱۹]. جعفر سبحانی، راهنمای حقیقت، ص۱۸۴٫
[۲۰]. صحیح مسلم، ج۳، ص۱۶۷٫
[۲۱]. سیوطی، الحاوی للفتاوی، ج۱، ص۱۸۸٫
[۲۲]. همان.
[۲۳]. سنن النسائی، ج۴، ص۲۲، صحیح بخاری، ج۱، ص۲۲۳٫
[۲۴]. الاستیعاب، ج۱، ص۲۷۵؛ مسند احمد، ج۲، ص۴۰؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۳۴۷٫
[۲۵]. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۹۸٫
[۲۶]. مستدرک حاکم، ج۱، ص۳۸۱؛ مسند احمد، ج۲، ص۳۲۳، کنزُالعمال، ج۱۵، ص۶۲۱٫
[۲۷]. تذکرهُ‌الخواص، ص۷٫
[۲۸]. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۲۳٫
[۲۹]. المستدرک، ج۱، ص۳۵۷؛ ابن‌شبّه، تاریخُ‌المدینه، ج۱، ص۱۱۸٫
[۳۰]. العقدُالفرید، ج۳، ص۱۹٫
[۳۱]. ذخائرُالعقبی، ص۵۶٫
[۳۲]. السیرهُ‌الحلبیه، ج۲، ص۲۴۷٫
[۳۳]. المستدرک علی الصحیحین، ج۱، ص۲۶۱؛ السننُ‌الکبری، ج۳، ص۴۰۷٫
[۳۴]. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۲۹٫
[۳۵]. فاکهی، اخبار مکه، ج۳، ص۸۰٫
[۳۶]. السیره النبویه، ج۴، ص۳۰۵٫
[۳۷]. همان، ج۳، ص۱۷۱٫
[۳۸]. المصنف ابن أبی‌شیبه، ج۳، ص۱۷۵٫
[۳۹]. العقد الفرید، ج۴، ص۲۸۳٫
[۴۰]. تاریخ الطبری، ج۳، ص۳۴۱ و ۳۴۲٫
[۴۱]. البدایه و النهایه، ج۱۳، ص۲۰۷ ( حوادث ۶۵۴ هجری قمری ).
[۴۲]. ابن‌عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۲۷۲؛ سیر اعلام النبلاء، ج۱۵، ص۴۸۰٫
[۴۳]. سیر اعلام النبلاء، ج۱۸، ص۴۶۸؛ المنتظم، ج۹، ص۲۰٫
[۴۴]. سیر اعلام النبلاء، ج۱۸، ص۳۷۹٫
[۴۵]. ر. ک: العبر، ج۲، ص۸۹؛ تاریخُ‌الاسلام، (حوادث ۳۵۱ق)، ص۱۱؛ الکامل، ج۸، ص۵۴۹٫
[۴۶]. صحیح بخاری، ج۱، ص۲۲۳، کتاب الجنائز؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۴۴، جامعُ‌الاصول، ج۱۱، ص۹۹، ش۸۵۷٫
[۴۷]. صحیح الترمذی، رقم ۱۰۰۲٫
[۴۸]. المصنف، ابن ابی‌شیبه، ج۳، ص۲۶۵٫
[۴۹]. کنزُالعمال، ج۱۵، ص۷۳۱٫
[۵۰]. شرح النووی، ج۵، ص۳۰۸٫
[۵۱]. مسند احمد، ج۱، ص۴۱؛ جامعُ‌الأصول، ج۱۱، ص۹۹٫
[۵۲]. شرح النووی، ج۵، ص۳۰۸٫
[۵۳]. مسند احمد، ج۱، ص۴۲؛ جامعُ‌الأصول، ج۱۱، ص۹۳، ش۸۵۶۳٫
[۵۴]. صحیح بخاری، ج۱، ص۲۲۳؛ ارشاد الساری، ج۲، ص۴۰۴٫
[۵۵]. سنن النسائی، ج۴، ص۱۹؛ مسند احمد، ج۲، ص۳۲۳؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۱، ص۳۸۱٫ (به روایات ذکرشده در بخش سیره رسول‌اللَّه(ص) رجوع شود).
[۵۶] ر. ک: تهذیبُ‌الکمال، ج۱۶، ص۸۰-۷۰٫
[۵۷]. ر. ک: تهذیبُ‌الکمال، ج۱، ص۴۲۰٫
[۵۸]. المستصفی، ج۱، ص۲۶۰؛ دراسات فقهیه فی مسائل خلافیه، ص۱۳۸٫
[۵۹]. مسند احمد، ج۲، ص۳۲۳٫
[۶۰] المجموع للنووی، ج۵، ص۳۰۸٫